تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم - هرچی آرزوی خوبه مال تو/هرچی که خاطره داریم مال من

هرچی آرزوی خوبه مال تو/هرچی که خاطره داریم مال من

 

این روزها(دقیقا نمی دونیم چه روزی ولی یکی از همین روزا) عشقمون چهار ساله میشه...خب شاید تعداد روزهایی که توی این چهار سال کنار هم بودیم زیاد نبوده،حتا خیلی کم بوده.ولی تو همین روزای کم چیزای زیادی رو با هم تجربه کردیم.بزرگ شدیم.به نظر من که تو خیلی بزرگ شدی...خیلی بیشتر از چهار سال.تو یه دوره ای که اتفاقاتی پیش اومده بود و ماهم نمی تونستیم همدیگه رو ببینیم حدودا بعد از سه ماه که دیدمت اندازه سه سال بزرگ شده بودی....

حالا چهار سال گذشته از اون روزها...از عصرهای خلوت دانشگاه کنار باغچه روبروی ساختمون مطهری...از اون بلیز مشکی که روش نوشته بود گرین دِی...از کوله ات..از شازده کوچولو....از اولین نوشته هامون..از برنامه درسیت که هنوز لای جزوه آزمایشگاه مدارالکترونیکی دارمش...اولین نوشته عاشقانه ات...که ندارمش...اون پیرهن زرده .که درست مثل خواب من بود...و من اطمینان داشتم و دارم که تو دقیقا تعبیر خوابی بودی که دیدم.واضح ترین و شیرین ترین خواب...و کوتاهترینش....اولین شک....اولین عصبانی شدنهای من....اولین یقین ...اولین آرامش واقعی....همه اون اولین های دوست داشتنی...که خدا کنه هرگز تموم نشه...هیچ وقت...خداکنه همیشه یه چیزی واسه اولین بار داشته باشیم...

نمی دونم اونهایی که این لحظه ها رو توی زندگیشون ندارند،با چی جایگزینش می کنند.به جاش چی دارند و چی می ذارند...ولی این لحظه ها با ارزش ترین های زندگی منند...حتی اگه روزی نتونیم با هم باشیمُحتی اگه نذارند به همین کمی هم همدیگه رو ببینیم....باز هم خوشحال خواهم بود که تجربه کردم که زندگی کردم این روزها رو...که بزرگ شدم کنار تو....که ازت یاد گرفتم مشکلاتم رو دوش خودم بذارم.....که  روزی همه فکر و آرزوم دیدن کسی بود و همه فکر و آرزوی کسی دیدن من بود...

خوشحالم که این تولد با آغاز قشنگترین ماه سال  مصادفه...و خوشحالم که چهارسالگیش رو میبینم....

دوستت دارم،عشق اردیبهشتی من.....

و جز اين‌ام هنری نيست      که آشيان  تو باشم      تخت‌ات و    تابوت ات  

 يادگاريم و خاطره اکنون

دو پرنده            يادمان  پروازی          و گلويي خاموش      يادمان  آوازی                   

          

                             -------------------------------------------------------------------------------------------------

 

بنا به درخواست دوستان شعر مذکور این بود:

شگفتا

            که نبوديم

عشقِ ما           

            در ما

حضورمان داد     

پيونديم اکنون

آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم

واقعه‌ی نخستين دم  ماضی

 

غريويم و غوغا      

            اکنون

نه کلامي به مثابه  مصداقي

که صوتي به نشانه‌ی رازی

  

هزار معبد به يکي شهر

بشنو

گو يکي باشد معبد به همه دهر

تا من آن‌جا برم نماز

که تو باشي

 

چندان دخيل مبند که بخشکاني‌ام از شرمِ ناتواني‌ خويش

درخت معجزه نيستم

تنها يکي درخت‌ام

نوجي در ابکندی 

و جز اين‌ام هنری نيست

که آشيان  تو باشم 

تخت‌ات و

            تابوت‌ات

يادگاريم و خاطره اکنون

دو پرنده

يادمان  پروازی

و گلويي خاموش

        يادمان  آوازی

                          "  احمد شاملو"

                           

پ.ن1:البته این کاملشه.بخشهای خاصی ازش مد نظر من بود.

 پ.ن2: اسم هم" ارمیا" بود.

 

!! نوشته شده توسط اوین | 12:12 PM | دوشنبه 1388/01/31

RSS