تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم - تین ایجری های من

تین ایجری های من

 

اون وقتها،مثلا تو دوره دبیرستان شناخت و احساس من نسبت به جنس مخالف در حد شناختم نسبت به پایگاه فضایی ناسا بود(البته کماکان هم هست!!!!!) ولی خب اون موقع به معنای واقعی کلمه تو خط این موضوعها نبودم،(و این کاملا بد بود و نه خوب) یه بچه درسخون پاستوریزه.....یه بار تو خیابون یه پسری رو به دوستام نشون دادم گفتم واووو چه قدر خوشتیپه...دو تا اتفاق افتاد،اول این که دهنهاشون سه متر باز مونده بود دوما لگد و فحش و بد بیراه بود که میومد طرفم.که اَاَاَیییییییییی این چیه آخه......

حالا کاری ندارم طرف چه شکلی بود گرچه اگه خواستید توضیح میدم. فقط خواستم اینو بدونید بعد بیاییم سر اصل مطلب.که تو همچین شرایطی من دو تا کار انجام داده بودم.اول یه شعر از احمد شاملو بود که خیلی ازش خوشم اومده بود و می خواستم حتما توی کارت عروسیم !!!بنویسمش.و دوما اسم بچه هامو انتخاب کرده بودم،سه تا!!!البته یکی هم زاپاس که اگه اون نشد.این یکی...و اینها رو کاملا توی دفتر خاطراتم ثبت کرده بودم و ابدا با کسی دربارش حرف نمی زدم مبادا لو بره و شعر و اسمها زیاد بشن.

خلاصه....زمونه گذشت و یه روز که نمی دونم کی بود من از سر سادگی و همین جوری تو ارتباط خواهری،اون شعر شاملو رو برای خواهرم خوندم و آخرش قصدم رو توضیح دادم.خواهرم هم گفت نه این یه جورایی غمگینه و به درد کارت عروسی نمی خوره و کسی ازش سر در نمیاره و....تا این که روز عروسیش نزدیک شد و هی میرفت و میومد،مگفت اوین این شعرهای توی کارتها خیلی مسخره و تکراریند،نمی دونم چکار کنم اعصابم خورده!!!!(مثلا روش نمیشد مستقیم نقشه پلیدش رو بگه)اما مادر گرامی این کارو راحت کرد و گفت خب چه اشکالی داره همون که گفتی اوین بلده بنویس...حالا تا چند سال دیگه خدا بزرگه.....اولش کاملا مخالفت کردم.نه این که اون شعر و کارت عروسی ان قدر برام مهم باشه ولی احساسی که اون روزا باعث شده بود این شعرو انتخاب کنم و لذت خاصی که این شعر مال کارت عروسی منه،حس خوبی بود که دلم میخواست باقی بمونه.اما در نهایت اجازه دادم که ازش استفاده کنند و توی کارت عروسیشون چاپ شد.اونها این جوری توجیه می کردند که هیچ کس اون قسمت رو نمی خونه اهمیت نمیده و تکراری نمیشه،که البته این موضوع با حساسیت زیاد خودشون نسبت به این موضوع جور در نمیومد.

ولی موضوع این بود که داشتن اون و فقط مال من بودنش و خاص بودنش برام اهمیت داشت و از اون روز به بعد دیگه اون حس قشنگ رو نسبت بهش ندارم.دیگ مال من نیست مال اونهاست همه رو یاد اونا میندازه نه ما....

اما،اما.....قسمت بد ماجرا اینه که این موضوع برام  درس عبرت نشد. از بین اون 3-4 تا اسم یه اسم پسر وجود داشت که من خیلی خیلی دوسش داشتم،شاید مسخره است ولی من حتی با پسربزرگم با اون اسم خاص حرف می زدم و شخصیتش تو ذهنم با اون اسم شکل گرفته بود.الان این اسم هست و شنیدم ولی انصافا اون زمان که من انتخابش کردم هرگز این اسم رو جایی نشنیده بودم و توی یه کتاب قدیمی دیده بودم.خلاصه توی یه عصرونه دوستانه همچنان در اوج سادگی و فکر نکردن به عاقبت کار من اسمو گفتم و این که خیلی دوسش دارم.......زد و گذشت وفهمیدیم که خواهرمان به زودی صاحب فرزند میشه...از همون ابتدا معلوم بود که روی این اسم به تفاهم کامل!!!! رسیدند. و بعد از این که مشخص شد بچه پسره،کار تقریبا تموم شده بود.گرچه خواهرم گفت امکان نداره که دیگه اینبار این کارو بکنه.ولی خب وقتی که لیستی از اسامی ترغلطی رو می خوند...مامانم و همسرش میگفتند...نه..اون اسمه یه چیز دیگه است.....بعدم مادر گرامی گفت که حالا تا چند سال دیگه خدا بزرگه ....و من اجازه بدم... و اصلا  این چه کاریه و اون خواهرمه و بچه اش هم بچه خواهرمه!!!!!

منم اجازه دادم....گرچه باز خواهرم گفت نه حالا باز میگردیم.ولی مامانم  بهش گفت این هم کم و خوشگله هم خیلی بی سر و ته نیست.ازهمشون بهتره.....احتمالا اسمهای قشنگ تری هم وجود داره،و گمونم جو و حساسیتی که از طرف من روی این اسم ایجاد شده بود تو علاقمند شدن بیشترشون به قضیه خیلی موثر بود.

این مثل قضیه شعره نیست....شخصیت اون پسر تو ذهن من شکل گرفته بود.میدونم، خودم گفتم باشه...اشکال نداره... ولی وقتی دربارش حرف می زنم، بغضم میگیره. حس میکنم یکی داره اونو ازم میدزده.....خب خنده داره میونم.ولی اون شعر این اسم.لحظه های نوجوونی من بوده...منی که در کل میشه گفت نوجوونی نداشتم و اصلا انگار فرصت حس کردن و زندگی کردن اون لحظه ها که باید اشتباه میکردیمُشیطنت میکردیمُبچگی میکردیم رو از دست دادم...همون لحظه های کوتاهی که از درس فرار میکردم به شعر و کتاب و نوشتن پناه میبردم.اینه که اینا رو برام مهم میکنه.نه فقط صرفا یه شعر یا یه اسم....

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 6:27 PM | جمعه 1388/01/28

RSS