تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

....

روزهای قشنگ زندگی را دوست دارم چون این روزها خیلی کم واسم اتفاق می افتند..دوست دارمشون چون خسته شدم از این همه اتفاق بد و نا خوشایند که روزهام را واسم مبدل به بد  تر از هر کابوسی کرده..

باز مثل همیشه خالق این روزهای قشنگ تو هستی ....تو هستی که بار دیگه نفس امید و زندگی را در روح خسته و مرده  من دمیدی . تو هستی که باز هم لبخند را روی لب هام آوردی...

من ضعیف هستم واسه قدر دانی از این همه احساس و محبت تو...

و فقط می تونم خالصانه تشکر کنم ..بگم که دوست دارم ..با تمام احساسم....

یه روز یکشنبه که با همه روزهای سال فرق داشت...

که تو بودی و من ..تنها...و من از عشقی که در قلبم داشتم...و احساس خوبی که تمام وجودم را فرا گرفته بود می خواستم پرواز کنم..

حضورت کنارم چیزی کم تر از معجزه نیست...که روحم...وجودم..و قلبم را مسخر می کنه...

گرفتن دستات..دست های کوچیک و لطیفت...

نگاه کردن به چشم های مهربون و پر احساست..

همه باز من را عاشق میکنن....عاشق تر میکنن...

و بوسیدن لب های بی رنگت....من را قربانیه عشق میکنه...که چی قدر لذت بخشه...

                دوستت دارم معشوقه بی مانند من



اوین نوشت:قرار بود ایشون تاریخ اولین بوسه رو اینجا ثبت کنند که گویا ...

زمان:1388/7/9

مکان:پژو405

مدت:دو دهم ثانیه!!!!!


!! نوشته شده توسط آگرین | 6:6 PM | سه شنبه 1388/07/14

..

این روزها هم امید می خوام ..هم دل داری می خوام...هم حوصله ....هم آرامش......

امید به اومدن روزهای خوب ..به رسیدن به خوشبختی....به تموم شدن روز های کم رنگ و شبهای طولانی و غمناک...

دل داری واسه فراموش کردن مشکلاتم...واسه تحمل این درد و مشکلاتی که روزی با غفلت خودم بزرگ شدن...بزرگ و بزرگ تر شدن..که حالا احساس میکنم من را میبلعند....

حوصله میخوام واسه تحمل کردن واسه به امید دل بستن....

آرامش می خوام که توی این دریای پر تلاطم مشکلات صبور باشم...لبخند بزنم...و دلم را قرص کنم که تمو م میشه تمام مشکلاتم...

من همه را می خوام ..به همشون نیاز دارم...

وقتی روبروت میشینم ..به چشمات خیره میشم.وقتی احساس میکنم در دریای بی انتهای چشمات ....که پر از آرامشه...

احساس میکنم که قلب پر تلاطمم به ارامش میرسه...لطافت نگاهت دلم را آروم میکنه...

امیدم را زنده میکنه که روزی سختی ها تموم میشه..

روزی این لبخند دل نشین..خنده های مهربون موندگار میشن....

کیه که طلسم نشه وقتی نگاهش به نگاهت دوخته بشه...

وقتی غرق شد توی دریای چشمات.....

کیه که دست و پاشو گم نکنه وقتی روبروت ایستاده....

من با تو همه چی دارم...هم امید...هم حوصله...هم آرامش دارم...دیگه دل تنگی واسه چی وقتی کنارت باشم...

من کنار تو زنده ام ...نفس میکشم...و این را احساس میکنم...من با تو عاشق میشم..تا ابد عاشق میشم....

دیگه من چی می خوام توی این دنیا ...

وقتی داشتن تو واسم هم نفس واسه زندگی ..

هم عشقی که به این زندگی معنا بده...

دوست دارم باشم...کنارت باشم تا همیشه...

دور از تو جایی ندارم....

یه گمشده سرگردان توی این دنیا...

 

!! نوشته شده توسط آگرین | 0:0 AM | سه شنبه 1388/05/06

....

امروز هم مثل روزهای دیگه گذشت..نه زود گذشت و نه دیر.....

گذشت.....همان طور که باید می گذشت......

وقتی دفتر خاطرات توی ذهنم را باز میکنم ...اول سطر صفحه های مهمش  نوشتم چه قدر زود گذشت امروز......

وای خدا چه قدر دیر میگذره این روز لعنتی....این صفحه هاش را دوست ندارم ..ولی دست من که نیست این روز ها همه اتفاق افتادن ...و من فقط قادر هستم به آنچه گذشته نگاه کنم ...و هرگز نمی تونم پاکشون کنم...

روز های خوب....معنا ش را شما میدونید؟؟؟ روزی که همه اتفاق هاش قشنگ باشه...همه چیز خوب پیش بره.....

ولی واسه من معناش این نیست....

یک روز خوب یعنی روزی که تو را ببینم ....

           اون هم با یه لبخند روی لبهای بی رنگت.....

 نه مثل روز 1387.7.2

می دونی این روز ها دفتر خاطراتم برگ ها ش همه تکراری شدن .....

باید کلی بگردم تا یه روز خوب پیدا کنم....

 خیلی کم شده.....اینا می دونستی؟؟؟؟

 

!! نوشته شده توسط آگرین | 7:43 PM | جمعه 1388/01/28

...

گاهی وقت ها خسته...گاهی وقت ها ناامید....گاهی وقت ها دلگیر....گاهی هم.....

خیلی سعی میکنم به گذشته فکر کنم..یا به حالا .دنبال یه دلیل می گردم واسه حسی که دارم.می خوام بر طرفش کنم..ولی نمیدونم چی باعث شده این احساس بد را داشته باشم.گاهی سعی میکنم دلیلی واسه شاد بودن واسه خودم بسازم....یا دنبالش بگردم...

دلیلی که واسم مثل یه انگیزه باشه..مجبورم کنه به خودم بیام...شاید سعی میکنم فکر خودم را از چیزی که در گیرش کرده آزاد کنم...

ولی بعضی وقت ها هیچی نیست...مثل بچه ها بغض میکنم دستام را حلقه میکنم دور پام و یه گوشه میشینم...و در دنیای خودم همه جا را سیاه و تاریک میبینم...

دوست دارم رها شم از هر چیزی که روزی علاقه بوده و حالا عذاب...

به هر چیزی که فکر میکنم راحت از کنارش میگذرم..

از هر چیز....

ولی وقتی به تو فکر میکنم خیلی بیشتر دلم میگیره..حس میکنم تو کسی هستی که زندگیش را با امید به زندگیه من پیوند زده...ولی سرنوشت من تاریک و ترسناکه...

حس میکنم بیشتر از همه به تو مدیونم ..به تو که دنیای رویاهات را به من هدیه کردی..به من نشون دادی..و من از اینکه تو را آزردم ...شرمسارم...

وغمگین و غمگین...

و اگر تو نبودی من هم نبودم...

فرشته مهربون و همیشه دوست داشتنی من ..زندگیم فدای تو....

!! نوشته شده توسط آگرین | 8:39 PM | شنبه 1387/12/17

....

می خواستم بنا به قولی که داده بودم فقط به یه نظر در مورد پستی که گذاشته بودی اکتفا کنم..ولی دیدم دلم کلی حرف داره واسه زدن.هم اینکه خیلی وقته آخه من مطلبی نگذاشتم...

و باز دلم می خواد پست بذارم..تقصیر من که نیست..مقصر دلمه..اونم واسه اینکه خیلی تو را می خواد... این بار مثل خودم..

بر خلاف انتظاری که داشتی بعد از خوندنش عصبی نشدم....شاید قبلا چنین برخوردی داشتم که حالا انتظار عصبی شدنم را داشتی...

مطلب قشنگی بود.مثل همیشه..ومثل همیشه دل نشین..چون باز هم مثل همیشه یه گوشه اش غم بود..گرد و غباری از غم های گذشته......

که من روی قلبت نشونده بودم....

وقتی فکر می کنم به اشتباهی که مرتکب شدم...خیلی غصه می خورم..کاش اون روز ها باور می کردی سردی برخورد من به خاطر بی تفاوتی نبود...به خاطر این نبود که در احساس و عشقی که نسبت به تو دارم شک کرده باشم....نه....

فقط به خاطر یه ترس بود...از گذشته از اشتباهی که روزی گریبانگیر خودم خواهد بود..ترس از دست دادن تو...مدت ها کابوسی بود که هر لحظه همراه من بود....

اگه بخوام منصف باشم باید کلی معذرت..معذرت..معذرت بهت پرداخت کنم....

        

               معذرت می خوام که با خوندن این مطلب ناراحتت کردم

                  معذرت می خوام که نتونستم کسی باشم که تو می خوای

                    معذرت می خوام نتونستم  آرزوهای قشنگت را براورده کنم

                      معذزت می خوام اگه آخریش نیست

 

و 1000 تا معذرت دیگه ....

حالا دوست دارم بگم ابن آدم تنها ..تنها امید روشنی بخشه زندگیش .... گرمای قلبش و زندگیش تو هستی ..با تمام هستیش عاشقته و دوستت داره....

 

!! نوشته شده توسط آگرین | 6:36 PM | دوشنبه 1387/11/07

.......

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
***************************
فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم
***************************
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ..

. تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
***************************
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه

ولي تو اون رو نمي شناسي
***************************
از غصه اين درد ندانم چه كنم يا هست پناهي و ندانم چه كنم؟ وز دل بيمارم هر دم تا ز سحر ز شوق روي بي تابت چه كنم؟ چشم من شرم باد ، ز تو نظري با دل عشاق خويش ز دوريت چه كنم ؟ گرچه وصال آغازگر

روياي ما بود با مرگت زين سر آغاز چه كنم ؟
***************************
بوسه تنهاتصادفي است که خسارت نداره.آغوش تنها پارکينگيه که جريمه نداره.پس بيا داخل پارکينگ با هم تصادف کنيم.
***************************
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق

نمي افتد ...
***************************
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم

 

آره می دونم الان می گید اینا را که تا حالا هزار بار شنیدیم.......

 

به نظره شما اگه آدم حرفی واسه گفتن نداشته باشه ولی دلش بخواد حرف های قشنگ بزنه باید چه کار کنه؟

 

خوب حتما حرف های قشنگ را از یه جایی می دزده.........
!! نوشته شده توسط آگرین | 9:10 PM | چهارشنبه 1387/09/20

.....

وقتی بارون می یاد....

دوست داری پشت پنجره بشینی و دستاتو بزاری زیر چونت و به دونه های بارونی  نگاه کنی که روی زمین می ریزن....

یا به دونه های بارونی  که آروم آروم روی پنجره سر می خورند...

شاید هم به آدم هایی که چتر هاشون را بالای سرشون نگه داشتن و دارن با عجله راه میرن که شاید کمتر خیس شن....

ولی بعضی وقت ها شاید صحنه متفاوتی ببینی ....یه صحنه جالب که با تمام کنجکاوی تا آخر خیابون دنبالش می کنی...

دو تا آدم را می بینی ..یه چترو می بینی...قدم های آروم و نزدیک هم را میبینی.....

 

خیلی جالبه . اینکه دو تا آدم با یه چتر ..این که این آدم ها هیچ عجله ای واسه راه رفتن ندارن ...اصلا انگار دوست دارن که زیر بارون بمونن. و کلی هم خیس بشن...

اینکه اون چتر بالای سر کدومشونه اصلا....

شاید نمیدونن که باید سریع راه رفت تا خیس نشد.....شاید هم ما نمی دونیم که باید این لحظه ها را دوست داشت.وخاطرات بودن در زیر باران....

دست های گره شده محکمی که سرمای هوا را تو دلشون گرم میکنه..وقدم های آرومی که چلپ چلپ آب را به همراه داره....آره شاید باید دوست داشت و خاطره کرد این لحظه ها رو.....

 

!! نوشته شده توسط آگرین | 8:48 PM | یکشنبه 1387/09/10

.....

چه جوری یه روزی که می تونه مثل همه روز های دیگه فقط یه روز عادی باشه که بی انتظار بیاد و بی درنگ راشو بگیره و بره تبدیل میشه به یه روز بیاد ماندنی ...به یه روز پر خاطره یه روزی که واسه اومدنش لحظه شماری می کنی ..کلی واسش برنامه میریزی...کلی هیجان و نشاط را با خودش همراه می کنه و واسه لحظه به لحظش آرزوی بی پایانی را داری...

دقایق می تونن تبدیل به یه بهونه بشن اون وقت موندگار میشن...با بهانه هایی که ما واسشون می سازیم..بهانه هایی که دوسشون داریم..مثل روز تولد.......

هیچ کدوم از ما روز تولدش را یادش نیست که چه روزی بوده ..روز خوبی بوده که حالا هر سال به یادمون می آد و جشن می گیریم؟؟؟ روز تولد یه بهونست..بهونه ای واسه دور هم جمع شدن ....چند تا شمع روی کیک سفید و قهوه ای خامه ای گذاشتن و حالا با یه فوت صدای کف و جیغ و تولدت مبارک.....

واسه همه ما قشنگه دوسش داریم ...گاهی اون را با خیلی ها تقسیم می کنیم گاهی فقط تو قلبمون اگه یادمون  بود یادی ازش میکنیم...گاهی هم اون را فقط با یکی تقسیمش می کنیم...

من دوست دارم این روز قشنگ را با قشنگ ترین آدم زندگیم تقسیم کنم..کاری که انجامش دادیم..توی یه خیابون پهن و طولانی...با قدم های کوتاه و نزدیک به هم..توی هوای سرد آخر پاییزی..

بهترین روز تولد..کادویی که واسم بیشتر از هر چیز جذاب بود...

به پاستیل های خوش مزش...

کاش بهانه های زندگی بیشتر بود..اون وقت روز های عمرمون قشنگ تر  بود...

کاش بهانه های زندگی را بیشتر کنیم ....

               اون وقت......
!! نوشته شده توسط آگرین | 11:20 PM | چهارشنبه 1387/09/06

....

نمی دونم باید بگم لحظه های قشنگی را تجربه می کنم یا بگم دقایق پر اضطراب..بگم آرامش دلنشین یا بگم توهمی خیالی ....خودم که هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از اون طوفان هولناک که همه چی را ویران کرد حالا باز هم خیال باف ها پایگاهشون را باز سازی کنن. و حالا باز هم بشه از لحظه های غم و شادی..از احساس دوست داشتن تا حرف های نگفته ......

چه قدر خوب بود زمان را می شد در دست گرفت .میشد به گذشته  بر گشت یا به آینده رفت می شد بر گردی به عقب و اون طناب پوسیده را عوض کنی که هیچ وقت تلخی شکست را تجریه نکنی...

اینا که گفتم فقط آرزوهای آدم های خیال بافه  ولی باید جنگید  باید تلاش کرد  برای آرزوها برای رسیدن به روزهای قشنگی که ما نقاشی کردیم توی ذهنمون ..باهاش زندگی کردیم ....شاید همه این انگیزه ها کافی باشه که هیچ وقت نخوای تسلیم شکست بشی و همیشه امید وار باشی به رسیدن....

رسیدن به روزهایی که مال ماست....
!! نوشته شده توسط آگرین | 9:47 AM | پنجشنبه 1387/08/30

...........2 ماه گذشت.واقعا 2 ماه گذشت از آخرین روز.....از آخرین روزی که واسه یکی با بغضی سنگین و واسه یکی با کلی دل خوری و عصبانیت....روزی که بی تردید واسه هر دو مون یه پایان بود...یا دوست داشتیم که یه پایان باشه....یا مجبور بودیم بپذیریم که یه پایانه.....

ولی گذشت.روزها یکی پس از دیگری.خاطره روز های قشنگی که حالا یا گوشه ای از ذهنمون یا گوشه ای از کمدمون مخفی شده بود.و ترس از یاد آوری ..فرار از باور یه اتفاق ...قبول یه باور که دیگه حتی یاد اوریش هم نفسمون را در سینه حبس میکرد.نمی دونم....ولی بی گمان اگه می خواستی چهره غمگین آدمی را در جستجوی غم انگیز ترین خاطره ذهنش نظاره کنی .....شاهد قطرات اندوه و حسرتی خواهی بود که آروم روی گونه لرزانی سرازیر شده.....

...........2 ماه گذشت...وحالا...

    راست می گه کسی که در تردید میان کلمات ....درواهمه خواستن یا فرار کردن به دنبال جوابی می گرده..و میگه............چه جوری باشه؟

 

!! نوشته شده توسط آگرین | 10:12 AM | دوشنبه 1387/08/20

.......

کاش گذر لحظه ها آسان بود.کاش خواب ما سنگین بود.کاش رویای ما بی پایان بود...کاش دل ما آرام بود..کاش اشک ما جاری بود..کاش دفتر خاطرات  دیگر نبود....

هنوزم دوست دارم به آینه شکسته ام خیره بشم...تکه های شکسته ام را جستجو کنم.تکه هایی که دنیایی از غم..کوله باری از غصه های من ..درد های من اشک های نریخته من را تو خودش پنهان کرده....

هر تکه اش فریادی از من ..از حرف های من....تکه ها یی که واسه جمع کردنشون مدت هاست تلاش کردم....ولی دیر است..

..............................همواره دیر است...

هنوزهم نمی توانم بگویم...

         هنوزم می ترسم از گفتن....

                 هنوزم آرزوهای من میمیرن


اضافه شده توسط اوین:

بذار خیال کنم....

اگه تمومه قصه مون.....هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم  تو دلتنگیات.....غروب که میشه یاد من میفتی...

بذار خیال کنم منم.اون که دلت تنگه براش.اون که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش..

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه........

*این شعر لعنتی با صدای خواجه امیری تو این هوای بارونی.....میتونه خیلی راحت داغونم کنه.......

 لینک دانلود خیال 

!! نوشته شده توسط آگرین | 11:19 AM | دوشنبه 1387/08/13

.......

یاد آوری خاطرات گم شده گذشته مثل کنار هم گذاشتن تکه های شکسته تندیس شیشه ای سخت و غم انگیزه . چون هر تکه اش تو را یاد زیبایی اون تندیس شکسته میندازه که دیگه از بین رفته...............

نقطه پایان را همیشه نمی توان تعیین کرد ولی میشه واسه پر کردن تمام ضعفات حداقل  واسه آخرین بار اون چه که هستی را نشون بدی ...واقعیت را بپذیری  چشمات را باز کنی و باور کنی  که به پایان رسیدی و واسه آخرین بار پاتو محکم روی زمین بزاری و باور کنی واسه رسیدن به اونجا چه هولت داده باشن چه با پای خودت قدم بر داشته باشی فرقی نداره......حالا قبول کنی که اونجا هستی

وقتی یه مسیری را اشتباه قدم بر میداری سعی میکنی آخر این کوچه بن بست دنبال یه راه فرار بگردی ولی همیشه پیدا نمی کنی..بعضی وقتها هم یه تنگ شیشه ای را تو دستات گرفتی و میدوی ولی نگاه میکنی میبینی ماهی کوچولوی دیروز دیگه نیست...

 

من هیچ چیز نداشتم و شما فقط دلت را به صداقت من خوش کرده بودی که اونم نداشتم....

این جوری خودم را بهتر شناختم...و شما را....

!! نوشته شده توسط آگرین | 7:11 PM | دوشنبه 1387/08/06

RSS