تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم

 

  ساعت نزدیک یک شبه...ارمیا مامان و باباش رو ان قدر خسته کرده که طفلیا هرکدوم یه طرفی غش کردند و حالا خودش تو بغل من،براش شعر می خونم و اون با چشمای بسته میخنده...خواب خرگوشی...پچ پچ فرشته ها...یه حرکت فیزیکی لب...اسمش هرچی که هست،قشنگه...لذت بخشه...لذت بخش ترین اتفاق این روزها...حالا که چشماش بسته است و همه جا هم تاریکه  میتونم دیگه بغضم رو قورت ندم...اشکم میلغزه روی دستای کوچولوش....تنها چیزی که توی ذهنمه اینه که نمی دونم باید چیکار کنم....رعد و برق می زنه  ارمیا رو محکم تو بغلم فشار میدم ولی اون هنوز داره میخنده...می خوابونمش رو تشک آبیش..یه کم تقلا میزنه و دوباره خوابش می بره...میرم تو اتاق گوشی رو برمی دارم و میرم تو تختم.اس ام اس زدی..مثل همیشه ان قدر کوتاهه که بدون باز کردنش و از توی new event ها هم میشه خوندش...هندزفری رو میذارم تو گوشم و صدای فرهاد رو زیاد میکنم تا صدای رعد و برق رو نشنوم..من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم...نمی دونم امروز تو خیابونای تهران چه خبر بوده..بغض می کنم...از همه چیزایی که دلتنگ و دلگیرم میکنه این روزا...و تعدادشون هم زیاده..زیاد...صدا بلند تر میشه.بلند تر از صدای فرهاد...جدی جدی می ترسم با این درختی که چسبیده به پنجره اتاقم و ممکنه صاعقه بهش بخوره... این روزها پر از نبودنه...نبودن تو و آرامش ...پس حواسم رو پرت میکنم به روزای گذشته،روزای دانشگاه....چقدر کم استفاده کردیم از اون روزا چقدر راحت از دستشون دادیم...از محافظه کاری اون روزهامون ناراحتم...شاید اگه شکل رابطه مون مثل الان بود.نمی ذاشتیم اون روزا راحت بگذرند و حالا خاطره های مشترکمون ازشون انگشت شمار باشند....جدی جدی با اون همه لحظه هایی که می تونستیم داشته باشم چیکار کردیم؟؟اهیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی حسرت اون بچه مثبت بازی ها رو بخورم...مواظب همه چی و نگران همه کس بودن،غیر از لذت خودم...البته درستش میشه ترسیدن...حالا هر نوع ترسی... دوباره فکرحرفها و اتفاقای امشب توی خونه هجوم میاره به ذهنم..نمی دونم چی بگم.به خودم چی بگم که آروم بشم..بقیه نه...دیگه نمی خوام به بقیه فکر کنم.فقط میخوام به خودم یه چیزی بگم که آروم بشم.... مترجم دردهای لاهیری رو ورق میزنم...صدای نم نم بارون میاد....و رعد و برق کمتر شده...یا من ان قدر این کتاب رو دوست دارم که دیگه صدا رو حس نمی کنم....نیم ساعته خوابم برده که دوباره با صدای وحشتناکی از خواب میپرم....همه خیابون برای چندلحظه روشن میشه..ساعت پنج صبحه ...میرم کنار پنجره بازش می کنم.خیابون پر از بوی بارون و نسیم خنکه...پر از بوی پاییز... اس ام اس میزنی که فینگیلی پاشو سحریت رو بخور.....گوشی رو ،روی کلمه فینگیلی رو می بوسم...گوشی از اشکم خیس میشه...صدای اذون میاد، میرم پایین که نماز بخونم...مامان میگه نماز آیات هم بخون اگه ترسیدی از رعد و برق...میگم ترس؟؟ نه بابا من همش خواب بودم...میگه چقدر خواب سنگینی تو... از چشمات هم معلومه...

هوا بدجوری ابریه.با این که همیشه عاشق هوای ابر و بارونم.ولی امروز خیلی دلگیره...خیلی تاریکه...دلم گریه می خواد...  

پ.ن دلم واسه دانشگاه خیلی تنگ شده...مدرسه رو دوست نداشتم هیچ وقت.ولی دانشگاه خیلی خوب بود...مخصوصا این اول مهری هوس دانشگاه کردم.

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:28 AM | شنبه 1388/06/28

نمی دونم  چم شده....نمی دونم چم میشه...

شاید باید باور کنم که چیزی نشده و همش بهونه گیریه...اون هم فقط بهونه گیری های من....

ولی هرچی هست خوب نیست....احساس..نمیدونم دقیقا اسمش چه احساسیه...غصه نیست..نگرانی نیست...حسادت نیست....حسرت نیست...دلتنگی نیست....گلایه نیست...

واقعا هیچ کدوم نیست....ولی حس بدیه...

شدم شبیه این دختره...تو خونه.سر کار و حتا با تو...سکوت....اغلب گفتن همون یکی دو کلمه هم پشیمونم میکنه...

راه و رسم حرف زدن یادم رفته....گرچه از اول هم بلد نبودم...

شایدم اصلا این وسط اونی که دلش میخواد یه کم تنها باشه منم  و خودم خبر ندارم... 

پ.ن: امروز یکی گوشیمو دزدید...و بعد از چند بار تلفن زدن انواع و اقسام آدمها  از دکتر و پرستار و مغازه دار و خواهر و...و بعد حدود یک ساعت داد به یه نفر که اورد پس داد!!!!!!!باورتون میشه؟؟؟توی همچین دنیایی؟؟؟؟.......حتا دزد با وجدان هم پیدا بشه....میشه که پیدا بشه...شاید هم اصلا نباید اسمش رو دزد گذاشت....

چقدر پر از شایدم....

 

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:39 PM | سه شنبه 1388/05/20

اسطوره کاغذی من

 

وقتی وارد اتاقم میشم...وقتی در اتاقم رو باز میکنم..وقتایی که خیلی خسته ام...وقتایی که حوصله هیچی و هیچ کس رو ندارم...درست رو به روی در...وسط یه عالمه بریده روزنامه و عکس و جمله که روی یه حصیر قدیمی چسبوندمشون....یه نقش کوچولو هست...پشتش تمرین های خوشنویسی خواهرمه...درست معلومه که تو یه لحظه...یه لحظه خاص از دم دست ترین جای ممکن کندمش...و با آبرنگ روش چند تا خط رنگی کشیدم...بی نظم ،بی فکر...فقط با احساس....درست بعد از یکی از اون وقتهایی بوده که با هم حسابی حرف زده بودیم..نمی دونم شاید هم کنار هم بودیم...چه وقت و چه جوری بودنش مهم نیست...مهم اینه که پر شده بودم... لبریز...از تو...از حرفهات...نه این که این یه طرح قشنگ باشه(از نظر حرفه ای) و گرنه از نظر خودم که هست!!!

بیشر اینش قشنگه که نمی دونم،نمیشناسم ...بعد از چهار سال...هنوز هم..احساسی رو که بعد از دیدن تو پیدا میکنم...این که یه بارش بشه کشیدن این خطهای درهم و برهم رو یه ورق چکنویس و با یه پونز آبی بچسبه به دیوار اتاقم و از اون روز بشه نشون تو..نشونه تو...که حالا نزدیک دو سال باشه..هر وقت. وارد اتاقم میشم...وقتی در اتاقم رو باز میکنم..وقتایی که خیلی خسته ام...وقتایی که حوصله هیچی و هیچ کس رو ندارم...درست رو به روی در...وسط یه عالمه بریده روزنامه و عکس و جمله که روی یه حصیر قدیمی چسبوندمشون...چشمم که به اون نقش کوچیک میفته،بی اختیار لبخند بزنم...انگار شیرینی یه بوسه رو رو گونه هام حس میکنم...انگار یه جمله عاشقانه از زبون عزیز ترین آدم دنیا می شنوم...انگارخستگیم تموم میشه...انگار همیشه تویی که پشت در اون اتاق منتظرمی...که با چشمات بخندی و اون جوری که آدم هول میشه بهم زل بزنی...بعدا ها کنار اون نقش کلی جمله دیگه چسبید که مکمل اون نقش بشه...نمیدونم میشه خوند یا نه...ولی هیچی جای اون کاغذ چرکنویس کوچولو رو نگرفت...اون خودش تنهایی حرف میزنه....وقتایی که بعد از دیدن و حرف زدن باهات چشمام ترس خورده و تردید ناک میشه...وقتایی که دلم میگیره و بغض می کنم...وقتایی که از آینده میترسم...وقتایی که طولانی شدن این روزا اذیتم میکنه...وقتایی که فکرای مسخره به ذهنم هجوم میاره،وقتایی که پر دوست داشتنم..وقتایی که جز تو چیزی رو نمیبینم...وقتایی که منطقی میشم اون همیشه کار خودشو درست انجام میده....اون کاغذ رنگی کوچولو...حتی توی اون تاریخ کذایی هم به دیوار بود...اون برام سمبل عشق توی اتاق کوچیک و با صفام  شده....حتا اگه جسما هم نباشی،بذر عشقی که تو زندگیم پاشیدی...انگار با اون تو اتاقم رشد میکنه سبز میشه و سبز باقی می مونه.... 

 

 

 

 

 

 

 امروز وقتی ازت جدا شدم و برگشتم خونه.با آگرین کاغذیم کلی حرف زدم و کلی سوال و جواب کردیم....کلی کیف دیدنت برام مضاعف شد...عطر خوشبوت..عینک خوشگلت...حرفای پر از مهربونیت...کارای دوست داشتنیت...این که برش های گاز زده پیتزا رو از دستم کش بری و با ولع و اشتها بخوری و به چشمای پر از تعجب من بخندی...هدیه های خوشگل و ناز نازیت...کلی از همشون حرف زدیم و ذوق کردیم....ذوق کردیم برای روزهای خوب عاشقی...برای جای دنجی که امروز پیدا کردیم....برای بوسه ای که هنوز روی لبهام ننشسته...برای بوسه هایی که روي دستم نشست ...روی خال خیلی کوچولوی روی انگشتم...برای این که چه خوب که سلیقه تو با همه مردای دنیا فرق داره....ذوق کردیم برای روزهای خوبی  که امیدوارانه دارند نزدیک میشن....هر روز یه قدم نزدیک تر....ذوق کردیم...عاشقی کردیم... 

**هستم...می خونمتون...پیگیر..فقط کمی ساکت تر از قبلم....از مهسای عزیزم معذرت می خوام که نمی تونم تو این روزا چیزی بگم که آرومش کنه.و سکوتم براش شاید نشونه بی مهری شده...مهسا جان این طور نیست...فقط نمیدونم چی بگم که ناراحت ترت نکنه....

!! نوشته شده توسط اوین | 1:37 AM | یکشنبه 1388/05/04

یک دیالوگ دوستانه

ميگه:سه روزه نديدمش

ميخندم.....

ميگه 2 ساعته نه زنگ زده نه اس ام اس.

ميخندم....

ميگه  اين بار فقط 30 دقيقه با هم حرف زديم

ميخندم...

میگه همیشه باید التماس کنم که گوشی رو قطع کنه

میخندم...

ميگه موهاشو همون مدلي كه من ميخوام  كوتاه ميكنه

ميخندم....

ميگه  فقط عطري كه من براش خريدم ميزنه

ميخندم......

ميگه واسه مامان و خاله و عمه و همه فک فامیلش تعريف كرده كه بدجوري عاشقم شده

ميخندم......

ميگه آخرين بار 45 دقيقه جلوي سينما فرهنگ منتظرم شد

ميخندم.....

ميگه رفته  تهران  فقط واسه اینکه  اون دستبندي رو كه من ميخواستم پيدا كنه

ميخندم....

میگه به خاطر من سه ماهه نرفته شهرشون خانوادشو ببینه

میخندم.....

...

...

...

 

ميگم  تقريبا هر30- 40 روز يه بار همو ميبينيم اونم خیلی کوتاه..

ميگه چجوري طاقت مياره؟

ميگم همون جوري كه من ميارم

ميگه اون فرق داره....مگه عاشقت نیست؟

ميخندم......

ميگم  بيشتر منم كه مشكل دارم.

ميگه بايد  بياد سر راهت. يواشكي  ببينت

ميخندم.....

ميگم خب اگه يواشكي بياد يا اومده باشه  كه من نميفهمم!!!!

...

...

...

...

...

ميگه مطمئني دوستت داره؟

ميخندم.....

ميگه تو پسرا رو نميشناسي.

ميخندم....

میگم پسرا رو که نمیشه شناخت.باید فهمیدشون.

میگه اوین ازین شعا را واسه من یکی نده...

میخندم....

نمیدونه خیلی وقته شعارام یادم رفته.

ميگه الان يه ساعته اينجايي اصلا گوشيت صداش در نيومده...

ميخندم

میگم درس داره.سرش شلوغه..

ميگه روز زن چي برات خريد؟

ميخندم.

ميگم روز زن....من كه  دخترم  آخه

بهش برميخوره....

نميدونه بي منظور تر از اونيم كه فكر ميكنه....

ميگه فردا ظهر دعوتم كرده گل يخ....

فكر كنم  يه سورپرايز داره

نمیپرسم چي؟

ميگه فكر كنم كار پيدا كرده.

ميخندم......

ميگم اينجا خيلي گرمه....بريم؟

...

...

...

...

توي راه تو برق آفتابم. تو پياده رو نميرم...

يه پرايد بوق مي زنه...

يه تاكسي....

یه ۲۰۶صورتی چرک....

يه پژو كنار پام نگه ميداره....نميره...

مقنعه ام رو ميارم جلوتر و تعجب ميكنم....میرم تو پیاده رو....من كه خيلي بچه مدرسه ايم با اين سر و وضع....

....

....

....

فهميدم

هنوز دارم

ميخندم.......

و اونا نمي دونند كه اين

تلخنده........

یا یه بغض یواشکی....

یاد آخرین جمله اش میفتم...

میگه دوستش داری؟

نمیخندم

محکم و جدی میگم آره...

میگه چندتا؟

میخندم.....

میگم قد همه ی دنیاها

میگه مگه دو تا دنیا بیشتر داریم؟

میگم آره خیلیییییییی بیشتر.

میگه اونم دوستت داره قد تمام دنیاها؟؟

میخندم....

و بغضم دیگه یواشکی نیست...

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 11:15 PM | دوشنبه 1388/04/08

این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

 

این روزها..... دولت عدالتخواه! ارتباط من و تو را قطع کرده......

چه راحت.......

 

!! نوشته شده توسط اوین | 12:48 PM | سه شنبه 1388/03/26

 

لیلی گفت: میخواهم زندگی کنم٬ساده٬بی تب٬بی تاب.....

خدا گفت: من تب و تابم٬بی من میمیری........

 

*از کتاب "لیلی نام همه دختران زمین است" عرفان نظرآهاری.

!! نوشته شده توسط اوین | 10:54 PM | دوشنبه 1388/03/18

دروازه های دلم را گسستی

 

حوصله ام سر رفته.حالم خیلی از روزای قبلش بهتره ولی حوصله ام سر رفته.چشمم می افته به سوییچ روی اَپن، ماشین رو برمیدارم که برم کتابخونه که کتابها رو پس بدم  با این که هنوز وقتش تموم نشده و درست نخوندمشون.....تو راه برگشت باید میدون رو بپیچم سمت چپ و برگردم خونه ولی فرمون پیچیده میشه به راست....میدون بعدی رو باز باید بپیچم به چپ تا دوباره به سمت خونه باشم.ولی مستقیم میرم...چیز خاصی تو ذهنم نیست فقط دلم می خواد همون طرفی که دلم میگه برم....چند دقیقه بعد....تو کوچه هاییم که درست نمی شناسمشون با سرعت 20 وسط خیابونو گرفتم و سیل بوق و فحشه که....کوچه ها تقریبا موازی و شبیه همه.قبلا چند باری اومدم ولی نه ان قدر طولانی....شروع می کنم به شمردن کوچه ها....هدایت 1..هدایت 2...عدالت1..درو خودم میچرخم.یکی از کوچه ها رو تا ته می رم که دو تا دختر پسر کوچولوی خیلی ناز شروع می کنند به داد زدن که خانوم نیا.نیا....ته کوچه باریک میشه و جای ماشین نیست...از وسط دو تا ماشین پارک شده دنده عقب میگیرم و برمیگردم...عدالت 2...دارم فکر میکنم چه خوب که هیچ وقت آدرس دقیق خونه تونو ازت نپرسیدم که حالا همه این پنجره ها همه درها به نظرم آشنا باشن هی به خودم میگم شاید اینه....نه اون یکی...20 دقیقه است که دارم تو کوچه ها می چرخم.مسجد امام علی...اون عقب نشینیه که مثل یه بازارچه کوچیک بود.مرکز فنی حرفه ای...دیگه همه رو یاد گرفتم.به خودم می خندم که حالا چی؟دیوونه شدی؟بین این همه کوچه اصلی و فرعی حتی یه کمی هم حدودش رو نمی دونی...دارم فکر می کنم کوچه بعدی اسمش باید چی باشه؟؟سعادت؟؟سلامت؟؟کوچه آخره به موازات بقیه...بشارت...این سری کوچه ها اسمشون بشارته.که یه دفعه  یه نفر با یه پیرهن راه راه خوشگل و شلوار لی در حالیکه حواسش به کیف کوچیگ توی دستشه...از یکی از کوچه ها میاد بیرون....تقریبا شوکه شدم قلبم تالاپ میفته..تند تند میزنه.حس میکنم رنگم پریده....اصلا حواست نیست..بوق میزنم...میبینیم.میخندم..درست چشماتو میبینم...بین تعجب و خوشحالی گم شدند...رد میشم....از خوشحالی دارم پس میفتم. این که این اتفاق افتاده دور از تصورمه...کاملا تو لاین چپم و ماشین رو به رویی داره چراغ میزنه و دست تکون میده فکر میکنه نمیبینمش....میخوام نگه دارم تو آینه می بینم که وایمیسی و عقب  رو نگاه می کنی...شک داری...مطمئنم حس می کنی شاید اشتباه کردی و خیالاتی شدی...خیلی به خونه تون نزدیکیم...نباید وایسم...نباید دور بزنم که سوار بشی....آدمای تو خیابون احتمالا همه میشناسنت...دور میدون میچرخم سمت راست و میرم سمت خونه....خوشحالم..وحشتناک خوشحالم....صدای رادیو پیامو زیاد میکنم..."دل تو دلم نیست به خاطر تو...دل تو دلت نیست به خاطر من..." حس بی نظیری دارم.که این اتفاق کوچولوی خوب افتاده.....دیگه تقریبا محله تون رو یاد گرفتم!!!

!! نوشته شده توسط اوین | 11:57 AM | یکشنبه 1388/03/03

 

بعضی وقتها آدم فکر می کنه توی این دنیا هیچ کس رو نداره و هیچ چیز رو....

ولی هنوزم نا امید نیست،غمگینه،پر از بغض و اشکه....ولی نا امید نیست...نیستم.

انگار میدونه هنوز کسی هست. کسی که  هنوزم میدونی از همه قویتره،از همه مهربون تره...

 یه روزی...یه چیزی....یه جایی..یه جوری....صبر داشته باش...صبر...

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:14 AM | جمعه 1388/03/01

قانون های بی قانونی

 

چارسال پارسالا پیچ و مهره عزیز دعوتمان کردند به بازی "قوانین رابطه عاشقانه" اول به نظر خیلی سخت بود.و به قول آگرین انگار ما قانونی نداشتیم.ولی یه کم که فکر کردم کلی قانون قابل نوشتن و غیر قابل نوشتن داریم.اولی ها را نوشتیم. و دومی ها توی ذهن و قلب هرکسی است برای روزهای مبادای خودش...خودشان....

اینها آن قانون به معنای لغوی و کلمه ای و عرفیش نیستند...اصلا نیستند..

قوانین اوین:

1- یاد بگیرم عشقم را با دیگرانی که اطرافم هستند،یا طرف مقابل دیگرانی که اطرافم هستند مقایسه نکنم...با هیچ کس.و به این که هیچ دو نفری شرایط و خصوصیات و عقاید و پول و نسب وتحصیلات و قد و وزن و مو وچشم و ابرو و .... یکسان ندارند در عمل ایمان بیاورم....و انتخابم را باور داشته باشم.

2-اگراو بخواهد حرفی را بگوید و اگر از چیزی ناراحت باشد که بخواهد من درباره اش بدانم،مطمئنا به زودی خودش همه چیز را خواهد گفت.اصرار من برای حرف کشیدن از او  بیهوده است،باید بگذارم خودش آن قدر احساس امنیت و آرامش کند تا حرف زدنش بگیرد...

3-آدم سختی نباشم.آدمی که خیلی سخت میشود خوشحالش کرد.که او همیشه نگران باشد که با این کارش خوشحال خواهم شد یا نه.بگذارم  بهانه هایش برای خوشحالیم و تلاشش برای شاد کردنم نتیجه داشته باشد...اجازه بدهم شاد کردنم شیرین و خواستنی باشد نه تلخ و عذاب آور....

۴-او وقتهایی که اوضاع از نظر من خیلی رمانتیک باشد  همزما می تواند به س..ک..ص هم فکر کند.تجربه در طی قرن ها ثابت کرده حرص خوردن بی فایده است.بهترین راه این است که به همان اندازه حتی بیشتر فکر کنم و لذت ببرم....

5-او نباید انتظار داشته باشد من در همه موقعیت ها با منطق و استدلال برخورد کنم.که انتظاری بس نا بجاست.

6-توی ارتباط عاشقانه به برد و باخت فکر نکنم..این اصلا عشقی باقی نمی گذارد.بده بستانکاریها و حسابگریهای تاجر مآبانه را کنار بگذارم.اگر می بخشم....هرچیزی را....عاشقانه ببخشم...

7-عشق دوطرفه است....گاهی این من باشم که بوسیدن و نوازش کردن و در آغوشش پریدن را آغاز میکنم.نگذارم با این فکر که همیشه پیش قدم است و من فقط به خاطر او، رضایت به انجام کاری می دهم سرخورده و دلگیر شود.این که بداند من چه قدر از این که در آغوشش باشم یا ببوسمش یا ببوسدم(چی شد!!!) چه حس بی نظیر و وصف ناشدنی ای دارم،هرگز از ارج و قرب و شان خانومانه ام نمی کاهد...

8-او مغرور تر از آن است که بگوید به خاطر کم توجهی من ناراحت و دمغ است و حوصله هیچ کاری را ندارد و خیلی هم بهانه گیر شده.....ولی واقعا به همین دلیل است....او لوس است...گاهی بیشتر از من...


قوانین آگرین: 

۱.همیشه سعی کن بین بودن در کنار عشقت و تمام دنیای خارجی که باش ارتباط داری تمایز قائل باش .

مهم این نیست که روز خوبی داشتی یا نه .....همه اتفاق ها امروز به نفعت بوده یا نه .....

مهم اینه که الان پیش کسی هستی که حضورش به تنهایی واست بیشتر از تمام دنیا می ارزه...پس لبخند را فراموش نکن....

۲.قدر لحظه هایی که همه چیز خوب و رمانتیک هست را بدون ..چون ممکنه همه این لحظه های لطیف  با یه اتفاق یا غفلت کوچولو خراب بشه..پس آینده نگر باش ..و از غفلت و اشتباه پرهیز کن...یعنی حواس جمع جمع.... 

 ۳.به هر حال همیشه سعی کن روز های خوب را نگه داری ...از دستشون ندی...مواظب حرف هایی که میزنی باش...حتی اگه به شوخی بیانشون میکنی...چون ممکنه مثل یه طوفان همه چیز را به هم بریزه....

اون وقت میدونی که ...هزینه آشتی کنون این روز ها با این نرخ تورم خیلی سنگینه....(((اینا واقعا واسه خنده گفتم....جون من جدیش نگیرید)))

۴.و از همه مهم تر اینکه همیشه عاشق باش...........

 

دعوت شدگان: مهسا- نقطه- بهار- دگراندیش(۲ نفر دوم در صورت بازگشت احتمالی...)

 


                                                                                                                                

پی نوشت : شاید این قوانین نباید توضیح داشته باشه،ولی من حس می کنم باید یه چیزی رو بگم.این که می دونم یا لا اقل حس می کنم می دونم چرا قوانین دو و سه آگرین اینهاست.که تقریبا هم شیبه هم هستند.و من در این که این باشند خیلی نقش دارم!!!!!!زیاد تر از حد لازم....

هر زمان که یه چیز کوچیک پیش میاد،چیزی که من واقعا ازش ناراحت نمی شم و حتی ذهنم هم مشغول نمی شه. ولی نسبت بهش در حضور آگرین حساسیت نشون میدم و می خوام از درونی ترین و شخصی ترین احساساتش برای حرفی که زده  یا کاری که انجام داده با خبر بشم.و اون به قول خودش کلی حرفهای فیلسوفانه می زنه و کلی تلاش می کنه تا برداشت احیانا اشتباه من رو درست کنه و سعی کنه دیگه اون کاری که باعث این موضوع شده رو انجام نده.(البته اینو بگم که هیچ وقت قهری نیست..و فقط حرفه حتی جدل هم نیست..چون اصولا آگرین سعی می کنه موضوع رو کش نده...).در صورتی که من اصلا اینو نمی خوام و گاهی خودمم از گفتن و حساسیت نشون دادن در موردش پشیمون می شم.ولی وقتی با آگرین حرف میزنم انرژی منفی ام رو در مورد اون قضیه منتقل می کنم و خودم دیگه کاملا احساس خوبی پیدا می کنم....اون وقته که تازه حس اون نسبت به قضیه مذکور تغییر پیدا کرده و انرژی منفی رو جذب کرده...خودم می دونم که کار اشتباهیه....ولی قصدم از گفتنش،واقعا شنیدن معذرت خواهی یا این که انجام ندادن اون کار یا نگفتن اون حرف نیست.واقعا نیست.....بیشتر یه جور اطمینان پیدا کردنه...نه از آگرین...از خودم...که یه نفر تاییدم کنه....که تصدیقم کنه...که حس کنم چیزی که ما داریم ایده ال ترین و بهترینشه....که بگه همون حس خوبی که ته قلبته درسته نه چیز دیگه ای...خب شاید باز این حس درست نیست.و مطمئنا طرز بیانش خیلی غلطه....خب خودم قبول دارم دیگه....الان دنبال راه حل خوبم.....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 8:27 PM | جمعه 1388/02/11

هرچی آرزوی خوبه مال تو/هرچی که خاطره داریم مال من

 

این روزها(دقیقا نمی دونیم چه روزی ولی یکی از همین روزا) عشقمون چهار ساله میشه...خب شاید تعداد روزهایی که توی این چهار سال کنار هم بودیم زیاد نبوده،حتا خیلی کم بوده.ولی تو همین روزای کم چیزای زیادی رو با هم تجربه کردیم.بزرگ شدیم.به نظر من که تو خیلی بزرگ شدی...خیلی بیشتر از چهار سال.تو یه دوره ای که اتفاقاتی پیش اومده بود و ماهم نمی تونستیم همدیگه رو ببینیم حدودا بعد از سه ماه که دیدمت اندازه سه سال بزرگ شده بودی....

حالا چهار سال گذشته از اون روزها...از عصرهای خلوت دانشگاه کنار باغچه روبروی ساختمون مطهری...از اون بلیز مشکی که روش نوشته بود گرین دِی...از کوله ات..از شازده کوچولو....از اولین نوشته هامون..از برنامه درسیت که هنوز لای جزوه آزمایشگاه مدارالکترونیکی دارمش...اولین نوشته عاشقانه ات...که ندارمش...اون پیرهن زرده .که درست مثل خواب من بود...و من اطمینان داشتم و دارم که تو دقیقا تعبیر خوابی بودی که دیدم.واضح ترین و شیرین ترین خواب...و کوتاهترینش....اولین شک....اولین عصبانی شدنهای من....اولین یقین ...اولین آرامش واقعی....همه اون اولین های دوست داشتنی...که خدا کنه هرگز تموم نشه...هیچ وقت...خداکنه همیشه یه چیزی واسه اولین بار داشته باشیم...

نمی دونم اونهایی که این لحظه ها رو توی زندگیشون ندارند،با چی جایگزینش می کنند.به جاش چی دارند و چی می ذارند...ولی این لحظه ها با ارزش ترین های زندگی منند...حتی اگه روزی نتونیم با هم باشیمُحتی اگه نذارند به همین کمی هم همدیگه رو ببینیم....باز هم خوشحال خواهم بود که تجربه کردم که زندگی کردم این روزها رو...که بزرگ شدم کنار تو....که ازت یاد گرفتم مشکلاتم رو دوش خودم بذارم.....که  روزی همه فکر و آرزوم دیدن کسی بود و همه فکر و آرزوی کسی دیدن من بود...

خوشحالم که این تولد با آغاز قشنگترین ماه سال  مصادفه...و خوشحالم که چهارسالگیش رو میبینم....

دوستت دارم،عشق اردیبهشتی من.....

و جز اين‌ام هنری نيست      که آشيان  تو باشم      تخت‌ات و    تابوت ات  

 يادگاريم و خاطره اکنون

دو پرنده            يادمان  پروازی          و گلويي خاموش      يادمان  آوازی                   

          

                             -------------------------------------------------------------------------------------------------

 

بنا به درخواست دوستان شعر مذکور این بود:

شگفتا

            که نبوديم

عشقِ ما           

            در ما

حضورمان داد     

پيونديم اکنون

آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم

واقعه‌ی نخستين دم  ماضی

 

غريويم و غوغا      

            اکنون

نه کلامي به مثابه  مصداقي

که صوتي به نشانه‌ی رازی

  

هزار معبد به يکي شهر

بشنو

گو يکي باشد معبد به همه دهر

تا من آن‌جا برم نماز

که تو باشي

 

چندان دخيل مبند که بخشکاني‌ام از شرمِ ناتواني‌ خويش

درخت معجزه نيستم

تنها يکي درخت‌ام

نوجي در ابکندی 

و جز اين‌ام هنری نيست

که آشيان  تو باشم 

تخت‌ات و

            تابوت‌ات

يادگاريم و خاطره اکنون

دو پرنده

يادمان  پروازی

و گلويي خاموش

        يادمان  آوازی

                          "  احمد شاملو"

                           

پ.ن1:البته این کاملشه.بخشهای خاصی ازش مد نظر من بود.

 پ.ن2: اسم هم" ارمیا" بود.

 

!! نوشته شده توسط اوین | 12:12 PM | دوشنبه 1388/01/31

تین ایجری های من

 

اون وقتها،مثلا تو دوره دبیرستان شناخت و احساس من نسبت به جنس مخالف در حد شناختم نسبت به پایگاه فضایی ناسا بود(البته کماکان هم هست!!!!!) ولی خب اون موقع به معنای واقعی کلمه تو خط این موضوعها نبودم،(و این کاملا بد بود و نه خوب) یه بچه درسخون پاستوریزه.....یه بار تو خیابون یه پسری رو به دوستام نشون دادم گفتم واووو چه قدر خوشتیپه...دو تا اتفاق افتاد،اول این که دهنهاشون سه متر باز مونده بود دوما لگد و فحش و بد بیراه بود که میومد طرفم.که اَاَاَیییییییییی این چیه آخه......

حالا کاری ندارم طرف چه شکلی بود گرچه اگه خواستید توضیح میدم. فقط خواستم اینو بدونید بعد بیاییم سر اصل مطلب.که تو همچین شرایطی من دو تا کار انجام داده بودم.اول یه شعر از احمد شاملو بود که خیلی ازش خوشم اومده بود و می خواستم حتما توی کارت عروسیم !!!بنویسمش.و دوما اسم بچه هامو انتخاب کرده بودم،سه تا!!!البته یکی هم زاپاس که اگه اون نشد.این یکی...و اینها رو کاملا توی دفتر خاطراتم ثبت کرده بودم و ابدا با کسی دربارش حرف نمی زدم مبادا لو بره و شعر و اسمها زیاد بشن.

خلاصه....زمونه گذشت و یه روز که نمی دونم کی بود من از سر سادگی و همین جوری تو ارتباط خواهری،اون شعر شاملو رو برای خواهرم خوندم و آخرش قصدم رو توضیح دادم.خواهرم هم گفت نه این یه جورایی غمگینه و به درد کارت عروسی نمی خوره و کسی ازش سر در نمیاره و....تا این که روز عروسیش نزدیک شد و هی میرفت و میومد،مگفت اوین این شعرهای توی کارتها خیلی مسخره و تکراریند،نمی دونم چکار کنم اعصابم خورده!!!!(مثلا روش نمیشد مستقیم نقشه پلیدش رو بگه)اما مادر گرامی این کارو راحت کرد و گفت خب چه اشکالی داره همون که گفتی اوین بلده بنویس...حالا تا چند سال دیگه خدا بزرگه.....اولش کاملا مخالفت کردم.نه این که اون شعر و کارت عروسی ان قدر برام مهم باشه ولی احساسی که اون روزا باعث شده بود این شعرو انتخاب کنم و لذت خاصی که این شعر مال کارت عروسی منه،حس خوبی بود که دلم میخواست باقی بمونه.اما در نهایت اجازه دادم که ازش استفاده کنند و توی کارت عروسیشون چاپ شد.اونها این جوری توجیه می کردند که هیچ کس اون قسمت رو نمی خونه اهمیت نمیده و تکراری نمیشه،که البته این موضوع با حساسیت زیاد خودشون نسبت به این موضوع جور در نمیومد.

ولی موضوع این بود که داشتن اون و فقط مال من بودنش و خاص بودنش برام اهمیت داشت و از اون روز به بعد دیگه اون حس قشنگ رو نسبت بهش ندارم.دیگ مال من نیست مال اونهاست همه رو یاد اونا میندازه نه ما....

اما،اما.....قسمت بد ماجرا اینه که این موضوع برام  درس عبرت نشد. از بین اون 3-4 تا اسم یه اسم پسر وجود داشت که من خیلی خیلی دوسش داشتم،شاید مسخره است ولی من حتی با پسربزرگم با اون اسم خاص حرف می زدم و شخصیتش تو ذهنم با اون اسم شکل گرفته بود.الان این اسم هست و شنیدم ولی انصافا اون زمان که من انتخابش کردم هرگز این اسم رو جایی نشنیده بودم و توی یه کتاب قدیمی دیده بودم.خلاصه توی یه عصرونه دوستانه همچنان در اوج سادگی و فکر نکردن به عاقبت کار من اسمو گفتم و این که خیلی دوسش دارم.......زد و گذشت وفهمیدیم که خواهرمان به زودی صاحب فرزند میشه...از همون ابتدا معلوم بود که روی این اسم به تفاهم کامل!!!! رسیدند. و بعد از این که مشخص شد بچه پسره،کار تقریبا تموم شده بود.گرچه خواهرم گفت امکان نداره که دیگه اینبار این کارو بکنه.ولی خب وقتی که لیستی از اسامی ترغلطی رو می خوند...مامانم و همسرش میگفتند...نه..اون اسمه یه چیز دیگه است.....بعدم مادر گرامی گفت که حالا تا چند سال دیگه خدا بزرگه ....و من اجازه بدم... و اصلا  این چه کاریه و اون خواهرمه و بچه اش هم بچه خواهرمه!!!!!

منم اجازه دادم....گرچه باز خواهرم گفت نه حالا باز میگردیم.ولی مامانم  بهش گفت این هم کم و خوشگله هم خیلی بی سر و ته نیست.ازهمشون بهتره.....احتمالا اسمهای قشنگ تری هم وجود داره،و گمونم جو و حساسیتی که از طرف من روی این اسم ایجاد شده بود تو علاقمند شدن بیشترشون به قضیه خیلی موثر بود.

این مثل قضیه شعره نیست....شخصیت اون پسر تو ذهن من شکل گرفته بود.میدونم، خودم گفتم باشه...اشکال نداره... ولی وقتی دربارش حرف می زنم، بغضم میگیره. حس میکنم یکی داره اونو ازم میدزده.....خب خنده داره میونم.ولی اون شعر این اسم.لحظه های نوجوونی من بوده...منی که در کل میشه گفت نوجوونی نداشتم و اصلا انگار فرصت حس کردن و زندگی کردن اون لحظه ها که باید اشتباه میکردیمُشیطنت میکردیمُبچگی میکردیم رو از دست دادم...همون لحظه های کوتاهی که از درس فرار میکردم به شعر و کتاب و نوشتن پناه میبردم.اینه که اینا رو برام مهم میکنه.نه فقط صرفا یه شعر یا یه اسم....

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 6:27 PM | جمعه 1388/01/28

 

هرچی که الان بخوام بنویسم ،ناخودآگاه پر دلتنگی میشه.......

ولی تا  آخر هفته اگه ببینمش حتما حتما برمیگردم پیشتون....بی دلتنگی

 

راستی سال خوبی داشته باشید،همگی......

برمیگردم...... 

!! نوشته شده توسط اوین | 11:36 AM | یکشنبه 1388/01/16

منو با یه بوسه بشکن

 

میخوام برای تو بنویسم...برای تو...و این بار خاص تر....برای تو که نمی دونی وقتی میگی دلتنگی چه بغضی رو مهمون چشمهام میکنی.....برای تو  که چشمهام بهانه ات رو میگیرند....برای تو که دلم بوسیدنت رو میخواد،داغی لبهات رو که نوک انگشتهامو بسوزونه...که لبهامو شیرین کنه که رد نگاهت رو روی تنم جا بذاره...دلم بوسیدنت رو میخواد که چشم های درشت قهوه ای پررنگت رو با لبهام ببندم.که داغی لبم صورتت رو خنک کنه...میخوام این بار فقط برای تو بنویسم،برای تو که این شب ها که گذشت،چشم ها م رو روی هم فشار دادم،صدای باد و خش خش شاخه ها و حرکت سایه ها رو ندیدم تا هرم نفست رو روی صورتم حس کنم.که چشم هامو باز کنم و ببینم روی اون تخت بزرگ  تنها نیستم...که ان قدر خودم رو تو  آغوشت گم کنم.که باهات یکی بشم که بشم تو...که دیگه فاصله ای  نباشه..که دیگه ترسی نباشه...صورتی مصنوعی لبم رو روی گودی گردنت جا بذارم وطعم نعنایی و یخ  دندونهای سفیدت رو با قرمزی  لبهای واقعیم بچشم.برای تو مینویسم که این شب ها توی تنهایی دستهامو میون انگشت هات قفل میکردم و با همه قدرتم فشار میدادم ولی دردت نمیگرفت.برای تو مینویسم...وقتی چشمهات حواسشان از من پرت میشه و به سقف زل میزنن،دستت رو میگیرم و لی لی حوضک یکی رفت آب بخوره افتاد تو.....گفت:من من کله گنده...و حالا تو همه حواست به من است با چشمها و لب هایی که میخندند.از ته دل...و من دلم غنج میزند که خندانده ام تو را...انگشت آخر را که جمع میکنم توی دستت....محکم میگیریم تو آغوشت و به خودت فشارم میدی  انگار بخواهی لِهم کنی.....

آغوش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای تو مینویسم که میتوانی مرا ببری تا توی بهشت...خود خود بهشت....حتی با خیالت...حتا با فقط یک کمی از نگاهت که توی این عکس دیجیتال جا مانده...برای تو که نمیدانستی ان قدر توانایی...برای تو که این شب ها هر بار که از کابوس رها شدم...دیدم...باور نمیکنی میدانم....ولی با دیدن بالا و پایین رفتن قفسه سینه ات و شنیدن صدای نفس هات دوباره خوابم برد...با گذاشتن سرم روی سینه ات،یک طوری که از خواب نپری...اما چند لحظه بعد،جادوی انگشت هات لای موهام دوباره خوابم میکرد...یک خواب عمیق و آرام....انگشت هات رو یکی یکی میبوسم....و دوباره توی آغوشت به خواب میرم...تا بگذرد...این روزهای خسته کننده ،روزهای کشدار لعنتی...که تازه هنوز مانده طولانی شوند...که فقط با چشمهای بسته و توی خیال تو  قشنگ میگذرند..... فقط با شوق دیدن تو توی یکی از همین روزها که از شانس بد زیادی کوتاه است...خواهد بود....

برای تو نوشتم....تو که امروز توی چشمهای هر زن و مردی که دنبال خرید عید توی خیابان بود نگاه کردم،تو را دیدم...غافل ازین که تو من را  نگاه میکردی....یواشکی....

نمیدانم چطور بگویی قشنگ تر است.....ولی میدانم دلم بدجوری برایت تنگ شده......

 

چیزی تا گریه نمونده ٬ پُــر بغض ِ همه حرفام

منو با یه بوسه بشکن ٬ که سکوته همه حرفام

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:30 PM | دوشنبه 1387/12/26

 

درد شدیدی دارم....بهت نمیگم،نمیخوام نگرانت کنم،یا شاید حس کنی بیشتر ازین که درد داشته باشم دارم ادا در میارم....کنارت نشستم و سعی میکنم درد و فراموش کنم.و واقعا تا حد زیادی یادم رفته بود..ا ن قدر که میخواستم بیشتر کنارت باشم و بهش فکر نکنم...و فقط یه لحظه که انگار تمام بدنم تیر میکشه  نگاهمو برمیگردونم سمت پنجره تاکسی که مبادا از چشمهام بفهمی.....موفق میشم.خوب بازی میکنم.دلم نمیاد آخرین دیدار امسالمون رو با گفتنش خراب کنم....تو مطب دکتر نشستم  که اس ام اس میزنی که چرا ان قدرتنبلی میکنم ونمیرم اون چیزی رو که خواستی هردومون ازش داشته باشیم رو پیدا کنم.دلم نمیاد بگم کجام،نمیخوام نگرانت کنم.چون میدونم چیز زیاد مهمی نیست...اولین باره که یه چیزه این جوری خواستی و دلم میخواد حتما انجامش بدم.ولی از شانس من وقت بدیه...بدجوری درد دارم.میگم تا فردا غروب حتما دوتا خوشگلشو پیدا میکنم....دکتر میگه این چند روز استرس شدید و ناگهانی یا اتفاقی نیفتاده که منجر به این درد شده باشه؟ مامان قبل از من میگه نه.....داروهامو نمیخورم و همچنان درد دارم.صبح هوا زیادی سرده ومامان نمیذاره بیام بیرون میگه برات بده و  هرکاری هست بذار بعدا...وقتی نیست که بشه زیاد بحث کرد....دلم میخواد یه کم حرف بزنیم و به درد فکر نکنم ولی تو نمیتونی... ظهر هنوز هوا سرده و باید برم بیرون...ماشین رو برمیدارم و میام بیرون بعد از انجام کارم دلم میخواد بیام پیشت...میدونم که نمیشه یعنی من نمیتونم..فقط یه کم درد و استرس دارم ...دومین بار که زنگ میزنم انگار سرت شلوغه و داری کار  خاصی انجام میدی با صدای خواب آلود و بی حوصله زود قطع میکنی...شایدم از مت دلخور شدی....دلم میگیره..میدونم که نمیدونی حالم زیاد خوب نیست پس تقصیر تو نیست....تا نزدیکای خونتون میام گرچه اونجاها رو درست بلد نیستم ...ولی فکر میکنم که تا خیلی خیلی نزدیکت میام....دکتر سونوگرافی اورژانس نوشته....مامان میگه حاضر شو بریم...دلم شور میزنه....درد دارم...میدونم چیز زیاد مهمی نیست ولی... دوباره اس ام اس میزنی که یادم نره امروز برم...... یاد قرارمون میفتم تو اون روزای اول...که اگه واسه یکی اتفاقی افتاد اون یکی همیشه کنارش می مونه...دلم میخواست کنارم بودی یا لااقل باهات حرف میزدم...احتمالا نمیتونی حرف بزنی...پشیمون میشم که چرا بهت نگفتم... فکر میکنم چه اهمیتی داره نتیجه چی باشه هرچی که باشه تو همیشه کنارمی و فقط اینه که مهمه...اما یهو دلم شور میزنه..شایدم..شایدم نخوای که..اگه بری.....تقصیر خودمه که بهت هیچی نگفتم...نمیخواستم فکر کنی دارم لوس بازی درمیارم...به مامان میگم چرا نوبتمون نمیشه من کار دارم....تو اتاق سونوگرافی وقتی دکتره اون دستگاه سردو  میذاره رو بدنم بدجوری درد میاد سراغم....بعدش هم میگه خوشبختانه چیز زیاد مهمی نیست.مامان میگه  باید دوباره برگردیم مطب جواب رو نشون بدیم.میگم نه..من کار دارم...میگه دیگه امروز به کاری نمیرسی...میریم مطب...جواب رو میبینه....دوباره دارو مینویسه و کلی سفارش ....و میگه خوشبختانه چیزی نیست....بعد از چند روز استرس آروم میشم...مامان هم خوشحاله...میگه چیکار داشتی؟؟میخوای بریم؟؟؟بدجوری باد میاد.هنوز درد دارم...ولی کلی راه میرم و سعی میکنم به روم نیارم...چند تا مدل پیدا میکنم ولی هنوز دلخواهم نیست...مامان میگه نصف شب شد...برمیگردیم...نزدیک خونه ایم ...خسته ... اس ام اس میزنی که حتما امروز خیلی خوش گذشته و احتمالا یادم رفته دنبال اون بگردم....

بغض این چند روزه یه دفعه جمع میشه تو گلوم...میدونم تو از این موضوع خبر نداشتی....دلم نیومده بود  نگرانت کنم...

بغض میکنم.شایدم دلم میخواد بیام تو بغلت تا درد یادم بره...تا حس کنم خوشحالم...و دلم نمیخواد بی خواب بشی...به هیچ قیمتی...

*میدونم که شاید نباید به جای تو تصمیم میگرفتم که میخوای بدونی یا نه ولی اون روز که به شوخی بهت  همچین چیزی گفتم یادته؟؟؟خیلی نگران شدی....نمی خواستم دوباره...تازه این بار واقعی هم بود و مطمئنا بیشتر ناراحت میشدی ..نمی خواستم غصه بخوری....فقط همین.

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 11:32 AM | پنجشنبه 1387/12/15

I am that voice

 

*آهنگ remember me  (موسیقی آخر فیلم تروی) این روزا بدجوری همدم تنهاییم شده....شدیدا بهش علاقمند شدم دانلود آهنگ

 متن این آهنگ فوق العاده این روزهای من:

Remember
I will still be here
As long as you hold me
In your memory

Remember
When your dreams have ended
Time can be transcended
Just remember me

I am the one star that keeps burning so brightly
It is the last light to fade into the rising sun

I'm with you whenever you tell my story
For I am all I've done

Remember
I will still be here
As long as you hold me
In your memory
Remember me

I am that warm voice in the cold wind that whispers
And if you listen you'll hear me call across the sky

As long as I still can reach out and touch you
Then I will never die

Remember
I'll never leave you
If you will only
Remember me
(Remember me)

Remember
I will still be here
As long as you hold me
In your memory

Remember
When your dreams have ended
Time can be transcended
I live forever
Remember me
Remember me
Remember me

!! نوشته شده توسط اوین | 11:0 PM | سه شنبه 1387/12/06

تشکر ویژه

 

شاید اولین چیزی که از من فهمیدی این بود که تو یه خانواده کاملا مذهبی زندگی می کنم...میدونم شنیدن این حرفها برات خیلی تکراریه.....به اندازه ی بیشتر از سه سال و نیم...ان قدر تکراری که تو این مدت به خاطر این موضوع خیلی وقتها نتونستم کنارت  باشم.خیلی وقتها برای این که بیشتر با هم باشیم به خاطر این موضوع نه میشنیدی....تا نزدیک دو سال حتی ارتباط تلفنی با هم نداشتیم...گاهی اون اوایل ان قدر همدیگه رو نمی دیدیم و هیچ ارتباط دیگه ای هم نداشتیم که تا دفعه بعدی برسه برام غریبه میشدی و مطمئن بودم که تو هم همچین احساسی داشتی...می دونستم که گاهی دلخور میشی و خیلی وقتها رابطه خودمون رو با بقیه مقایسه میکنی و از خودت میپرسی چرا نمی تونیم مثل اونا باشیم....اما هر وقت که بهت می گفتم نمیشه یا نمی تونم...و بهت میگفتم ..نه..تو نه تنها اصرار نمی کردی که توی معذوریت قرار بگیرم،همیشه میگفتی طبق خواسته خانواده ام رفتار کنم.

اون روزا خودم رو سرزنش میکردم که من اگه نمی تونم با تو رابطه ای داشته باشم یا وقتایی که میخوای کنارت باشم و باهات حرف بزنم یا آرومت کنم...اگه شرایطش رو ندارم چرا تو رو در گیر این موضوع کردم....باید مثل 19-20 سال قبلش اجازه نمی دادم کسی وارد زندگیم بشه و دیوار های تنهاییم رو همون جوری بلند و غیر قابل نفوذ نگه می داشتم....اگه اون روزا گاهی بهت میگفتم که تو میتونی و حق داری با کسی باشی که بتونه مثل بقیه وقت بیشتری رو باهاش باشی...و میگفتم که بری.قسم میخورم که بیخودی نبود...شاید موقع گفتنش حتی بغضم میگرفت ولی می دونستم که حق داری اگه بری.و تو همون چیزی رو میگفتی و همون کاری رو میکردی که میخواستم....کنارم موندی ،حتی اگه سه ماه تموم همدیگه رو نمیدیدیم با این که فاصله ای نداشتیم....

حالا اون آدم که گاهی به چشمم غریبه میومد.....شده صمیمی ترین دوست زندگیم....صمیمی ترین دوستی که تو تموم زندگیم داشتم.تنها کسی که خصوصی ترین اتفاقای زندگیم رو براش تعریف کنم.....دوست مهربونی که واسه نوازش کردن دستای دوستش سه سال و نیم صبر کرده...دوست صبوری  که برای دعوت دوستش به رستوران سه سال و نیم صبر کرد.(البته یه جای تقریبا پرت و کاملا خلوت و..با شرایط خاص)

حالا دیگه خیلی سخت شده که چطوری باشم.چون دو طرف برام خیلی مهمند.....می دونم که تو بازم میگی به حرف اونها گوش بدم.....منم نمی خوام که اونها رو ناراحت کنم ولی دیگه نمی تونم بهت بگم نه.نمیشه....حتی اگه تو بتونی این منم که طاقت نمیارم...ما راحت به اینجایی که هستیم نرسیدیم که حالا راحت از لحظه هاش عبور کنیم....ارزش دوستی ای که یواش یواش تو قلب آدم رخنه کرده وایساده تا شرایط رو به راه بشه و حتی اگه بیشتر هم طول میکشید مطمئنی که  کنارت می موند ان قدر زیاد هست که نتونی ندیدنش رو طاقت بیاری..

یادته روزی که رفتیم واسه اولین بار و تنها بار پیتزا بخوریم......قبلش چه قدر نگران و مضطرب بودم....ولی وقتی اونجا بودیم.وقتی کنار تو بودم.اونی که نمیخواست بریم،من بودم....تمام آرامش دنیا تو اون لحظه مال من بود و اصلا یادم رفته بود که تا چند لحظه قبلش چه احساسی داشتم.....هنوزم وقتی کتابی رو که اون روز بهم هدیه دادی و جمله ای رو که توش نوشتی می خونم، ازین که اون لحظه رو اون خاطره رو تو زندگیم دارم ،دلم غنج میزنه از خوشحالی...

چند روز پیش بهت گفتم الان ارتباطمون خیلی خوبه،خیلی خوشگله... دوست دارم از لحظه لحظه اش لذت ببرم و استفاده کنم.....ولی گاهی که شبها خونه خیلی ساکت میشه* گاهی در حال کتاب خوندن یا حتی آشپزی کردن.وقتی بارون میاد یا هوا صاف و آفتابیه یا یه شب سرد مهتابی... دلم هواتو میکنه،دلم می خواد گوشی رو بردارم و باهات حرف بزنم و بیشتر به حرفات گوش بدم.....یه دفعه یادم میاد کجام...یادم میاد شرایط هنوز تغییر نکرده،یادم میاد حتی اگه من جایی باشم که بتونم باهات حرف بزنم احتمالا تو خونه ای و نمی تونی.....آره...بقیه که تغییر نکردند و اصلا قرار نبوده شاید که تغییر کنند فقط این حس من و توئه که عوض شده....که سخت شده که یه اصل مهم زندگیمون شده....تو خیابون زن و مردا و پسر و دختر ها رو که میبینم که راحت و حتی گاهی بی اعتنا کنار هم قدم میزنند..با خودم فکر میکنم قدر لحظه ای رو که توش هستند می دونند؟

نمیدونم.......این نوشته تکراری شاید فقط یه تشکر بود از یه دوست..که بدونه دوستش آدم قدر نشناسی نیست.... فقط گاهی فشار شرایط مختلف و حتی متضاد با احساس آدم( اونم نه فقط از سر یه احساس از سر شناختی که شکل گرفته وحالا  آدم مقابلت رو میشناسی و میدونی که چجوری فکر میکنه و انگیزه و هدفش چیه) و این که میخواد تو خونه هم  کسی از دستش نرنجه،ولی کنار تو هم باشه و همه اینا با هم سخت میشه....و اونم کم طاقت...همه اینا با هم یه کم بد اخلاق و بی حوصله اش میکنه..فقط همین.

 

*خونه ای که توش فقط یه بچه باشه...اونم من.طبیعیه که گاهی تنها صدایی که میاد صدای تلویزیونه...

*اس ام اس امروز صبح رو یه جور خاصی دوست دارم...نمی دونم چرا....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 11:30 PM | یکشنبه 1387/11/20

به سادگی

حالم بسی خوب میباشد.....بسی...

هیچ دلیل خاصی ندارد....باور کنید!!؟؟

*ما یه چیزی گفتیم.....جدی جدی این زمستونه بهار شده ول کن معامله هم نیست......به من ربطی نداره هااااتقصیر آگرین خان.....

!! نوشته شده توسط اوین | 9:32 PM | سه شنبه 1387/11/01

 قرار بود تموم بشه این روزا...ولی نشد ولی نشده...

ظهر اس ام اس میزنم...خوب نیست و مطمئنم در جواب تو کم لطفیه،با این که میدونم ولی میفرستم..مطمئنم که ناراحت شدی،هرچند که زیاد وقت دلگیر شدن نداشته باشی و گذاشته باشی به حساب.....نمی دونم به حساب چی میتونی بذاریش...اما لابد به یه حسابی گذاشتی...هنوز به دقیقه نرسیده که پشیمون میشم،میدونم نباید دلگیر و ناراحت بودنم رو به تو که هیچ نقشی توش نداری انتقال بدم....هیچ جوابی نمیدی،بیشتر از این که دلخور باشی سرت شلوغه....(شاید اینم بی انصافی باشه..)

بعد از سه چهار ساعت که حس میکنم عذاب وجدان داره دیوونه ام میکنه،یه معذرت...مینویسی نیازی به معذرت نیست و فقط باید استراحت کنم....بغضم میگیره.مثل یه آدم ضعیف باهام برخورد کردی.من ضعیف نیستم حداقل تو این جور موارد...ترجیح میدادم عصبانی بشی بگی حق ندارم این جوری قضاوت کنم ...ازینکه بهم ترحم کنند متنفرم...میدونم که منظورت این نبوده....شایدم بوده....تقصیر کار تمام اتفاقات این روزها منم. وبقیه به جای این که دعوام کنند باهام بجنگند،باهام کنار میان مبادا با پنجه هام زخمی شون کنم...ولی تو هم؟؟دلم میخواد باهام بجنگند..حق من گرفتنیه دادنی نیست....میدونم اگه بودی پیشنهادت چی بود،نگفتیش این بار شاید چون میدونی از شنیدنش خسته شدم.....ولی میدونم که دوست داری بگیش.....

شاید نباید این حس های لحظه ایم رو به زبون بیارم و بهت بگم .حس هایی که میدونم چند دقیقه بعد اصلا وجود نداره....ولی اون احساس من بوده حتی برای یه لحظه و نمیدونم خوشبختانه یا بدبختانه دلم میخواد تمام احساس هام رو بهت بگم....شاید اگه این جوری نبودم و مثل خیلی ها فقط حس های خوبم رو میگفتم خوشایند تر بودم و حتی همه چیز برای خودم هم خوشایند تر بود.....ولی دلم این خوشایندی رو به این قیمت نمی خواد...من آدمم ،آدمی که اگه کاملا مدرن نیست که مطمئنا نیست ولی داره از دنیای کاملا کلاسیک هم فاصله میگیره و اصلا وجودش به همین بالا و پایین رفتن هاست...به خاکستری بودنش..که اتقافا سیاهش بیشتر از سفیدشه...

ازت معذرت خواستم چون قدر مهربونیهات رو می دونم چون میدونم الان به اندازه کافی ذهنت درگیره میدونم که اگه حرفی میزنی به خاطر منه ...میفهمم.ولی پشیمون نیستم ازینکه حسم رو بهت گفتم...تو اون لحظه احساسم اون بود...

نمی خوام برنجونمت...اتفاقا با همه این حس ها و لحظه های واقعی با تجربه کردن تک تکش بیشتر همدیگه رو میفهمیم.نمیدوم موافقی یا نه؟؟

*معنی این روزها این حرفها مدام غصه خوردن نیست....بیشتر گیجی و کرختیه...بیشتر حس عجیب و غریبی نسبت یه اطراف...حس یه غریبه یه غریب....یه منتظر...گیجم از آدمها از کاراشون.گیج..و بیشتر از همه از خودم.....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 6:40 PM | شنبه 1387/10/28

خسته ام از همه چیز این دنیای لعنتی.....

هیچی اونی نیست که من میخوام.حالم داره به هم میخوره......دلم فرار میخواد.........فرار

دنیای لعنتی چقدر تحمل کردنت سخته...چه قدر بی انگیزه شدم و چه قدر بی مصرف...حالم داره از خودم به هم میخوره.....من میخوام برم...یه جای دور....یه جای خیلی خیلی دور...

خدا صدام رو میشنوی....لطفا تو هم نگو که دیگه امیدی بهم نداری...خدا من میخوام برم یه جای دور.یه جای امن.. .لطفا منو ببخش...به خاطر این که اصلا به حرفات گوش نمیدم.به خاطر این که بزرگ نمیشم...به خاطر این که یاد نمیگیرم....به خاطر این که ازت دورشدم....خیلی....لطفا منو ببخش....من دوستت دارم....

*خوبه که این روزا با هر بهانه ای میتونی گریه کنی و بذاریش به حساب یه چیز دیگه....ولی گاهی بغضت میپیچه تو گلوت و هرکاری می کنی نمیشکنه....

*من ترسوام...یه ترسو به تمام معنی...دست از سرم بردارید.......لطفا دست از سرم بردارید..

 

!! نوشته شده توسط اوین | 6:51 PM | چهارشنبه 1387/10/18

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

پیش نوشت:یه شب تو خبر 20:30 نجف زاده از دانشجو ها میپرسید "محرمانه شما توی دانشگاه چی بود؟"و تنها جوابی که توی ذهن من بود... 

برای سومین بار دارم "میرا" را میخوانم.رسیده ام به همانجا که میرا روی تخت دراز میکشد و بی تاب در آغوش راوی است و نوشتنش را تماشا میکند یاد سوال نجفی زاده می افتم که بعدش یاد تو بیفتم....که دوباره غرق خیال بشوم،غرق تو....یادت هست آن اوایل یک بار گفتی" ان قدر تنها بودم که دوست داشتم یک چیزی پیدا شود تا خودم را غرق کنم و به چیز دیگری فکر نکنم"....حالا من غرق تو شدم و به چیز دیگری فکر نمیکنم،وقتی میپرسی روزها چکار میکنم...می خواهم بگویم چطور نمیدانی من که تقریبا تمامش را با تو میگذارنم...وقتی روی تخت دراز کشیده ام وسرم روی پاهات و موهام بین انگشت های خیالیت موج میگیرند."عاشقانه آرام" ابراهیمی را میخوانم برای هردومان به زمزمه و بیشتر برای تو...بعضی صفحه ها را که میدانم خیلی دوست نداری نمی خوانم و بعضی ها را می خواهم که دوبار بخوانم و تو زود تر میگویی که دوباره بخوان...و دوباره میخوانم همراه  زمزمه بوسه تو بر موهای سمج و لختم....که بین انگشت های جادویی ات آرام گرفته اند...

وقتی دارم راه میروم توی خیابان و دستم را مشت میکنم جوری که انگار دستم میان دستهات باشد و گاهی انگشتهات به شیطنت روی دستم ضرب میگیرند...به زمزمه حرف میزنیم...من و خیالت...پشت ویترین روسری فروشی دستت را میکشم و تو خوشگل ترینشان را نشانم میدهی و قرار میشود همه روسری فروشی ها را بگردیم و اگر این از همه بهتر بود دوباره برگردیم و بخریم.......

به محرمانه ها فکر میکنم ....به این که تو از کی شدی محرمانه زندگی من....از دانشگاه...نه...خیلی قبل تر..از همان وقت ها که فهمیدم دوست یعنی چه؟و من هیچ وقت دوست نداشتم مگر تو که همیشه باهات حرف میزدم از همان وقتها که نمیشد و نمی توانستم حرفهام را با هیچ کس دیگر بزنم،همین حرفهای روزمره و دل مشغولی های معمولی را حتی...و فقط خیالی مخاطبم بود،بقیه میگویند فلانی با خودش حرف میزند ولی من  با تو حرف میزدم... ازاجبار مهدکودک رفتن...از ترس امتحان ریاضی از غصه برنده نشدن توی مسابقه علمی از قدیمی شدن دوچرخه ام..ازین که توی سوراخ مورچه ها شلنگ  آب گرفته بودم و حالا پشیمان بودم و نگرانشان....یادت هست؟همه اینها را با تو گفته ام نه با هچ کس دیگری...تنها فرقش این بود که اسمت را نمی دانستم.میدانستم یکی هم هست که دوست من است ،تنها دوستم که همان بچه ای است و بعدتر همان کسی است که من ازش خوشم میاید و همه جا با همیم فقط نمیدانستم صاحب  این خیال چه کسی است...و نمی توانستم به بقیه نشانش بدهم و دیگر حتی یک لحظه هم با هیچ کس حرف نزنم...حالا می دانم...ان قدر خیالت کردم ان قدر ساختمت که واقعی شدی...ودیگر بی انصافی است که هنوز دست خیالت توی دستم باشد و هنوز توی آغوش خیالت به خواب بروم....من که گفتم...نگفتم؟نگفتم که دستهای خیالت بلد نیستند با نوازش مستم کنند...و آغوشش بلد نیست مثل تو همه خوابهای بدم را بدزدد و سرشارم کند از آرامشی که نمیدانم از کجا می آوریش.....و فقط خود خودت بلدی که بیاوریش مثل یک سوغاتی شیرین بعد از اضطراب به سلامت بازگشتن یک مسافر...

لطفا زودتر ازین کوچه پس کوچه های  طولانی خیال های من عبور کن...زودتر برس..که خیالباف کوچکت همان دوست قدیمیت این روزها بدجور بهانه گیر  و کم طاقت شده....این بار می خواهم تمام خطوط چهره ات را به خاطر بسپرم...میترسم مبادا توی این کوچه باغهای طولانی تا رسیدنت ...صورتت وچشم هات و نگاهت از خاطر خیالم برود...باید نگاهت کنم...

 میرا را ورق میزنم رسیده ام به همانجایی که نقاب های روی صورتشان دارد ترک می خورد و دارد معلوم میشود که آنها عاشق هم بودند،و راوی دارد میفهمد که او همان میرای خودش است و میرا هم...دارند یکدیگر را بازمی یابند...و دوباره یکدیگر می شوند....یکدیگر...

 

!! نوشته شده توسط اوین | 2:4 PM | جمعه 1387/10/13

عاشقانه های دوران ما

 

اینجا یه وبلاگ عاشقانه است و شاید به همین خاطر بود که خواستم از این موضوع حرف بزنم.حس میکنم عشق من به من این اجازه رو نمی ده که از کنار همچین حوادثی راحت بگذرم و بگم به ما چه؟ان قدر خودمون بدبخت بیچاره دارم که بگم وقتی ما جنگ میکردیم مگه کسی نگاه کرد طرفمون؟؟ میدونم همه اینا رو از حفظم......ولی عشق من به تو با همین چیزا کامل میشه با همین حس های شاید کوچیک...شاید با همین بغضی که گلومو میگیره وقتی بچه های کوچیک رو تو اون وضع میبینم...با همین که آرزو کنم کنار اونها بودم...اونها که خیلی هاشون هم اسم تو هستند..خیلی ازون بچه هایی که هرروز به فجیع ترین وضع کشته میشن....این شب ها حس میکنم بیشتر از هر وقتی دوستت دارم...انگار بدون فکر کردن به آدمهای دیگه،همه آدمهای دیگه این دنیا عشق من به تو کامل نیست...میدونی که چه قدر نسبت  به موضوع بچه ها حساسم....حتی اگه همین الان این جنگ تموم بشه معلوم نیست اثرش تا چند نسل باقی بمونه درست مثل خودمون...

 

 

 

 

 

 

 

 

قصدم گذاشتن عکس های دلخراش نیست که میدونم به اندازه کافی این روزا می بینید...از روزی که یادم میاد هرشب یکی دو تا خبر از فلسطین پخش میشد ان قدر که دیگه نه تنها بی تفاوت شدیم بلکه  ازین راهپیمایی های هرساله که میدیدیم انگار هیچ نفعی به حال اونها هم نداره خسته شده بودیم...ولی چند روز پیش که خبرها میگفت قراره بمباران شدیدی توی غزه شروع بشه یه لحظه فکر کردم اگه من بودم اگه ما بودیم...چیکار میکردیم تا صبح؟؟چه حسیه که بدونی تا فردا صبح همین یه ذره چیزی هم که داری نابود میشه...همین یکی دو نفری هم که برات موندند کشته میشن...چه حسیه که خبر کشته شدن نوزاد چند ماهه ات رو از رادیو بشنوی...میدونم که بغض کردن هرشبم جلو تلویزیون که تا برسه به اخبار ساعت ده و نیم تبدیل به اشک میشه هیچ فایده ای نداره...ولی کار دیگه ای نیست که  بتونم انجام بدم..به پزشک ها و امدادگر هایی که داوطلبانه رفتند فلسطین حسودیم میشه..دلم میخواد که برم.میدونم حرفه بی عمله..میدونم که میترسم....میدونم...میدونم که حتی بهم اجازه هم نمیدن....ولی...نه حسادت نیست...حسرته...حسرت نداشتن اون شجاعت....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اصلا کاری به سیاست و اتفاق ها ی پشت پرده و علل و عوامل تشدید کننده جنگ و ...ندارم.فقط میدونم قربانی های این جنگ اهل سیاست نیستند حداقل هنوز زوده که وارد بازیهای سیاسی بشن...این نامردیه...دوست دارم کناراین بچه ها باشم و بهشون کمک کنم.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*این عکس آخرو...اضطراب و ترس و بغض و....شاید تا چند ساعت پیش همبازیشون بوده....این نامردیه...به خدا نامردیه....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:11 AM | سه شنبه 1387/10/10

.......

لحظه دیدار نزدیک است...

         باز من دیوانه ام مستم.

                              باز میلرزد دلم دستم

                                             باز گویی در جهان دیگری هستم...

لحظه دیدار نزدیک است....

         باز گویی در جهان دیگری هستم.....

پ .ن: این پست حتما بعدا نوشت خواهد داشت...  

پ.ن: تاریخ پست به یکم دیماه تغییر پیدا خواهد کرد.

پ.ن :الان یه حس خوشحالی و اضطراب شدید و توام با هم  دارم...که حاضرنیستم جز با یه حس دیگه با هیچی  هیچی عوضش کنم...

 


بعدا نوشت:

زمستانی که با نگاه تو اغاز شود،چه بهار دلچسبی است....یلدایی که پایانش دیدار تو باشد،چه شب شیرینی است.

شیرین و سخت..چه سخت بود طولانی ترین شب سال را به اتظار دیدنت گذارندن..باور میکنی؟همان دخترک مغرور چند صباح پیش،طولانی ترین شب های سال را به انتظار دیدنت گذارنده باشد.

سخت و شیرین...طولانی وپراضطراب...اشتیاق و انتظار و انتظار و انتظار...

قلبم را انگار صیقل میزنند و صبوری یادم میدهند،روزهایی که می آیند و تو را با خود همراه ندارند..

بالاخره میرسد....می رسد و خواب رنگی این شبهای طولانی به قول یوسف تاویل میشود...آرام آرام می آیم تا برسم به جایی که باید...و حالا چشم هام فقط به دنبال نشانه ام ،فقط دنبال معجزه ام دودو میزنند تا پیدایم کنی ...تا با نگاهت با نفست مرا به سمت خودت بکشانی.....

پرم از حرف و دلتنگی و مثل همیشه،لحظه ای که پیدا میشود نشانه ام از بین آن همه دود و ماشین وغریبه هایی که انگار دیگر نمی بینمشان.....از یاد میبرم همه ی حرف ها و بغض ها ودلتنگی ها را...حتی تو هم..تو هم از یاد میبری..تو هم انگار مجذوب این لحظه میشوی،که چشمهات برق میرنند و میخندند...و گله نمیکنی که چرا یک فصل لحظه ی دیدار را عقب انداخته ام..از آخرین روز پاییز به اولین روز زمستان.یک فصل...چه قدر صبور بودم و نمی دانستم...میدانی هرقدر گله کنی سکوت میکنم و میدانم که حق داری...و اگر نمیگویی میدانم یادت نرفته و فقط این لحظه است که آن قدر عزیز است که نمی خواهیم که نمی خواهی جور دیگری بگذرد..در لحظه زندگی کردن و برای همان لحظه بودن،همان چیزی است که حالا تجربه اش میکنیم،دروغ نیست اگر بگویم حاضرم بقیه ی عمرم را کنار تو در همان تاکسی در حال حرکت به شرط آن که هیچ وقت نایستد بگذارنم......همین لحظه های کوتاه نگاه کردن توی چشمهات ،همین تجربه اولین بارها ،اولین بار نوازش دستم...همین هایی که به زحمت به یک ساعت می رسند، ولی حالا کم کم دارند میشوند همه زندگی من...

حق میدهم که شکایتی داشته باشی،ولی حق نمیدهم به جای من،من که می دانم دیر به دیر به دیدنت می آیم.به جای من که گاهی مثل ماهی زنده از توی دستت لیز میخورم و گیجت می کنم با حرفهام و رفتارم...بخواهی عکسم را توی دست هات بگیری به جای دست های من..به جای چشم های من به چشم های او نگاه کنی و آرام شوی..صورت او را نوازش کنی به جای صورت من..میدانی که مدتهاست است از غریبه ها نمی ترسم و همیشه وقتی جایی اعتمادی هست،دیگر ترسی نیست.....ولی عکس من نه...چون میدانم چشمهاش بلدند آرامت کنند.در تمام این دنیا فقط بلدند چشم های تو را آرام کنند و نگاهت را بدزدند...باور کن هیچ کس حاضر نیست نشانه اش را معجزه اش را عشقش را با چنین کسی تقسیم کند......با کسی که تو اهلیش کرده ای...

 *چه قدر آغاز این زمستان،متفاوت از همه آغازهای دیگر است....

*آرزو کردم شب یلدای آینده راکنار هم باشیم....

 خبر:خیالباف ها امروز یکساله شد....میدانیم که این کنار فقط چند ماه را میبینید ولی دوستان قدیمی تر می دانند که یکساله شد...

 

!! نوشته شده توسط اوین | 12:40 PM | یکشنبه 1387/10/01

 

دلم برات تنگ شده.....

احساس میکنم تا شنبه خیلی مونده...دقیقا میشه چهار هفته که ندیدمت...

مخصوصا الان که رفتی سفر،واقعا نمی دونم چه حسیه که وقتی اینجایی با این که نمیبینمت حتی با هم حرف هم نمی زنیم.ولی وقتی اینجا نیستی،وقتی دور میشی.چه قدر سخت میشه تحمل کردنش.چه قدر بهونه گیر و بدجنس میشم از سر دلتنگی....حالا دارم حرف اون شبت رو می فهمم....

امروز بین اون همه مهمون،هیچ کس مهمون من نبود......هیچ کس نیومده بود عیدی من...دلم میخواست تو در میزدی و میومدی. میدونستم که نیست که نیستی که غیر ممکنه.ولی دلم میخواست بهش فکر کنم.تا غروب در رو به روی هر مهمونی که باز کردم و هر دسته گلی که دیدم....

زود برگرد...دلم تنگ شده...نزدیک یک ماهه..میدونم که اگه خواسته بودم می تونست کمتر باشه...ولی الان دلم تنگ شده...خیلی..

 

*خب بابا ما هم سیدیم دیگه...باور کردنش سخته میدونم!!!!ولی اگه مامان بابام رو ببینید کاملا نظرتون عوض میشه....

این شب عیدی ها رو دیدید که خانواده داماد تو دوران نامزدی میبرند برای خانواده عروس(شب های عید و شب چله و ...)به شدت دچار چشم و هم چشمی شده گویا....در مورد میزان پسته و گردو و انارو نوع پارچه و گرم طلا وسلیقه در نوع تزئینات بکار رفته و.....هیچی دیگه همین...به قول قلم فرانسه خداوندا ما هم میخوایم!!!!!..میفهمی که؟؟این که شوخیه....ولی جدی اینه که ازهرچیزی که آدما رو به جای نزدیک کردن .از هم دور میکنه و باعث میشه همه چیز رو فقط برای به رخ همدیگه کشیدن بخوان.حتی عشق رو... متنفرم....متنفر....

 *اولین باره که میخوام شنبه زود بیاد...خیلی زود.....

 بعدا نوشت:دیدار از شنبه به یکشنبه موکول شد....(تقصیر من بود ولی بی تقصیر بودم...!!!!!)

!! نوشته شده توسط اوین | 11:30 PM | چهارشنبه 1387/09/27

خودآزمایی و یه کم آزاری...

چند دقیقه است با هم چت کردیم و مثل همیشه حرفامون تو ذهنم وول میخوره ،با خودم میگم این یه هفته که کلاس نداری کمتر آفتابی بشم و جلو دست و پات نباشم هیییی.... تا بتونی درس بخونی.قبلا هم زیاد ازین حرفا زدم و آخرش نتونستم تحمل کنم.مجله رو از تو کمد برمیدارم و رو تخت دراز میکشم و همین جوری با فکر وخیالت ورقش میزنم.تو یه صفحه اش نوشته که بیایید خودتونو تمرین بدید تا آدم قوی ای بشید.و تمرینش اینه که سعی کنید کاری رو که خیلی خیلی دوست دارید انجام بدید،برای یه مدت زمان محدود انجامش ندید...البته حالا با کلی توضیح و تفسیر که شامل همه کارا نشه...به خوب و بدش فکر نمیکنم.تصمیم میگیرم،اس ام اس زدن و کانکت شدن رو محدود تر کنم.میبینم که خب الان تقریبا دو ساعت از حرف زدنمون گذشته و تو گفتی که میخوای پست جدید بذاری،با خودم میگم فقط الان میرم پست رو میخونم که بعدش هی وسوسه نشم.هنوز صفحه بالا نیومده که کارتم تموم میشه....

به خودم میگم من تمرین رو شروع میکنم..اولین میس  بی جواب...بعدی...اس ام اس بی جواب فردا صبح اس ام اس و باز....میدونم که الان باز شاکی شدی و اعصابت ریخته به هم ولی نمی تونم بهت بگم که تو تمرینم!!!!...

فردا صبح بعدی ،اس ام اس نمیزنی...عصبی ام،از خونه میرم بیرون و با این که جایی که کار دارم دوره ،مخصوصا پیاده میرم که تا ظهر طول بکشه و خونه نباشم که وسوسه بشم،ساعت 12.30 خسته میرسم خونه یه کتاب برمیدارم و میرم تو تختم..همون لحظه دوباره پیامک میزنی... و میگی که نگران شدی و چرا جواب نمیدم؟؟وایی دیگه طاقتم طاق شده...ولی سعی میکنم تحمل کنم ..سرم درد میکنه و یه نگرانی بدی دارم.سعی میکنم بخوابم...خوابهای آشفته میبینم.کاملا شبیه آدمای معتاد شدم و همه چیز و شبیه کارت اینترنت میبینم و و دوباره اس ام اس..گفتم که قبلا هم ازین کارا میکردم و خونسرد تر بودم انگار این بار چون اسمش تمرینه نمی تونم تحمل کنم...ساعت 4.30 یه دو تومنی از تو کیفم میکشم بیرون گوشیمو برمیدارم و به مامان میگم الان میام...درو که میبندم شروع میکنم به تایپ اس ام اس.تا بت بگم که من ازین امتحان الهی سربلند بیرون اومدم!!!! و منتظر شنیدن صدای خوشگل ودوست داشتنی رسیدن پیام جدید از طرفت می مونم...و بعد می فهمم بیشتر از اونی که فکر میکردم،نگران و عصبی شدی...خب معذرت خواستم دیگه...ولی باید دفترتو بخونم ببینم چی غیبت کردی پشت سرم!!!!فهمیدم که 48 ساعت میتونم ارتباط الکترونیکیم رو باهات قطع کنم..ولی ارتباط دلترونیکیمو مقدور نیست...چون فاز و نول قاط میزنه فیوز میپرونم....

 *میدونید مجلهه چی بود؟ یه مجله مال قبل از انقلاب یکی از دوستام داده بود شعرهاش رو بخونم(جوونیای شاملو و...) منم که اهل مطالعه کلش رو زیر و رو کردم.

* در ضمن تو اصلا مجاز به انجام اهمچین تمرینات نیستیاا ..گفته باشم...

!! نوشته شده توسط اوین | 8:0 PM | دوشنبه 1387/09/18

غروب جمعه

تو می دانی و هیج کس هم نمی داند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو می دانی که از شادی توست که من در دل می خندم. از امید خوشی و خوشبختی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد، و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم. نمی توانم خوب حرف بزنم. نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب! دریاب!

 "دکتر شریعتی"

پ.ن: امیدواری خیلی خوبه..خیلی.....ولی همیشه اونهایی که توشرایط تو نیستند بهت توصیه اش میکنند چون نمی دونن گاهی چه قدر سخت میشه....خیلی...

 پ.ن: چرا همه چیزای خوب سختند و همه چیزای سخت خوب؟؟

خدا هیچ میدونی دلم برات تنگ شده؟؟

 

!! نوشته شده توسط اوین | 5:40 PM | جمعه 1387/09/15

انتخاب و عادت

 

مامان میگه :اوین آدمو یاد زنهای دمدمی مزاج میندازی....و احتمالا روش نمیشه بگه خود دمدمی مزاجی تو اصلا...

باید ناراحت بشم؟ولی نمیشم...عادت ندارم از حرفای مامانم ناراحت بشم.

ولی میرم تو فکر....علت این حرفش اینه که من باز از شغلم راضی نیستم..اون یکی رو هم که یادتونه؟؟.و جدا گیج شدند از دستم....از این که باز دارم به قول خودشون ساز ناسازگاری میزنم.بابا میگه عزیزم هیچ جا شرایط اونی نیست که تو ذهن توئه...

نمی فهمم چرا...این که آدم نخواد کاری رو که دوست نداره.کاری که اونی که میخواد نیست رو انجام بده...کجاش عجیبه؟؟دوستم میگه باید برات حق پشیمونی بذارن که نتونی در بری...!!!

می دونم همه میگن کار پیدا نمی شه و اوضاع اشتغال داغونه.....ولی من که نمی تونم به قول اون کتابه....تمام نیروی کارمو تمام قدرت و تواناییمو برای چندین سال بفروشم...این دقیقا میشه فروختن…وقتی کاری روکه علاقه ای بهش نداری انجام بدی تمام قدرتت تحلیل بره و درآخر بهت در مقابلش پول بدهند.....

بهت میگم تو تمام طالع بینی های مرد آذر.نوشته:دمدمی مزاج...با تعجب میگی واقعا؟؟ نه این طوری نیست و...و واقعا به نظر من هم این طوری نیست.ولی این کلمه به این خاطر برام از بین اون همه جمله پررنگ شده که خودم شنیدمش..

به گذشته که نگاه می کنم هیچ وقت این طوری نبودم....از بین بچه ها که هر روز عاشق یکی میشدن و فردا فارغ..من واقعا از هیچ کس خوشم نیومده بود.خب آره خیلی هاشون خوش تیپ و خوش لباس و ...بودند.ولی این دلیل نمیشد که..من هرگز هیچ کدومو نخواسته بودم..به معنی خواستن.....هیچ کدومو......و برام از حد چند تا هم کلاسی فراتر نرفتند هیچ وقت البته همکلاسی هایی که هیچ وقت نه اسمشونو درست یاد گرفتم نه یاد گرفتم باید لااقل جواب سلامشونو درست بدم..باور کنید عمدی نبود..ولی بعدا که رد میشدیم میگفتم..اااا این همکلاسیمون بوداااا...البته اون طوری که دوستام هم میگفتن نبود..که منتظر شاهزاده سرزمین اونوری باشم که عاشقم بشه و با سپاهش شبونه بیان منو بدزدن..(اینو خودم اول سر زبون دوستام انداختم.ولی بعدش دیگه اونا دست بردار نبودن وجدی جدی منتظر اون شاهزادهه بودن...)این طوری نبود.من فقط می خواستم اونی رو که واقعا میخوام پیدا بشه....شایدم تقصیر منه که همه چیز یا باید صفر باشه یا صد.یعنی یا نباشه یا اگه هست، همونی باشه که میخوام...

ولی اگه پیدا بشه..ولی وقتی پیدا بشه...دیگه حتی طوفان هولناک هم نمی تونه ازم بگیردش...ممکنه این احساس گاهی تو اوج مشکلات خم بشه ولی نمیشکنه...

دلم نمی خواد به کار فکر کنم...دلم نمی خواد به هیچی فکر کنم...دلم میخواد برم تو یه خلسه شیرین ..یه بیهوشی کوتاه مدت.....میرم تو تختم چشمهامو میبندم و سعی می کنم به تو فکر کنم و آروم بگیرم...تو این مدت آدمای روشنفکر زیاد دیدم...تو دانشگاه.تو جلسه های شعر و داستان..بین دوستا و فامیلا...آدمهایی که کاملا به روشنفکر بودنشون تظاهر می کنند...اما دیشب خیلی فکر کردم به تک تک رفتارهات و احساس این که تو واقعا یه روشنفکری.نه به اون معنی های مرسوم جامعه شناختی.به همون معنایی که تو لغت نامه ذهن منه...به این که در کنار اعتقاداتی که داری و براشون ارزش قائلی و برات مهمند،در مورد مسائلی مثل ارتباط بین زن و مرد دوست داری حرف بزنی..نظر و احساس و نوع خواسته های طرف مقابلتو بدونی..اطلاعاتت رو زیاد کنی حتی به من هم سایت در موردش معرفی کنی...یا تو کتاب خوندن راحت و صریح نظرتو میگی...این که احساس می کنم هیچ وقت در حال نقش بازی کردن نیستی، اگه دلخوری یا سرحال نیستی..واقعیه و وقتی خوشحالی خیلی راحت این حس خوب روبا همه وجود به من هم منتقل میکنی..خیلی راحت نظرتو درباره موضوعی میگی ولی به سلیقه و نظر بقیه هم احترام میذاری...وقتی از داشتن بهونه های کوچیک واسه حس کردن خوشبختی حرف میزنی..از زیر بارون قدم زدن وبه خاطر چیزای به ظاهر کم اهمیت روزای به یاد موندنی ساختن...خیالم راحت میشه تو دلم بلند صدات می کنم و میگم دوستت دارم....

آروم میشم و خوابم میبره...وقتی بیدار میشم مامان میگه اوین خواب خوب میدیدی؟؟آخه تو خواب یه لبخند شیرین رو لبات بود.....(فکر کن...آمار خواب دیدن آدمم داره این مامان ما....)

بهت میگم(گله می کنم) که اون روز فقط برات همین قدری بود که تو وب نوشتی؟میگی البته که نه.ولی بقیه اش تو قلبته ..و نمیشه اینجا همشو بنویسی...و فقط چیزای عادی و معمولی رو میتونی بنویسی..و میخوای که من درک کنم.من هم که بچه حرف گوش کن.!!!! درک می کنم ولی گاهی دوست دارم بنویسی !!!!!!......از اون روز که برای اولین بار یه ذره کوچولو آغوشت رو حس کردم...ازون خیابون خلوت و دوری که برای اولین بار بود توش راه می رفتیم..با هم...ازین که فکر کنم با اولین برفی که بیاد اون خیابونه چه شکلی میشه....سفید سفید.ان قدر که چشم آدمو بزنه....اصلا چرا نذاشتی خودم پاستیل رو بذارم تو دهنت و ازم گرفتیش؟؟

* کادوی اصلی تولدت  که به نظر خودم مهمترینش هم بود رو بهت نگفتم...بین خودمون دوتاست..(من و خدا)

*دو تا کوچه بالاتر از خونه ما..دقیقا همونجاییه که خوشگل ترین برگای پاییزی رو میشه پیدا کرد.ساعت 2.30 ظهره و با خیال راحت دارم اون خوشگلا رو جمع میکنیم..که یه ماشین از دور شرع میکنه به بوق بوق کردن...منم خودمو میزنم به اون راه وسریع میپیچم تو کوچه...پسره سرشو از ماشین میاره بیرون و با صدای بلند میگه.خانم عاشق........برنمی گردم ولی از حرفش خوشم میاد....حالا برگارو چسبوندم به دیوار اتاقم...دیوار اتاقم تقریبا دیگه هیچ جای خالی نداره...اتاقمو دوست دارم.

*وقتی میگی این نوشته تجسم ذهنیه خودته...و اون آدمای زیرچتر خودمونیم ....خودمون دو تا....دوباره میخونمش و بیشتر ازش لذت میبرم....

*فقط چند روز وقت دارم،تصمیم بگیرم...برای کار......

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 1:0 PM | سه شنبه 1387/09/12

آذر ،ماه آخر پاییز

 

 امروز اولین رو از آخرین ماه پاییزه....یه جوری گمه این ماه بین پاییز و زمستون....نمی دونه سرد و سفید باشه مثل زمستون....یا عاشق و مه گرفته مثل پاییز....گاهی هم میشه مثل امروز مثل اولهای بهار....ولی هرجوری که باشه اول صبحش وقتی در خونه رو باز کنی....یه باد خنک میخوره به صورتت...یه باد سرد که ازش خوشت میاد و میخوای صورتتو ببری جلوتر تا طعم این بوسه خنکو بیشتر بچشی....تا این حس دلچسب رو بیشتر مزه مزه کنی...بی قید شال و دستکش و حتی چتر واسه بارونای شدید و برفای ریز و خوشگلش.....حتی اگه بدونی مریض میشی...حتی اگه خیس و گلی بشی....باز لذتشو با هیچی عوض نمی کنی...لذت راه رفتن زیر اولین برف..رو برفای دست نخورده....حتی اگه پاهات تو چکمه از سرما بی حس بشه...یه هوای تمیز...حس یه روز تازه....یه روز خوب...می دونی شبیه چی میشن همه اینا وقتی کنار هم بچینیشون..؟؟شبیه تو...شبیه خود خود تو.....

امروز اولین روز از ماهیه که توش متولد شدی....و اولین روز از هفته ای که در آخرین روزش متولد شدی.....

این وبلاگ قرار بود کادوی تولد پارسالت باشه.....که نشد...ولی امسال خواست زود تراز هرکسی تولدتو بهت تبریک بگه....

تولدت مبارک کماندار مغرور.........

و این آهنگ کنار وبلاگ با نام "نامه ای برای تو" و با صدای بهترین خواننده فعلی ایران"شجریان" اولین کادوی تولد تو....

و مشترکا برای دگری و پرنسس عزیز فقط با این آرزو که روزای خوبی رو در پیش داشته باشند....

پ.ن:اسپیکرتونو روشن کنید دیگه...پشیمون نمیشید...

پ.ن:عنوان نوشته ُ نام یکی از کتاب های ابراهیم گلستان

!! نوشته شده توسط اوین | 6:30 PM | جمعه 1387/09/01

بغض نشکستنی

 

دلم باز هوای اون امامزاده سبز  رو داره...ولی فرصت نکردم برم.سر راه کلاس زبان باید می رفتم......ولی نمازم قضا شده بود.حس کردم اجازه ندارم برم.حس کردم مجازاتم اینه که نرم و دلتنگیمو تحمل کنم...تنهایی....می دونم که اون این جوری در مورد ما قضاوت نمی کنه.ولی خودم که می تونم یه کم انصاف داشته باشم.......

 

نمیرم تو امامزاده........دارم مسیر همیشگی رو میام،دستام بدجوری یخ کرده...مدام تو دست های مشت شده ام هاااا می کنم...با هر نفسم بغضم بیشتر میشکنه.

 

وقتایی که از کسی دلخوری یا عصبانی راحت تر میتونی ناراحت بشی.حتی میتونی گریه کنی.میتونی بذاری اشکات بریزن رو گونه هات........ولی وقتی از دست خودت دلگیری.وقتی حس می کنی علت همه ی این همه دلتنگی ...این همه بغض فروخورده،این همه نغمه غم انگیز فقط خودتی...فقط خودت.دیگه نمی تونی راحت ناراحتیتو نشون بدی....نفس عمیق می کشی که اشکات سرازیر نشن....زیر دوش حموم شیر آب رو تا ته باز می کنی و گریه هات رو پشت قطره های آب مخفی می کنی......

 

وقتی ان قدر زود رنج شدی که روی نوع نگاه تمام آدما اسم بذاری و محکومشون کنی.رو تموم جمله هاشون.روی نوع سلام و خداحافظی کردنشون.ان قدر بیجا و بی حد و مرز داری از آدما توقع پیدا می کنی......که باید همونی باشند که تو می خوای.تویی که هرگز برات مهم نبوده آدما کی هستند و چیکار می کنند و فقط فکر میکردی باید بهشون کمک کرد و هرگز درباره کسی اینجوری قضاوت نمی کردی.....و حالا.این حس تنفر که نمیتونی بگی خالی از حسادته.....داره روحت رو مثل کرم میخوره.....

 

وقتی هیچی اونی که می خوای نیست.وقتی هیچی خوشحالت نمی کنه.وقتی داری خودتو عادت میدی به شنیدن خبرهای غیر منتظره ای که اصلاخوب نیستند و با شنیدنشون روز به روز بیشتر تحلیل بری..........و کائنات دارن خیلی زود به تمام حس های بدت جواب میده و تو نمی تونی حست رو عوض کنی و میدونی که باید..... اما چون می دونی.و چون خیلی خوب می دونی که تو همه این دیوارهای بلند رو ساختی با دستای خودت و حالا لابد حقته که بینشون گیر کرده باشی.....فقط خود تو.....و این از همه حس های دنیا بدتره........

*این روزا بیشتر از همه به آدمهای مومن....آدمهای مومن.به معنای واقعی کلمه آدمهای معصوم که چشماشون پر از معصومیتیه که انگار هیچ وقت از دست نمی ره .از صمیم قلب غبطه می خورم.

* لطفا اگه تا هفت-هشت ساعت دیگه این مطلب رو خوندید...خودتون رو به نزدیکترین پنجره برسونید...و چشمتونو به سمت قرص کامل ماه باز کنید.........

!! نوشته شده توسط اوین | 6:43 PM | پنجشنبه 1387/08/23

مهمونی

تو مهمونی نشسته بودم و مامانم داشت یکی یکی فامیلای جدید رو از دور بهم معرفی میکرد و من با بی حوصلگی سر تکون میدادم....تو همین اوضاع و احوال یه دختر و پسر یا بهتر بگم یه زوج خیلی جوون اومدن با عمه اینا سلام و تعارف کردند ومامان گفت همون مستاجرهای جدیدشون هستند که تو تابستون عروسی کردند.

میدونید یه جورایی از اول ماجراشون برام جالب شده بود...طبقه پایین خونه عمه اینا یه جای خیلی کوچیکه یعنی فقط یه قسمت کوچیک از ساختمون زیر زمین داره...که همیشه دست یکی دو تا دانشجو بود..یه بار همون موقع ها من رفته بودم ببینم اونجا رو....وای کلی دلم برا اون دانشجوهای طفلی سوخت که اونجا زندگی میکنند....تا این که اوایل تابستون این زوج مورد نظر میان خونه رو میبینند و خوششون میاد و کلی خواهش که اجاره رو کم بگیرید تا ما بتونیم بیاییم و اینجا محلش خوبه و دیگه مجبور نیستیم کلی کرایه تاکسی بدیم.....عمه منم دلش سوخته بود ولی گفته بود اینجا اصلا واسه شما قابل سکونت نیست...چطوری میخوای جهاز نو و قشنگتو بیاری اینجا؟؟؟

اما به هر حال اومده بودند....عمه کلی قبلا ازینکه چقدر عشقولانه اومدند و خونه رو باهم بدون هیچ کس دیگه مرتب کردند تعریف کرده بود.میگفت شب عروسی ان قدر آروم اومدند توی خونه که نه عمه اینا نه اون یکی مستاجرشون اصلا متوجه نشدند.....می گفت پسره با این که سنش کمه صبحها ساعت شیش با دوچرخه میره سر کار تو یکی از کارخونه ها.....خیلی برام جالب بود ببینمشون.تا این که دیشب تورستوران دقیقا میز کناری ما نشسته بودند هیچ کس هم پیششون نبود و من حواسم فقط به اونا بود...دختره اول روبه روی پسره بود بعد اومد کنارش.ولی وسایلشو گذاشت رو صندلی اول و خودش رو اون یکی نشست....یعنی بینشون یه صندلی خالی بود...وای.اگه بدونید پسره چه جوری نگاش کرد...دوست داشتم اون لحظه رو ثبت کنم...دختره لبخند زد و اومد صندلی کنار پسره ....موقع شام هم پسره هی میگفت از کدوم بکشم..این که کمه؟؟بیشتر بریزم؟؟....بعد از شام هم وقتی رفتیم خونه...یه کوچولو با هم رقصیدند....خیلی بامزه..پسره معلوم بود بلد نیست برقصه....دختره شصت و پنجی و پسره شصت و سه بود...هم سن و سال ما بودند....آخر مهمونی پسره ان قدر خسته بود و چشماش پر خواب که رفت پایین.....

و اما خود عروس و داماد....خب خانواده هر دو طرف خیلی خوشحال بودند و البته خودشون...ولی می دونید انگار ازدواج هایی که تو سن های بالاتر انجام میشه...ان قدر هر دو طرف عاقلن و ان قدر همه ی چم و خم ها رو یاد گرفتند که انگار خیلی هیجان زده نیستند....یه طوری رفتار می کنند و آروم و جدی حرف میزنند که انگار چندین ساله زن و شوهرند و انگار نه  انگار که تازه شب نامزدیشونه....به نظرم اون دختر و پسر جوونی که چند ماهه ازدواج کردند و مطمئنا قبلش یه دوره عاشقانه رو هم تجربه کردند....و حالا دارند تو یه خونه خیلی کوچیک زندگی می کنند،خونه ای که اتاق خوابش فقط جای تختشونو داره و هیچ کمد دیواری هم نداره،آشپزخونه اش اندازه یه میز ناهار خوری8 نفره است.....خیلی خوشبختند...ان قدر که میتونی خیلی راحت به با هم بودنشون غبطه بخوری.....و آرزو کنی همیشه همین جوری بمونند....با انگشت های قفل شده تو همدیگه و نگاهی که از چشمای همدیگه برداشته نمیشد فارغ از این که تو اون مهمونی شلوغ پلوغ چه اتفاقاتی داره میفته....حالا هر قدر هم که مشکل اقتصادی داشته باشند و نتونند همه اون چیزایی رو که دلشون می خواد به هم هدیه کنند....دیدن این زوج دوست داشتنی باعث شد دیشب خوب بگذره........

 

!! نوشته شده توسط اوین | 1:3 PM | سه شنبه 1387/08/21

Ten minutes in image

به نظرتون دو تا آدم که هفته ای  دو-سه بار همدیگه رو می دیدند. و به نظرشون خیلی کم بوده. و همش دنبال یه بهونه می گشتند که این دو سه روز بشه هر هفت روز هفته....حالا بعد از دو ماه آزگار و بعد از یک ماه و نیم بی خبری مطلق...قرار باشه همدیگه رو ببینند....باید چه جوری باشه این دیدن.....چه جوری باشه این چند لحظه روشن....

بعد از یک ماه و نیم کلنجار رفتن با خودت و روح و جسمت که میشه...که عادت میکنی..که یکی بهتر میاد و جاشو میگیره.... کلی انرژی مثبت که فراموشی زیاد هم سخت نیست.......سعی کنی  اشتباهشو خیلی بزرگتر از اونی که بوده جلوه  بدی تا راحت تر بشه فراموش کرد.... برای این که خودتو راضی کنی.مدام به خودت بگی اون الان با یکی دیگه است..سعی کنی تو ذهنت ببینیش که کنار کس دیگه ای......ولی نشه..ولی نترسی حتی ازون غریبه ای که تو خیالت ساختی...ولی نشه.حتی نتونی به اون کیس بهتر برای چند لحظه فکر کنی..با این که خواستی...ولی نمیشه........مدام مقایسه..مدام خاطره.مدام فکر و حرف و آرزو....فکرها و حرف ها و آرزوها.....

دو تا آدم که  بعد از یه بحران همدیگه رو برای 10 دقیقه میبینند و قراره فقط یه ملاقات دوستانه ساده خیلی کوتاه باشه.....

چرا برای عقد فردا شب یکی از فامیلای نزدیک....که حداقل 4-5 ساعت طول میکشه..که کلی آدم غریبه و آشنا ی جدید قراره بیان و همه تو تبو تاب لباس خریدن و آرایشگاه رفتنن من ان قدر بی تفاوتم و هنوز اصلا فکر هم نکردم بهش..........ولی برای دیدار ساده و 10 دقیقه ای امروز 100000 برابر هیجان داشتم و خوشحال بودم....از دیروز ظهر نگرانی و هیجان و....چرا؟

خوشم نمیاد....همیشه این حسای تازه و بکر و دست نخورده رو که تو وجودم کشف می کردم لذت میبردم...ولی الان ازشون می ترسم، نمی  دونم چه قدر طول میکشه تاا دوباره اون دختر شجاع چند ماه پیش بشم...و نمی دونم اصلا میشم؟؟

کنار کدوم یکی از آدمهای این شهر میشه این طوری آروم شد؟حتی کنار آدمایی که مثل آقای رانندهه خوش تیپ ترند شاید...و البته مثل تو ضدحاااال.....؟؟؟؟از این حس های عجیب و آشنا هم می ترسم....

خیلی بیشتر از قبل به شجاعت یه آدم و به قوی بودنش نیاز دارم....خیلی بیشتر.چون خودم به شدت می ترسم....از همه چیزایی که اطرافم هست...از زندگی..از پول از کار...از مستقل شدن...از ازدواج...از آدم بزرگا ..از آدم بزرگ شدن....وحتی  ازین احساس ترس هم می ترسم....

 

نگفتید...دو تا آدم بعد از دو ماه بعد از یه دوستی سه ساله بعد  از یه بحران بعد از کلی حرف و خاطره  بعد از کلی مشکل فقط برای 10 دقیقه بخوان همدیگه رو ببینند......باید چیکار کنند ؟ از دور که همدیگه رو می بینند بدوند به طرف هم و بپرن تو بغل همدیگه و.....یا با قلبی که داره گروپ گروپ و تند تند میزنه..با قدمای آروم برن به سمت همدیگه به هم نگاه کنن.لبخند بزنن و بگن سلام.......

 

ازغم من و غم تو... تب من و تب تو.همه بی خبرن....از دل من و دل تو...شب من و شب تو همه بی خبرن......

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 7:19 PM | یکشنبه 1387/08/19

RSS