من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم
ساعت نزدیک یک شبه...ارمیا مامان و باباش رو ان قدر خسته کرده که طفلیا هرکدوم یه طرفی غش کردند و حالا خودش تو بغل من،براش شعر می خونم و اون با چشمای بسته میخنده...خواب خرگوشی...پچ پچ فرشته ها...یه حرکت فیزیکی لب...اسمش هرچی که هست،قشنگه...لذت بخشه...لذت بخش ترین اتفاق این روزها...حالا که چشماش بسته است و همه جا هم تاریکه میتونم دیگه بغضم رو قورت ندم...اشکم میلغزه روی دستای کوچولوش....تنها چیزی که توی ذهنمه اینه که نمی دونم باید چیکار کنم....رعد و برق می زنه ارمیا رو محکم تو بغلم فشار میدم ولی اون هنوز داره میخنده...می خوابونمش رو تشک آبیش..یه کم تقلا میزنه و دوباره خوابش می بره...میرم تو اتاق گوشی رو برمی دارم و میرم تو تختم.اس ام اس زدی..مثل همیشه ان قدر کوتاهه که بدون باز کردنش و از توی new event ها هم میشه خوندش...هندزفری رو میذارم تو گوشم و صدای فرهاد رو زیاد میکنم تا صدای رعد و برق رو نشنوم..من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم...نمی دونم امروز تو خیابونای تهران چه خبر بوده..بغض می کنم...از همه چیزایی که دلتنگ و دلگیرم میکنه این روزا...و تعدادشون هم زیاده..زیاد...صدا بلند تر میشه.بلند تر از صدای فرهاد...جدی جدی می ترسم با این درختی که چسبیده به پنجره اتاقم و ممکنه صاعقه بهش بخوره... این روزها پر از نبودنه...نبودن تو و آرامش ...پس حواسم رو پرت میکنم به روزای گذشته،روزای دانشگاه....چقدر کم استفاده کردیم از اون روزا چقدر راحت از دستشون دادیم...از محافظه کاری اون روزهامون ناراحتم...شاید اگه شکل رابطه مون مثل الان بود.نمی ذاشتیم اون روزا راحت بگذرند و حالا خاطره های مشترکمون ازشون انگشت شمار باشند....جدی جدی با اون همه لحظه هایی که می تونستیم داشته باشم چیکار کردیم؟؟اهیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی حسرت اون بچه مثبت بازی ها رو بخورم...مواظب همه چی و نگران همه کس بودن،غیر از لذت خودم...البته درستش میشه ترسیدن...حالا هر نوع ترسی... دوباره فکرحرفها و اتفاقای امشب توی خونه هجوم میاره به ذهنم..نمی دونم چی بگم.به خودم چی بگم که آروم بشم..بقیه نه...دیگه نمی خوام به بقیه فکر کنم.فقط میخوام به خودم یه چیزی بگم که آروم بشم.... مترجم دردهای لاهیری رو ورق میزنم...صدای نم نم بارون میاد....و رعد و برق کمتر شده...یا من ان قدر این کتاب رو دوست دارم که دیگه صدا رو حس نمی کنم....نیم ساعته خوابم برده که دوباره با صدای وحشتناکی از خواب میپرم....همه خیابون برای چندلحظه روشن میشه..ساعت پنج صبحه ...میرم کنار پنجره بازش می کنم.خیابون پر از بوی بارون و نسیم خنکه...پر از بوی پاییز... اس ام اس میزنی که فینگیلی پاشو سحریت رو بخور.....گوشی رو ،روی کلمه فینگیلی رو می بوسم...گوشی از اشکم خیس میشه...صدای اذون میاد، میرم پایین که نماز بخونم...مامان میگه نماز آیات هم بخون اگه ترسیدی از رعد و برق...میگم ترس؟؟ نه بابا من همش خواب بودم...میگه چقدر خواب سنگینی تو... از چشمات هم معلومه...
هوا بدجوری ابریه.با این که همیشه عاشق هوای ابر و بارونم.ولی امروز خیلی دلگیره...خیلی تاریکه...دلم گریه می خواد...
پ.ن دلم واسه دانشگاه خیلی تنگ شده...مدرسه رو دوست نداشتم هیچ وقت.ولی دانشگاه خیلی خوب بود...مخصوصا این اول مهری هوس دانشگاه کردم.


