تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

 

این روزها..... دولت عدالتخواه! ارتباط من و تو را قطع کرده......

چه راحت.......

 

!! نوشته شده توسط اوین | 12:48 PM | سه شنبه 1388/03/26

 

لیلی گفت: میخواهم زندگی کنم٬ساده٬بی تب٬بی تاب.....

خدا گفت: من تب و تابم٬بی من میمیری........

 

*از کتاب "لیلی نام همه دختران زمین است" عرفان نظرآهاری.

!! نوشته شده توسط اوین | 10:54 PM | دوشنبه 1388/03/18

دروازه های دلم را گسستی

 

حوصله ام سر رفته.حالم خیلی از روزای قبلش بهتره ولی حوصله ام سر رفته.چشمم می افته به سوییچ روی اَپن، ماشین رو برمیدارم که برم کتابخونه که کتابها رو پس بدم  با این که هنوز وقتش تموم نشده و درست نخوندمشون.....تو راه برگشت باید میدون رو بپیچم سمت چپ و برگردم خونه ولی فرمون پیچیده میشه به راست....میدون بعدی رو باز باید بپیچم به چپ تا دوباره به سمت خونه باشم.ولی مستقیم میرم...چیز خاصی تو ذهنم نیست فقط دلم می خواد همون طرفی که دلم میگه برم....چند دقیقه بعد....تو کوچه هاییم که درست نمی شناسمشون با سرعت 20 وسط خیابونو گرفتم و سیل بوق و فحشه که....کوچه ها تقریبا موازی و شبیه همه.قبلا چند باری اومدم ولی نه ان قدر طولانی....شروع می کنم به شمردن کوچه ها....هدایت 1..هدایت 2...عدالت1..درو خودم میچرخم.یکی از کوچه ها رو تا ته می رم که دو تا دختر پسر کوچولوی خیلی ناز شروع می کنند به داد زدن که خانوم نیا.نیا....ته کوچه باریک میشه و جای ماشین نیست...از وسط دو تا ماشین پارک شده دنده عقب میگیرم و برمیگردم...عدالت 2...دارم فکر میکنم چه خوب که هیچ وقت آدرس دقیق خونه تونو ازت نپرسیدم که حالا همه این پنجره ها همه درها به نظرم آشنا باشن هی به خودم میگم شاید اینه....نه اون یکی...20 دقیقه است که دارم تو کوچه ها می چرخم.مسجد امام علی...اون عقب نشینیه که مثل یه بازارچه کوچیک بود.مرکز فنی حرفه ای...دیگه همه رو یاد گرفتم.به خودم می خندم که حالا چی؟دیوونه شدی؟بین این همه کوچه اصلی و فرعی حتی یه کمی هم حدودش رو نمی دونی...دارم فکر می کنم کوچه بعدی اسمش باید چی باشه؟؟سعادت؟؟سلامت؟؟کوچه آخره به موازات بقیه...بشارت...این سری کوچه ها اسمشون بشارته.که یه دفعه  یه نفر با یه پیرهن راه راه خوشگل و شلوار لی در حالیکه حواسش به کیف کوچیگ توی دستشه...از یکی از کوچه ها میاد بیرون....تقریبا شوکه شدم قلبم تالاپ میفته..تند تند میزنه.حس میکنم رنگم پریده....اصلا حواست نیست..بوق میزنم...میبینیم.میخندم..درست چشماتو میبینم...بین تعجب و خوشحالی گم شدند...رد میشم....از خوشحالی دارم پس میفتم. این که این اتفاق افتاده دور از تصورمه...کاملا تو لاین چپم و ماشین رو به رویی داره چراغ میزنه و دست تکون میده فکر میکنه نمیبینمش....میخوام نگه دارم تو آینه می بینم که وایمیسی و عقب  رو نگاه می کنی...شک داری...مطمئنم حس می کنی شاید اشتباه کردی و خیالاتی شدی...خیلی به خونه تون نزدیکیم...نباید وایسم...نباید دور بزنم که سوار بشی....آدمای تو خیابون احتمالا همه میشناسنت...دور میدون میچرخم سمت راست و میرم سمت خونه....خوشحالم..وحشتناک خوشحالم....صدای رادیو پیامو زیاد میکنم..."دل تو دلم نیست به خاطر تو...دل تو دلت نیست به خاطر من..." حس بی نظیری دارم.که این اتفاق کوچولوی خوب افتاده.....دیگه تقریبا محله تون رو یاد گرفتم!!!

!! نوشته شده توسط اوین | 11:57 AM | یکشنبه 1388/03/03

 

بعضی وقتها آدم فکر می کنه توی این دنیا هیچ کس رو نداره و هیچ چیز رو....

ولی هنوزم نا امید نیست،غمگینه،پر از بغض و اشکه....ولی نا امید نیست...نیستم.

انگار میدونه هنوز کسی هست. کسی که  هنوزم میدونی از همه قویتره،از همه مهربون تره...

 یه روزی...یه چیزی....یه جایی..یه جوری....صبر داشته باش...صبر...

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:14 AM | جمعه 1388/03/01

RSS