تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

منو با یه بوسه بشکن

 

میخوام برای تو بنویسم...برای تو...و این بار خاص تر....برای تو که نمی دونی وقتی میگی دلتنگی چه بغضی رو مهمون چشمهام میکنی.....برای تو  که چشمهام بهانه ات رو میگیرند....برای تو که دلم بوسیدنت رو میخواد،داغی لبهات رو که نوک انگشتهامو بسوزونه...که لبهامو شیرین کنه که رد نگاهت رو روی تنم جا بذاره...دلم بوسیدنت رو میخواد که چشم های درشت قهوه ای پررنگت رو با لبهام ببندم.که داغی لبم صورتت رو خنک کنه...میخوام این بار فقط برای تو بنویسم،برای تو که این شب ها که گذشت،چشم ها م رو روی هم فشار دادم،صدای باد و خش خش شاخه ها و حرکت سایه ها رو ندیدم تا هرم نفست رو روی صورتم حس کنم.که چشم هامو باز کنم و ببینم روی اون تخت بزرگ  تنها نیستم...که ان قدر خودم رو تو  آغوشت گم کنم.که باهات یکی بشم که بشم تو...که دیگه فاصله ای  نباشه..که دیگه ترسی نباشه...صورتی مصنوعی لبم رو روی گودی گردنت جا بذارم وطعم نعنایی و یخ  دندونهای سفیدت رو با قرمزی  لبهای واقعیم بچشم.برای تو مینویسم که این شب ها توی تنهایی دستهامو میون انگشت هات قفل میکردم و با همه قدرتم فشار میدادم ولی دردت نمیگرفت.برای تو مینویسم...وقتی چشمهات حواسشان از من پرت میشه و به سقف زل میزنن،دستت رو میگیرم و لی لی حوضک یکی رفت آب بخوره افتاد تو.....گفت:من من کله گنده...و حالا تو همه حواست به من است با چشمها و لب هایی که میخندند.از ته دل...و من دلم غنج میزند که خندانده ام تو را...انگشت آخر را که جمع میکنم توی دستت....محکم میگیریم تو آغوشت و به خودت فشارم میدی  انگار بخواهی لِهم کنی.....

آغوش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای تو مینویسم که میتوانی مرا ببری تا توی بهشت...خود خود بهشت....حتی با خیالت...حتا با فقط یک کمی از نگاهت که توی این عکس دیجیتال جا مانده...برای تو که نمیدانستی ان قدر توانایی...برای تو که این شب ها هر بار که از کابوس رها شدم...دیدم...باور نمیکنی میدانم....ولی با دیدن بالا و پایین رفتن قفسه سینه ات و شنیدن صدای نفس هات دوباره خوابم برد...با گذاشتن سرم روی سینه ات،یک طوری که از خواب نپری...اما چند لحظه بعد،جادوی انگشت هات لای موهام دوباره خوابم میکرد...یک خواب عمیق و آرام....انگشت هات رو یکی یکی میبوسم....و دوباره توی آغوشت به خواب میرم...تا بگذرد...این روزهای خسته کننده ،روزهای کشدار لعنتی...که تازه هنوز مانده طولانی شوند...که فقط با چشمهای بسته و توی خیال تو  قشنگ میگذرند..... فقط با شوق دیدن تو توی یکی از همین روزها که از شانس بد زیادی کوتاه است...خواهد بود....

برای تو نوشتم....تو که امروز توی چشمهای هر زن و مردی که دنبال خرید عید توی خیابان بود نگاه کردم،تو را دیدم...غافل ازین که تو من را  نگاه میکردی....یواشکی....

نمیدانم چطور بگویی قشنگ تر است.....ولی میدانم دلم بدجوری برایت تنگ شده......

 

چیزی تا گریه نمونده ٬ پُــر بغض ِ همه حرفام

منو با یه بوسه بشکن ٬ که سکوته همه حرفام

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:30 PM | دوشنبه 1387/12/26

...

گاهی وقت ها خسته...گاهی وقت ها ناامید....گاهی وقت ها دلگیر....گاهی هم.....

خیلی سعی میکنم به گذشته فکر کنم..یا به حالا .دنبال یه دلیل می گردم واسه حسی که دارم.می خوام بر طرفش کنم..ولی نمیدونم چی باعث شده این احساس بد را داشته باشم.گاهی سعی میکنم دلیلی واسه شاد بودن واسه خودم بسازم....یا دنبالش بگردم...

دلیلی که واسم مثل یه انگیزه باشه..مجبورم کنه به خودم بیام...شاید سعی میکنم فکر خودم را از چیزی که در گیرش کرده آزاد کنم...

ولی بعضی وقت ها هیچی نیست...مثل بچه ها بغض میکنم دستام را حلقه میکنم دور پام و یه گوشه میشینم...و در دنیای خودم همه جا را سیاه و تاریک میبینم...

دوست دارم رها شم از هر چیزی که روزی علاقه بوده و حالا عذاب...

به هر چیزی که فکر میکنم راحت از کنارش میگذرم..

از هر چیز....

ولی وقتی به تو فکر میکنم خیلی بیشتر دلم میگیره..حس میکنم تو کسی هستی که زندگیش را با امید به زندگیه من پیوند زده...ولی سرنوشت من تاریک و ترسناکه...

حس میکنم بیشتر از همه به تو مدیونم ..به تو که دنیای رویاهات را به من هدیه کردی..به من نشون دادی..و من از اینکه تو را آزردم ...شرمسارم...

وغمگین و غمگین...

و اگر تو نبودی من هم نبودم...

فرشته مهربون و همیشه دوست داشتنی من ..زندگیم فدای تو....

!! نوشته شده توسط آگرین | 8:39 PM | شنبه 1387/12/17

 

درد شدیدی دارم....بهت نمیگم،نمیخوام نگرانت کنم،یا شاید حس کنی بیشتر ازین که درد داشته باشم دارم ادا در میارم....کنارت نشستم و سعی میکنم درد و فراموش کنم.و واقعا تا حد زیادی یادم رفته بود..ا ن قدر که میخواستم بیشتر کنارت باشم و بهش فکر نکنم...و فقط یه لحظه که انگار تمام بدنم تیر میکشه  نگاهمو برمیگردونم سمت پنجره تاکسی که مبادا از چشمهام بفهمی.....موفق میشم.خوب بازی میکنم.دلم نمیاد آخرین دیدار امسالمون رو با گفتنش خراب کنم....تو مطب دکتر نشستم  که اس ام اس میزنی که چرا ان قدرتنبلی میکنم ونمیرم اون چیزی رو که خواستی هردومون ازش داشته باشیم رو پیدا کنم.دلم نمیاد بگم کجام،نمیخوام نگرانت کنم.چون میدونم چیز زیاد مهمی نیست...اولین باره که یه چیزه این جوری خواستی و دلم میخواد حتما انجامش بدم.ولی از شانس من وقت بدیه...بدجوری درد دارم.میگم تا فردا غروب حتما دوتا خوشگلشو پیدا میکنم....دکتر میگه این چند روز استرس شدید و ناگهانی یا اتفاقی نیفتاده که منجر به این درد شده باشه؟ مامان قبل از من میگه نه.....داروهامو نمیخورم و همچنان درد دارم.صبح هوا زیادی سرده ومامان نمیذاره بیام بیرون میگه برات بده و  هرکاری هست بذار بعدا...وقتی نیست که بشه زیاد بحث کرد....دلم میخواد یه کم حرف بزنیم و به درد فکر نکنم ولی تو نمیتونی... ظهر هنوز هوا سرده و باید برم بیرون...ماشین رو برمیدارم و میام بیرون بعد از انجام کارم دلم میخواد بیام پیشت...میدونم که نمیشه یعنی من نمیتونم..فقط یه کم درد و استرس دارم ...دومین بار که زنگ میزنم انگار سرت شلوغه و داری کار  خاصی انجام میدی با صدای خواب آلود و بی حوصله زود قطع میکنی...شایدم از مت دلخور شدی....دلم میگیره..میدونم که نمیدونی حالم زیاد خوب نیست پس تقصیر تو نیست....تا نزدیکای خونتون میام گرچه اونجاها رو درست بلد نیستم ...ولی فکر میکنم که تا خیلی خیلی نزدیکت میام....دکتر سونوگرافی اورژانس نوشته....مامان میگه حاضر شو بریم...دلم شور میزنه....درد دارم...میدونم چیز زیاد مهمی نیست ولی... دوباره اس ام اس میزنی که یادم نره امروز برم...... یاد قرارمون میفتم تو اون روزای اول...که اگه واسه یکی اتفاقی افتاد اون یکی همیشه کنارش می مونه...دلم میخواست کنارم بودی یا لااقل باهات حرف میزدم...احتمالا نمیتونی حرف بزنی...پشیمون میشم که چرا بهت نگفتم... فکر میکنم چه اهمیتی داره نتیجه چی باشه هرچی که باشه تو همیشه کنارمی و فقط اینه که مهمه...اما یهو دلم شور میزنه..شایدم..شایدم نخوای که..اگه بری.....تقصیر خودمه که بهت هیچی نگفتم...نمیخواستم فکر کنی دارم لوس بازی درمیارم...به مامان میگم چرا نوبتمون نمیشه من کار دارم....تو اتاق سونوگرافی وقتی دکتره اون دستگاه سردو  میذاره رو بدنم بدجوری درد میاد سراغم....بعدش هم میگه خوشبختانه چیز زیاد مهمی نیست.مامان میگه  باید دوباره برگردیم مطب جواب رو نشون بدیم.میگم نه..من کار دارم...میگه دیگه امروز به کاری نمیرسی...میریم مطب...جواب رو میبینه....دوباره دارو مینویسه و کلی سفارش ....و میگه خوشبختانه چیزی نیست....بعد از چند روز استرس آروم میشم...مامان هم خوشحاله...میگه چیکار داشتی؟؟میخوای بریم؟؟؟بدجوری باد میاد.هنوز درد دارم...ولی کلی راه میرم و سعی میکنم به روم نیارم...چند تا مدل پیدا میکنم ولی هنوز دلخواهم نیست...مامان میگه نصف شب شد...برمیگردیم...نزدیک خونه ایم ...خسته ... اس ام اس میزنی که حتما امروز خیلی خوش گذشته و احتمالا یادم رفته دنبال اون بگردم....

بغض این چند روزه یه دفعه جمع میشه تو گلوم...میدونم تو از این موضوع خبر نداشتی....دلم نیومده بود  نگرانت کنم...

بغض میکنم.شایدم دلم میخواد بیام تو بغلت تا درد یادم بره...تا حس کنم خوشحالم...و دلم نمیخواد بی خواب بشی...به هیچ قیمتی...

*میدونم که شاید نباید به جای تو تصمیم میگرفتم که میخوای بدونی یا نه ولی اون روز که به شوخی بهت  همچین چیزی گفتم یادته؟؟؟خیلی نگران شدی....نمی خواستم دوباره...تازه این بار واقعی هم بود و مطمئنا بیشتر ناراحت میشدی ..نمی خواستم غصه بخوری....فقط همین.

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 11:32 AM | پنجشنبه 1387/12/15

I am that voice

 

*آهنگ remember me  (موسیقی آخر فیلم تروی) این روزا بدجوری همدم تنهاییم شده....شدیدا بهش علاقمند شدم دانلود آهنگ

 متن این آهنگ فوق العاده این روزهای من:

Remember
I will still be here
As long as you hold me
In your memory

Remember
When your dreams have ended
Time can be transcended
Just remember me

I am the one star that keeps burning so brightly
It is the last light to fade into the rising sun

I'm with you whenever you tell my story
For I am all I've done

Remember
I will still be here
As long as you hold me
In your memory
Remember me

I am that warm voice in the cold wind that whispers
And if you listen you'll hear me call across the sky

As long as I still can reach out and touch you
Then I will never die

Remember
I'll never leave you
If you will only
Remember me
(Remember me)

Remember
I will still be here
As long as you hold me
In your memory

Remember
When your dreams have ended
Time can be transcended
I live forever
Remember me
Remember me
Remember me

!! نوشته شده توسط اوین | 11:0 PM | سه شنبه 1387/12/06

RSS