تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

تشکر ویژه

 

شاید اولین چیزی که از من فهمیدی این بود که تو یه خانواده کاملا مذهبی زندگی می کنم...میدونم شنیدن این حرفها برات خیلی تکراریه.....به اندازه ی بیشتر از سه سال و نیم...ان قدر تکراری که تو این مدت به خاطر این موضوع خیلی وقتها نتونستم کنارت  باشم.خیلی وقتها برای این که بیشتر با هم باشیم به خاطر این موضوع نه میشنیدی....تا نزدیک دو سال حتی ارتباط تلفنی با هم نداشتیم...گاهی اون اوایل ان قدر همدیگه رو نمی دیدیم و هیچ ارتباط دیگه ای هم نداشتیم که تا دفعه بعدی برسه برام غریبه میشدی و مطمئن بودم که تو هم همچین احساسی داشتی...می دونستم که گاهی دلخور میشی و خیلی وقتها رابطه خودمون رو با بقیه مقایسه میکنی و از خودت میپرسی چرا نمی تونیم مثل اونا باشیم....اما هر وقت که بهت می گفتم نمیشه یا نمی تونم...و بهت میگفتم ..نه..تو نه تنها اصرار نمی کردی که توی معذوریت قرار بگیرم،همیشه میگفتی طبق خواسته خانواده ام رفتار کنم.

اون روزا خودم رو سرزنش میکردم که من اگه نمی تونم با تو رابطه ای داشته باشم یا وقتایی که میخوای کنارت باشم و باهات حرف بزنم یا آرومت کنم...اگه شرایطش رو ندارم چرا تو رو در گیر این موضوع کردم....باید مثل 19-20 سال قبلش اجازه نمی دادم کسی وارد زندگیم بشه و دیوار های تنهاییم رو همون جوری بلند و غیر قابل نفوذ نگه می داشتم....اگه اون روزا گاهی بهت میگفتم که تو میتونی و حق داری با کسی باشی که بتونه مثل بقیه وقت بیشتری رو باهاش باشی...و میگفتم که بری.قسم میخورم که بیخودی نبود...شاید موقع گفتنش حتی بغضم میگرفت ولی می دونستم که حق داری اگه بری.و تو همون چیزی رو میگفتی و همون کاری رو میکردی که میخواستم....کنارم موندی ،حتی اگه سه ماه تموم همدیگه رو نمیدیدیم با این که فاصله ای نداشتیم....

حالا اون آدم که گاهی به چشمم غریبه میومد.....شده صمیمی ترین دوست زندگیم....صمیمی ترین دوستی که تو تموم زندگیم داشتم.تنها کسی که خصوصی ترین اتفاقای زندگیم رو براش تعریف کنم.....دوست مهربونی که واسه نوازش کردن دستای دوستش سه سال و نیم صبر کرده...دوست صبوری  که برای دعوت دوستش به رستوران سه سال و نیم صبر کرد.(البته یه جای تقریبا پرت و کاملا خلوت و..با شرایط خاص)

حالا دیگه خیلی سخت شده که چطوری باشم.چون دو طرف برام خیلی مهمند.....می دونم که تو بازم میگی به حرف اونها گوش بدم.....منم نمی خوام که اونها رو ناراحت کنم ولی دیگه نمی تونم بهت بگم نه.نمیشه....حتی اگه تو بتونی این منم که طاقت نمیارم...ما راحت به اینجایی که هستیم نرسیدیم که حالا راحت از لحظه هاش عبور کنیم....ارزش دوستی ای که یواش یواش تو قلب آدم رخنه کرده وایساده تا شرایط رو به راه بشه و حتی اگه بیشتر هم طول میکشید مطمئنی که  کنارت می موند ان قدر زیاد هست که نتونی ندیدنش رو طاقت بیاری..

یادته روزی که رفتیم واسه اولین بار و تنها بار پیتزا بخوریم......قبلش چه قدر نگران و مضطرب بودم....ولی وقتی اونجا بودیم.وقتی کنار تو بودم.اونی که نمیخواست بریم،من بودم....تمام آرامش دنیا تو اون لحظه مال من بود و اصلا یادم رفته بود که تا چند لحظه قبلش چه احساسی داشتم.....هنوزم وقتی کتابی رو که اون روز بهم هدیه دادی و جمله ای رو که توش نوشتی می خونم، ازین که اون لحظه رو اون خاطره رو تو زندگیم دارم ،دلم غنج میزنه از خوشحالی...

چند روز پیش بهت گفتم الان ارتباطمون خیلی خوبه،خیلی خوشگله... دوست دارم از لحظه لحظه اش لذت ببرم و استفاده کنم.....ولی گاهی که شبها خونه خیلی ساکت میشه* گاهی در حال کتاب خوندن یا حتی آشپزی کردن.وقتی بارون میاد یا هوا صاف و آفتابیه یا یه شب سرد مهتابی... دلم هواتو میکنه،دلم می خواد گوشی رو بردارم و باهات حرف بزنم و بیشتر به حرفات گوش بدم.....یه دفعه یادم میاد کجام...یادم میاد شرایط هنوز تغییر نکرده،یادم میاد حتی اگه من جایی باشم که بتونم باهات حرف بزنم احتمالا تو خونه ای و نمی تونی.....آره...بقیه که تغییر نکردند و اصلا قرار نبوده شاید که تغییر کنند فقط این حس من و توئه که عوض شده....که سخت شده که یه اصل مهم زندگیمون شده....تو خیابون زن و مردا و پسر و دختر ها رو که میبینم که راحت و حتی گاهی بی اعتنا کنار هم قدم میزنند..با خودم فکر میکنم قدر لحظه ای رو که توش هستند می دونند؟

نمیدونم.......این نوشته تکراری شاید فقط یه تشکر بود از یه دوست..که بدونه دوستش آدم قدر نشناسی نیست.... فقط گاهی فشار شرایط مختلف و حتی متضاد با احساس آدم( اونم نه فقط از سر یه احساس از سر شناختی که شکل گرفته وحالا  آدم مقابلت رو میشناسی و میدونی که چجوری فکر میکنه و انگیزه و هدفش چیه) و این که میخواد تو خونه هم  کسی از دستش نرنجه،ولی کنار تو هم باشه و همه اینا با هم سخت میشه....و اونم کم طاقت...همه اینا با هم یه کم بد اخلاق و بی حوصله اش میکنه..فقط همین.

 

*خونه ای که توش فقط یه بچه باشه...اونم من.طبیعیه که گاهی تنها صدایی که میاد صدای تلویزیونه...

*اس ام اس امروز صبح رو یه جور خاصی دوست دارم...نمی دونم چرا....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 11:30 PM | یکشنبه 1387/11/20

....

می خواستم بنا به قولی که داده بودم فقط به یه نظر در مورد پستی که گذاشته بودی اکتفا کنم..ولی دیدم دلم کلی حرف داره واسه زدن.هم اینکه خیلی وقته آخه من مطلبی نگذاشتم...

و باز دلم می خواد پست بذارم..تقصیر من که نیست..مقصر دلمه..اونم واسه اینکه خیلی تو را می خواد... این بار مثل خودم..

بر خلاف انتظاری که داشتی بعد از خوندنش عصبی نشدم....شاید قبلا چنین برخوردی داشتم که حالا انتظار عصبی شدنم را داشتی...

مطلب قشنگی بود.مثل همیشه..ومثل همیشه دل نشین..چون باز هم مثل همیشه یه گوشه اش غم بود..گرد و غباری از غم های گذشته......

که من روی قلبت نشونده بودم....

وقتی فکر می کنم به اشتباهی که مرتکب شدم...خیلی غصه می خورم..کاش اون روز ها باور می کردی سردی برخورد من به خاطر بی تفاوتی نبود...به خاطر این نبود که در احساس و عشقی که نسبت به تو دارم شک کرده باشم....نه....

فقط به خاطر یه ترس بود...از گذشته از اشتباهی که روزی گریبانگیر خودم خواهد بود..ترس از دست دادن تو...مدت ها کابوسی بود که هر لحظه همراه من بود....

اگه بخوام منصف باشم باید کلی معذرت..معذرت..معذرت بهت پرداخت کنم....

        

               معذرت می خوام که با خوندن این مطلب ناراحتت کردم

                  معذرت می خوام که نتونستم کسی باشم که تو می خوای

                    معذرت می خوام نتونستم  آرزوهای قشنگت را براورده کنم

                      معذزت می خوام اگه آخریش نیست

 

و 1000 تا معذرت دیگه ....

حالا دوست دارم بگم ابن آدم تنها ..تنها امید روشنی بخشه زندگیش .... گرمای قلبش و زندگیش تو هستی ..با تمام هستیش عاشقته و دوستت داره....

 

!! نوشته شده توسط آگرین | 6:36 PM | دوشنبه 1387/11/07

به سادگی

حالم بسی خوب میباشد.....بسی...

هیچ دلیل خاصی ندارد....باور کنید!!؟؟

*ما یه چیزی گفتیم.....جدی جدی این زمستونه بهار شده ول کن معامله هم نیست......به من ربطی نداره هااااتقصیر آگرین خان.....

!! نوشته شده توسط اوین | 9:32 PM | سه شنبه 1387/11/01

RSS