تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

 قرار بود تموم بشه این روزا...ولی نشد ولی نشده...

ظهر اس ام اس میزنم...خوب نیست و مطمئنم در جواب تو کم لطفیه،با این که میدونم ولی میفرستم..مطمئنم که ناراحت شدی،هرچند که زیاد وقت دلگیر شدن نداشته باشی و گذاشته باشی به حساب.....نمی دونم به حساب چی میتونی بذاریش...اما لابد به یه حسابی گذاشتی...هنوز به دقیقه نرسیده که پشیمون میشم،میدونم نباید دلگیر و ناراحت بودنم رو به تو که هیچ نقشی توش نداری انتقال بدم....هیچ جوابی نمیدی،بیشتر از این که دلخور باشی سرت شلوغه....(شاید اینم بی انصافی باشه..)

بعد از سه چهار ساعت که حس میکنم عذاب وجدان داره دیوونه ام میکنه،یه معذرت...مینویسی نیازی به معذرت نیست و فقط باید استراحت کنم....بغضم میگیره.مثل یه آدم ضعیف باهام برخورد کردی.من ضعیف نیستم حداقل تو این جور موارد...ترجیح میدادم عصبانی بشی بگی حق ندارم این جوری قضاوت کنم ...ازینکه بهم ترحم کنند متنفرم...میدونم که منظورت این نبوده....شایدم بوده....تقصیر کار تمام اتفاقات این روزها منم. وبقیه به جای این که دعوام کنند باهام بجنگند،باهام کنار میان مبادا با پنجه هام زخمی شون کنم...ولی تو هم؟؟دلم میخواد باهام بجنگند..حق من گرفتنیه دادنی نیست....میدونم اگه بودی پیشنهادت چی بود،نگفتیش این بار شاید چون میدونی از شنیدنش خسته شدم.....ولی میدونم که دوست داری بگیش.....

شاید نباید این حس های لحظه ایم رو به زبون بیارم و بهت بگم .حس هایی که میدونم چند دقیقه بعد اصلا وجود نداره....ولی اون احساس من بوده حتی برای یه لحظه و نمیدونم خوشبختانه یا بدبختانه دلم میخواد تمام احساس هام رو بهت بگم....شاید اگه این جوری نبودم و مثل خیلی ها فقط حس های خوبم رو میگفتم خوشایند تر بودم و حتی همه چیز برای خودم هم خوشایند تر بود.....ولی دلم این خوشایندی رو به این قیمت نمی خواد...من آدمم ،آدمی که اگه کاملا مدرن نیست که مطمئنا نیست ولی داره از دنیای کاملا کلاسیک هم فاصله میگیره و اصلا وجودش به همین بالا و پایین رفتن هاست...به خاکستری بودنش..که اتقافا سیاهش بیشتر از سفیدشه...

ازت معذرت خواستم چون قدر مهربونیهات رو می دونم چون میدونم الان به اندازه کافی ذهنت درگیره میدونم که اگه حرفی میزنی به خاطر منه ...میفهمم.ولی پشیمون نیستم ازینکه حسم رو بهت گفتم...تو اون لحظه احساسم اون بود...

نمی خوام برنجونمت...اتفاقا با همه این حس ها و لحظه های واقعی با تجربه کردن تک تکش بیشتر همدیگه رو میفهمیم.نمیدوم موافقی یا نه؟؟

*معنی این روزها این حرفها مدام غصه خوردن نیست....بیشتر گیجی و کرختیه...بیشتر حس عجیب و غریبی نسبت یه اطراف...حس یه غریبه یه غریب....یه منتظر...گیجم از آدمها از کاراشون.گیج..و بیشتر از همه از خودم.....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 6:40 PM | شنبه 1387/10/28

خسته ام از همه چیز این دنیای لعنتی.....

هیچی اونی نیست که من میخوام.حالم داره به هم میخوره......دلم فرار میخواد.........فرار

دنیای لعنتی چقدر تحمل کردنت سخته...چه قدر بی انگیزه شدم و چه قدر بی مصرف...حالم داره از خودم به هم میخوره.....من میخوام برم...یه جای دور....یه جای خیلی خیلی دور...

خدا صدام رو میشنوی....لطفا تو هم نگو که دیگه امیدی بهم نداری...خدا من میخوام برم یه جای دور.یه جای امن.. .لطفا منو ببخش...به خاطر این که اصلا به حرفات گوش نمیدم.به خاطر این که بزرگ نمیشم...به خاطر این که یاد نمیگیرم....به خاطر این که ازت دورشدم....خیلی....لطفا منو ببخش....من دوستت دارم....

*خوبه که این روزا با هر بهانه ای میتونی گریه کنی و بذاریش به حساب یه چیز دیگه....ولی گاهی بغضت میپیچه تو گلوت و هرکاری می کنی نمیشکنه....

*من ترسوام...یه ترسو به تمام معنی...دست از سرم بردارید.......لطفا دست از سرم بردارید..

 

!! نوشته شده توسط اوین | 6:51 PM | چهارشنبه 1387/10/18

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

پیش نوشت:یه شب تو خبر 20:30 نجف زاده از دانشجو ها میپرسید "محرمانه شما توی دانشگاه چی بود؟"و تنها جوابی که توی ذهن من بود... 

برای سومین بار دارم "میرا" را میخوانم.رسیده ام به همانجا که میرا روی تخت دراز میکشد و بی تاب در آغوش راوی است و نوشتنش را تماشا میکند یاد سوال نجفی زاده می افتم که بعدش یاد تو بیفتم....که دوباره غرق خیال بشوم،غرق تو....یادت هست آن اوایل یک بار گفتی" ان قدر تنها بودم که دوست داشتم یک چیزی پیدا شود تا خودم را غرق کنم و به چیز دیگری فکر نکنم"....حالا من غرق تو شدم و به چیز دیگری فکر نمیکنم،وقتی میپرسی روزها چکار میکنم...می خواهم بگویم چطور نمیدانی من که تقریبا تمامش را با تو میگذارنم...وقتی روی تخت دراز کشیده ام وسرم روی پاهات و موهام بین انگشت های خیالیت موج میگیرند."عاشقانه آرام" ابراهیمی را میخوانم برای هردومان به زمزمه و بیشتر برای تو...بعضی صفحه ها را که میدانم خیلی دوست نداری نمی خوانم و بعضی ها را می خواهم که دوبار بخوانم و تو زود تر میگویی که دوباره بخوان...و دوباره میخوانم همراه  زمزمه بوسه تو بر موهای سمج و لختم....که بین انگشت های جادویی ات آرام گرفته اند...

وقتی دارم راه میروم توی خیابان و دستم را مشت میکنم جوری که انگار دستم میان دستهات باشد و گاهی انگشتهات به شیطنت روی دستم ضرب میگیرند...به زمزمه حرف میزنیم...من و خیالت...پشت ویترین روسری فروشی دستت را میکشم و تو خوشگل ترینشان را نشانم میدهی و قرار میشود همه روسری فروشی ها را بگردیم و اگر این از همه بهتر بود دوباره برگردیم و بخریم.......

به محرمانه ها فکر میکنم ....به این که تو از کی شدی محرمانه زندگی من....از دانشگاه...نه...خیلی قبل تر..از همان وقت ها که فهمیدم دوست یعنی چه؟و من هیچ وقت دوست نداشتم مگر تو که همیشه باهات حرف میزدم از همان وقتها که نمیشد و نمی توانستم حرفهام را با هیچ کس دیگر بزنم،همین حرفهای روزمره و دل مشغولی های معمولی را حتی...و فقط خیالی مخاطبم بود،بقیه میگویند فلانی با خودش حرف میزند ولی من  با تو حرف میزدم... ازاجبار مهدکودک رفتن...از ترس امتحان ریاضی از غصه برنده نشدن توی مسابقه علمی از قدیمی شدن دوچرخه ام..ازین که توی سوراخ مورچه ها شلنگ  آب گرفته بودم و حالا پشیمان بودم و نگرانشان....یادت هست؟همه اینها را با تو گفته ام نه با هچ کس دیگری...تنها فرقش این بود که اسمت را نمی دانستم.میدانستم یکی هم هست که دوست من است ،تنها دوستم که همان بچه ای است و بعدتر همان کسی است که من ازش خوشم میاید و همه جا با همیم فقط نمیدانستم صاحب  این خیال چه کسی است...و نمی توانستم به بقیه نشانش بدهم و دیگر حتی یک لحظه هم با هیچ کس حرف نزنم...حالا می دانم...ان قدر خیالت کردم ان قدر ساختمت که واقعی شدی...ودیگر بی انصافی است که هنوز دست خیالت توی دستم باشد و هنوز توی آغوش خیالت به خواب بروم....من که گفتم...نگفتم؟نگفتم که دستهای خیالت بلد نیستند با نوازش مستم کنند...و آغوشش بلد نیست مثل تو همه خوابهای بدم را بدزدد و سرشارم کند از آرامشی که نمیدانم از کجا می آوریش.....و فقط خود خودت بلدی که بیاوریش مثل یک سوغاتی شیرین بعد از اضطراب به سلامت بازگشتن یک مسافر...

لطفا زودتر ازین کوچه پس کوچه های  طولانی خیال های من عبور کن...زودتر برس..که خیالباف کوچکت همان دوست قدیمیت این روزها بدجور بهانه گیر  و کم طاقت شده....این بار می خواهم تمام خطوط چهره ات را به خاطر بسپرم...میترسم مبادا توی این کوچه باغهای طولانی تا رسیدنت ...صورتت وچشم هات و نگاهت از خاطر خیالم برود...باید نگاهت کنم...

 میرا را ورق میزنم رسیده ام به همانجایی که نقاب های روی صورتشان دارد ترک می خورد و دارد معلوم میشود که آنها عاشق هم بودند،و راوی دارد میفهمد که او همان میرای خودش است و میرا هم...دارند یکدیگر را بازمی یابند...و دوباره یکدیگر می شوند....یکدیگر...

 

!! نوشته شده توسط اوین | 2:4 PM | جمعه 1387/10/13

عاشقانه های دوران ما

 

اینجا یه وبلاگ عاشقانه است و شاید به همین خاطر بود که خواستم از این موضوع حرف بزنم.حس میکنم عشق من به من این اجازه رو نمی ده که از کنار همچین حوادثی راحت بگذرم و بگم به ما چه؟ان قدر خودمون بدبخت بیچاره دارم که بگم وقتی ما جنگ میکردیم مگه کسی نگاه کرد طرفمون؟؟ میدونم همه اینا رو از حفظم......ولی عشق من به تو با همین چیزا کامل میشه با همین حس های شاید کوچیک...شاید با همین بغضی که گلومو میگیره وقتی بچه های کوچیک رو تو اون وضع میبینم...با همین که آرزو کنم کنار اونها بودم...اونها که خیلی هاشون هم اسم تو هستند..خیلی ازون بچه هایی که هرروز به فجیع ترین وضع کشته میشن....این شب ها حس میکنم بیشتر از هر وقتی دوستت دارم...انگار بدون فکر کردن به آدمهای دیگه،همه آدمهای دیگه این دنیا عشق من به تو کامل نیست...میدونی که چه قدر نسبت  به موضوع بچه ها حساسم....حتی اگه همین الان این جنگ تموم بشه معلوم نیست اثرش تا چند نسل باقی بمونه درست مثل خودمون...

 

 

 

 

 

 

 

 

قصدم گذاشتن عکس های دلخراش نیست که میدونم به اندازه کافی این روزا می بینید...از روزی که یادم میاد هرشب یکی دو تا خبر از فلسطین پخش میشد ان قدر که دیگه نه تنها بی تفاوت شدیم بلکه  ازین راهپیمایی های هرساله که میدیدیم انگار هیچ نفعی به حال اونها هم نداره خسته شده بودیم...ولی چند روز پیش که خبرها میگفت قراره بمباران شدیدی توی غزه شروع بشه یه لحظه فکر کردم اگه من بودم اگه ما بودیم...چیکار میکردیم تا صبح؟؟چه حسیه که بدونی تا فردا صبح همین یه ذره چیزی هم که داری نابود میشه...همین یکی دو نفری هم که برات موندند کشته میشن...چه حسیه که خبر کشته شدن نوزاد چند ماهه ات رو از رادیو بشنوی...میدونم که بغض کردن هرشبم جلو تلویزیون که تا برسه به اخبار ساعت ده و نیم تبدیل به اشک میشه هیچ فایده ای نداره...ولی کار دیگه ای نیست که  بتونم انجام بدم..به پزشک ها و امدادگر هایی که داوطلبانه رفتند فلسطین حسودیم میشه..دلم میخواد که برم.میدونم حرفه بی عمله..میدونم که میترسم....میدونم...میدونم که حتی بهم اجازه هم نمیدن....ولی...نه حسادت نیست...حسرته...حسرت نداشتن اون شجاعت....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اصلا کاری به سیاست و اتفاق ها ی پشت پرده و علل و عوامل تشدید کننده جنگ و ...ندارم.فقط میدونم قربانی های این جنگ اهل سیاست نیستند حداقل هنوز زوده که وارد بازیهای سیاسی بشن...این نامردیه...دوست دارم کناراین بچه ها باشم و بهشون کمک کنم.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*این عکس آخرو...اضطراب و ترس و بغض و....شاید تا چند ساعت پیش همبازیشون بوده....این نامردیه...به خدا نامردیه....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:11 AM | سه شنبه 1387/10/10

.......

لحظه دیدار نزدیک است...

         باز من دیوانه ام مستم.

                              باز میلرزد دلم دستم

                                             باز گویی در جهان دیگری هستم...

لحظه دیدار نزدیک است....

         باز گویی در جهان دیگری هستم.....

پ .ن: این پست حتما بعدا نوشت خواهد داشت...  

پ.ن: تاریخ پست به یکم دیماه تغییر پیدا خواهد کرد.

پ.ن :الان یه حس خوشحالی و اضطراب شدید و توام با هم  دارم...که حاضرنیستم جز با یه حس دیگه با هیچی  هیچی عوضش کنم...

 


بعدا نوشت:

زمستانی که با نگاه تو اغاز شود،چه بهار دلچسبی است....یلدایی که پایانش دیدار تو باشد،چه شب شیرینی است.

شیرین و سخت..چه سخت بود طولانی ترین شب سال را به اتظار دیدنت گذارندن..باور میکنی؟همان دخترک مغرور چند صباح پیش،طولانی ترین شب های سال را به انتظار دیدنت گذارنده باشد.

سخت و شیرین...طولانی وپراضطراب...اشتیاق و انتظار و انتظار و انتظار...

قلبم را انگار صیقل میزنند و صبوری یادم میدهند،روزهایی که می آیند و تو را با خود همراه ندارند..

بالاخره میرسد....می رسد و خواب رنگی این شبهای طولانی به قول یوسف تاویل میشود...آرام آرام می آیم تا برسم به جایی که باید...و حالا چشم هام فقط به دنبال نشانه ام ،فقط دنبال معجزه ام دودو میزنند تا پیدایم کنی ...تا با نگاهت با نفست مرا به سمت خودت بکشانی.....

پرم از حرف و دلتنگی و مثل همیشه،لحظه ای که پیدا میشود نشانه ام از بین آن همه دود و ماشین وغریبه هایی که انگار دیگر نمی بینمشان.....از یاد میبرم همه ی حرف ها و بغض ها ودلتنگی ها را...حتی تو هم..تو هم از یاد میبری..تو هم انگار مجذوب این لحظه میشوی،که چشمهات برق میرنند و میخندند...و گله نمیکنی که چرا یک فصل لحظه ی دیدار را عقب انداخته ام..از آخرین روز پاییز به اولین روز زمستان.یک فصل...چه قدر صبور بودم و نمی دانستم...میدانی هرقدر گله کنی سکوت میکنم و میدانم که حق داری...و اگر نمیگویی میدانم یادت نرفته و فقط این لحظه است که آن قدر عزیز است که نمی خواهیم که نمی خواهی جور دیگری بگذرد..در لحظه زندگی کردن و برای همان لحظه بودن،همان چیزی است که حالا تجربه اش میکنیم،دروغ نیست اگر بگویم حاضرم بقیه ی عمرم را کنار تو در همان تاکسی در حال حرکت به شرط آن که هیچ وقت نایستد بگذارنم......همین لحظه های کوتاه نگاه کردن توی چشمهات ،همین تجربه اولین بارها ،اولین بار نوازش دستم...همین هایی که به زحمت به یک ساعت می رسند، ولی حالا کم کم دارند میشوند همه زندگی من...

حق میدهم که شکایتی داشته باشی،ولی حق نمیدهم به جای من،من که می دانم دیر به دیر به دیدنت می آیم.به جای من که گاهی مثل ماهی زنده از توی دستت لیز میخورم و گیجت می کنم با حرفهام و رفتارم...بخواهی عکسم را توی دست هات بگیری به جای دست های من..به جای چشم های من به چشم های او نگاه کنی و آرام شوی..صورت او را نوازش کنی به جای صورت من..میدانی که مدتهاست است از غریبه ها نمی ترسم و همیشه وقتی جایی اعتمادی هست،دیگر ترسی نیست.....ولی عکس من نه...چون میدانم چشمهاش بلدند آرامت کنند.در تمام این دنیا فقط بلدند چشم های تو را آرام کنند و نگاهت را بدزدند...باور کن هیچ کس حاضر نیست نشانه اش را معجزه اش را عشقش را با چنین کسی تقسیم کند......با کسی که تو اهلیش کرده ای...

 *چه قدر آغاز این زمستان،متفاوت از همه آغازهای دیگر است....

*آرزو کردم شب یلدای آینده راکنار هم باشیم....

 خبر:خیالباف ها امروز یکساله شد....میدانیم که این کنار فقط چند ماه را میبینید ولی دوستان قدیمی تر می دانند که یکساله شد...

 

!! نوشته شده توسط اوین | 12:40 PM | یکشنبه 1387/10/01

RSS