دلم برات تنگ شده.....
احساس میکنم تا شنبه خیلی مونده...دقیقا میشه چهار هفته که ندیدمت...
مخصوصا الان که رفتی سفر،واقعا نمی دونم چه حسیه که وقتی اینجایی با این که نمیبینمت حتی با هم حرف هم نمی زنیم.ولی وقتی اینجا نیستی،وقتی دور میشی.چه قدر سخت میشه تحمل کردنش.چه قدر بهونه گیر و بدجنس میشم از سر دلتنگی....حالا دارم حرف اون شبت رو می فهمم....
امروز بین اون همه مهمون،هیچ کس مهمون من نبود......هیچ کس نیومده بود عیدی من...دلم میخواست تو در میزدی و میومدی. میدونستم که نیست که نیستی که غیر ممکنه.ولی دلم میخواست بهش فکر کنم.تا غروب در رو به روی هر مهمونی که باز کردم و هر دسته گلی که دیدم....
زود برگرد...دلم تنگ شده...نزدیک یک ماهه..میدونم که اگه خواسته بودم می تونست کمتر باشه...ولی الان دلم تنگ شده...خیلی..
*خب بابا ما هم سیدیم دیگه...باور کردنش سخته میدونم!!!!ولی اگه مامان بابام رو ببینید کاملا نظرتون عوض میشه....
این شب عیدی ها رو دیدید که خانواده داماد تو دوران نامزدی میبرند برای خانواده عروس(شب های عید و شب چله و ...)به شدت دچار چشم و هم چشمی شده گویا....در مورد میزان پسته و گردو و انارو نوع پارچه و گرم طلا وسلیقه در نوع تزئینات بکار رفته و.....هیچی دیگه همین...به قول قلم فرانسه خداوندا ما هم میخوایم!!!!!..میفهمی که؟؟این که شوخیه....ولی جدی اینه که ازهرچیزی که آدما رو به جای نزدیک کردن .از هم دور میکنه و باعث میشه همه چیز رو فقط برای به رخ همدیگه کشیدن بخوان.حتی عشق رو... متنفرم....متنفر....
*اولین باره که میخوام شنبه زود بیاد...خیلی زود.....
بعدا نوشت:دیدار از شنبه به یکشنبه موکول شد....(تقصیر من بود ولی بی تقصیر بودم...!!!!!)
.......
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
***************************
فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم
***************************
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ..
. تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
***************************
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه
ولي تو اون رو نمي شناسي
***************************
از غصه اين درد ندانم چه كنم يا هست پناهي و ندانم چه كنم؟ وز دل بيمارم هر دم تا ز سحر ز شوق روي بي تابت چه كنم؟ چشم من شرم باد ، ز تو نظري با دل عشاق خويش ز دوريت چه كنم ؟ گرچه وصال آغازگر
روياي ما بود با مرگت زين سر آغاز چه كنم ؟
***************************
بوسه تنهاتصادفي است که خسارت نداره.آغوش تنها پارکينگيه که جريمه نداره.پس بيا داخل پارکينگ با هم تصادف کنيم.
***************************
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق
نمي افتد ...
***************************
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم
آره می دونم الان می گید اینا را که تا حالا هزار بار شنیدیم.......
به نظره شما اگه آدم حرفی واسه گفتن نداشته باشه ولی دلش بخواد حرف های قشنگ بزنه باید چه کار کنه؟
خوب حتما حرف های قشنگ را از یه جایی می دزده.........
خودآزمایی و یه کم آزاری...
به خودم میگم من تمرین رو شروع میکنم..اولین میس بی جواب...بعدی...اس ام اس بی جواب فردا صبح اس ام اس و باز....میدونم که الان باز شاکی شدی و اعصابت ریخته به هم ولی نمی تونم بهت بگم که تو تمرینم!!!!...
فردا صبح بعدی ،اس ام اس نمیزنی...عصبی ام،از خونه میرم بیرون و با این که جایی که کار دارم دوره ،مخصوصا پیاده میرم که تا ظهر طول بکشه و خونه نباشم که وسوسه بشم،ساعت 12.30 خسته میرسم خونه یه کتاب برمیدارم و میرم تو تختم..همون لحظه دوباره پیامک میزنی... و میگی که نگران شدی و چرا جواب نمیدم؟؟وایی دیگه طاقتم طاق شده...ولی سعی میکنم تحمل کنم ..سرم درد میکنه و یه نگرانی بدی دارم.سعی میکنم بخوابم...خوابهای آشفته میبینم.کاملا شبیه آدمای معتاد شدم و همه چیز و شبیه کارت اینترنت میبینم و و دوباره اس ام اس..گفتم که قبلا هم ازین کارا میکردم و خونسرد تر بودم انگار این بار چون اسمش تمرینه نمی تونم تحمل کنم...ساعت 4.30 یه دو تومنی از تو کیفم میکشم بیرون گوشیمو برمیدارم و به مامان میگم الان میام...درو که میبندم شروع میکنم به تایپ اس ام اس.تا بت بگم که من ازین امتحان الهی سربلند بیرون اومدم!!!! و منتظر شنیدن صدای خوشگل ودوست داشتنی رسیدن پیام جدید از طرفت می مونم...و بعد می فهمم بیشتر از اونی که فکر میکردم،نگران و عصبی شدی...خب معذرت خواستم دیگه...ولی باید دفترتو بخونم ببینم چی غیبت کردی پشت سرم!!!!فهمیدم که 48 ساعت میتونم ارتباط الکترونیکیم رو باهات قطع کنم..ولی ارتباط دلترونیکیمو مقدور نیست...چون فاز و نول قاط میزنه فیوز میپرونم....
*میدونید مجلهه چی بود؟ یه مجله مال قبل از انقلاب یکی از دوستام داده بود شعرهاش رو بخونم(جوونیای شاملو و...) منم که اهل مطالعه کلش رو زیر و رو کردم.
* در ضمن تو اصلا مجاز به انجام اهمچین تمرینات نیستیاا ..گفته باشم...
غروب جمعه
تو می دانی و هیج کس هم نمی داند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو می دانی که از شادی توست که من در دل می خندم. از امید خوشی و خوشبختی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد، و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم. نمی توانم خوب حرف بزنم. نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب! دریاب!
"دکتر شریعتی"
پ.ن: امیدواری خیلی خوبه..خیلی.....ولی همیشه اونهایی که توشرایط تو نیستند بهت توصیه اش میکنند چون نمی دونن گاهی چه قدر سخت میشه....خیلی...
پ.ن: چرا همه چیزای خوب سختند و همه چیزای سخت خوب؟؟
خدا هیچ میدونی دلم برات تنگ شده؟؟
انتخاب و عادت
مامان میگه :اوین آدمو یاد زنهای دمدمی مزاج میندازی....و احتمالا روش نمیشه بگه خود دمدمی مزاجی تو اصلا...
باید ناراحت بشم؟ولی نمیشم...عادت ندارم از حرفای مامانم ناراحت بشم.
ولی میرم تو فکر....علت این حرفش اینه که من باز از شغلم راضی نیستم..اون یکی رو هم که یادتونه؟؟.و جدا گیج شدند از دستم....از این که باز دارم به قول خودشون ساز ناسازگاری میزنم.بابا میگه عزیزم هیچ جا شرایط اونی نیست که تو ذهن توئه...
نمی فهمم چرا...این که آدم نخواد کاری رو که دوست نداره.کاری که اونی که میخواد نیست رو انجام بده...کجاش عجیبه؟؟دوستم میگه باید برات حق پشیمونی بذارن که نتونی در بری...!!!
می دونم همه میگن کار پیدا نمی شه و اوضاع اشتغال داغونه.....ولی من که نمی تونم به قول اون کتابه....تمام نیروی کارمو تمام قدرت و تواناییمو برای چندین سال بفروشم...این دقیقا میشه فروختن…وقتی کاری روکه علاقه ای بهش نداری انجام بدی تمام قدرتت تحلیل بره و درآخر بهت در مقابلش پول بدهند.....
بهت میگم تو تمام طالع بینی های مرد آذر.نوشته:دمدمی مزاج...با تعجب میگی واقعا؟؟ نه این طوری نیست و...و واقعا به نظر من هم این طوری نیست.ولی این کلمه به این خاطر برام از بین اون همه جمله پررنگ شده که خودم شنیدمش..
به گذشته که نگاه می کنم هیچ وقت این طوری نبودم....از بین بچه ها که هر روز عاشق یکی میشدن و فردا فارغ..من واقعا از هیچ کس خوشم نیومده بود.خب آره خیلی هاشون خوش تیپ و خوش لباس و ...بودند.ولی این دلیل نمیشد که..من هرگز هیچ کدومو نخواسته بودم..به معنی خواستن.....هیچ کدومو......و برام از حد چند تا هم کلاسی فراتر نرفتند هیچ وقت البته همکلاسی هایی که هیچ وقت نه اسمشونو درست یاد گرفتم نه یاد گرفتم باید لااقل جواب سلامشونو درست بدم..باور کنید عمدی نبود..ولی بعدا که رد میشدیم میگفتم..اااا این همکلاسیمون بوداااا...البته اون طوری که دوستام هم میگفتن نبود..که منتظر شاهزاده سرزمین اونوری باشم که عاشقم بشه و با سپاهش شبونه بیان منو بدزدن..(اینو خودم اول سر زبون دوستام انداختم.ولی بعدش دیگه اونا دست بردار نبودن وجدی جدی منتظر اون شاهزادهه بودن...)این طوری نبود.من فقط می خواستم اونی رو که واقعا میخوام پیدا بشه....شایدم تقصیر منه که همه چیز یا باید صفر باشه یا صد.یعنی یا نباشه یا اگه هست، همونی باشه که میخوام...
ولی اگه پیدا بشه..ولی وقتی پیدا بشه...دیگه حتی طوفان هولناک هم نمی تونه ازم بگیردش...ممکنه این احساس گاهی تو اوج مشکلات خم بشه ولی نمیشکنه...
دلم نمی خواد به کار فکر کنم...دلم نمی خواد به هیچی فکر کنم...دلم میخواد برم تو یه خلسه شیرین ..یه بیهوشی کوتاه مدت.....میرم تو تختم چشمهامو میبندم و سعی می کنم به تو فکر کنم و آروم بگیرم...تو این مدت آدمای روشنفکر زیاد دیدم...تو دانشگاه.تو جلسه های شعر و داستان..بین دوستا و فامیلا...آدمهایی که کاملا به روشنفکر بودنشون تظاهر می کنند...اما دیشب خیلی فکر کردم به تک تک رفتارهات و احساس این که تو واقعا یه روشنفکری.نه به اون معنی های مرسوم جامعه شناختی.به همون معنایی که تو لغت نامه ذهن منه...به این که در کنار اعتقاداتی که داری و براشون ارزش قائلی و برات مهمند،در مورد مسائلی مثل ارتباط بین زن و مرد دوست داری حرف بزنی..نظر و احساس و نوع خواسته های طرف مقابلتو بدونی..اطلاعاتت رو زیاد کنی حتی به من هم سایت در موردش معرفی کنی...یا تو کتاب خوندن راحت و صریح نظرتو میگی...این که احساس می کنم هیچ وقت در حال نقش بازی کردن نیستی، اگه دلخوری یا سرحال نیستی..واقعیه و وقتی خوشحالی خیلی راحت این حس خوب روبا همه وجود به من هم منتقل میکنی..خیلی راحت نظرتو درباره موضوعی میگی ولی به سلیقه و نظر بقیه هم احترام میذاری...وقتی از داشتن بهونه های کوچیک واسه حس کردن خوشبختی حرف میزنی..از زیر بارون قدم زدن وبه خاطر چیزای به ظاهر کم اهمیت روزای به یاد موندنی ساختن...خیالم راحت میشه تو دلم بلند صدات می کنم و میگم دوستت دارم....
آروم میشم و خوابم میبره...وقتی بیدار میشم مامان میگه اوین خواب خوب میدیدی؟؟آخه تو خواب یه لبخند شیرین رو لبات بود.....(فکر کن...آمار خواب دیدن آدمم داره این مامان ما....)
بهت میگم(گله می کنم) که اون روز فقط برات همین قدری بود که تو وب نوشتی؟میگی البته که نه.ولی بقیه اش تو قلبته ..و نمیشه اینجا همشو بنویسی...و فقط چیزای عادی و معمولی رو میتونی بنویسی..و میخوای که من درک کنم.من هم که بچه حرف گوش کن.!!!! درک می کنم ولی گاهی دوست دارم بنویسی !!!!!!......از اون روز که برای اولین بار یه ذره کوچولو آغوشت رو حس کردم...ازون خیابون خلوت و دوری که برای اولین بار بود توش راه می رفتیم..با هم...ازین که فکر کنم با اولین برفی که بیاد اون خیابونه چه شکلی میشه....سفید سفید.ان قدر که چشم آدمو بزنه....اصلا چرا نذاشتی خودم پاستیل رو بذارم تو دهنت و ازم گرفتیش؟؟
* کادوی اصلی تولدت که به نظر خودم مهمترینش هم بود رو بهت نگفتم...بین خودمون دوتاست..(من و خدا)
*دو تا کوچه بالاتر از خونه ما..دقیقا همونجاییه که خوشگل ترین برگای پاییزی رو میشه پیدا کرد.ساعت 2.30 ظهره و با خیال راحت دارم اون خوشگلا رو جمع میکنیم..که یه ماشین از دور شرع میکنه به بوق بوق کردن...منم خودمو میزنم به اون راه وسریع میپیچم تو کوچه...پسره سرشو از ماشین میاره بیرون و با صدای بلند میگه.خانم عاشق........برنمی گردم ولی از حرفش خوشم میاد....حالا برگارو چسبوندم به دیوار اتاقم...دیوار اتاقم تقریبا دیگه هیچ جای خالی نداره...اتاقمو دوست دارم.
*وقتی میگی این نوشته تجسم ذهنیه خودته...و اون آدمای زیرچتر خودمونیم ....خودمون دو تا....دوباره میخونمش و بیشتر ازش لذت میبرم....
*فقط چند روز وقت دارم،تصمیم بگیرم...برای کار......
.....
دوست داری پشت پنجره بشینی و دستاتو بزاری زیر چونت و به دونه های بارونی نگاه کنی که روی زمین می ریزن....
یا به دونه های بارونی که آروم آروم روی پنجره سر می خورند...
شاید هم به آدم هایی که چتر هاشون را بالای سرشون نگه داشتن و دارن با عجله راه میرن که شاید کمتر خیس شن....
ولی بعضی وقت ها شاید صحنه متفاوتی ببینی ....یه صحنه جالب که با تمام کنجکاوی تا آخر خیابون دنبالش می کنی...
دو تا آدم را می بینی ..یه چترو می بینی...قدم های آروم و نزدیک هم را میبینی.....
خیلی جالبه . اینکه دو تا آدم با یه چتر ..این که این آدم ها هیچ عجله ای واسه راه رفتن ندارن ...اصلا انگار دوست دارن که زیر بارون بمونن. و کلی هم خیس بشن...
اینکه اون چتر بالای سر کدومشونه اصلا....
شاید نمیدونن که باید سریع راه رفت تا خیس نشد.....شاید هم ما نمی دونیم که باید این لحظه ها را دوست داشت.وخاطرات بودن در زیر باران....
دست های گره شده محکمی که سرمای هوا را تو دلشون گرم میکنه..وقدم های آرومی که چلپ چلپ آب را به همراه داره....آره شاید باید دوست داشت و خاطره کرد این لحظه ها رو.....
.....
دقایق می تونن تبدیل به یه بهونه بشن اون وقت موندگار میشن...با بهانه هایی که ما واسشون می سازیم..بهانه هایی که دوسشون داریم..مثل روز تولد.......
هیچ کدوم از ما روز تولدش را یادش نیست که چه روزی بوده ..روز خوبی بوده که حالا هر سال به یادمون می آد و جشن می گیریم؟؟؟ روز تولد یه بهونست..بهونه ای واسه دور هم جمع شدن ....چند تا شمع روی کیک سفید و قهوه ای خامه ای گذاشتن و حالا با یه فوت صدای کف و جیغ و تولدت مبارک.....
واسه همه ما قشنگه دوسش داریم ...گاهی اون را با خیلی ها تقسیم می کنیم گاهی فقط تو قلبمون اگه یادمون بود یادی ازش میکنیم...گاهی هم اون را فقط با یکی تقسیمش می کنیم...
من دوست دارم این روز قشنگ را با قشنگ ترین آدم زندگیم تقسیم کنم..کاری که انجامش دادیم..توی یه خیابون پهن و طولانی...با قدم های کوتاه و نزدیک به هم..توی هوای سرد آخر پاییزی..
بهترین روز تولد..کادویی که واسم بیشتر از هر چیز جذاب بود...
به پاستیل های خوش مزش...
کاش بهانه های زندگی بیشتر بود..اون وقت روز های عمرمون قشنگ تر بود...
کاش بهانه های زندگی را بیشتر کنیم ....
اون وقت......آذر ،ماه آخر پاییز
امروز اولین رو از آخرین ماه پاییزه....یه جوری گمه این ماه بین پاییز و زمستون....نمی دونه سرد و سفید باشه مثل زمستون....یا عاشق و مه گرفته مثل پاییز....گاهی هم میشه مثل امروز مثل اولهای بهار....ولی هرجوری که باشه اول صبحش وقتی در خونه رو باز کنی....یه باد خنک میخوره به صورتت...یه باد سرد که ازش خوشت میاد و میخوای صورتتو ببری جلوتر تا طعم این بوسه خنکو بیشتر بچشی....تا این حس دلچسب رو بیشتر مزه مزه کنی...بی قید شال و دستکش و حتی چتر واسه بارونای شدید و برفای ریز و خوشگلش.....حتی اگه بدونی مریض میشی...حتی اگه خیس و گلی بشی....باز لذتشو با هیچی عوض نمی کنی...لذت راه رفتن زیر اولین برف..رو برفای دست نخورده....حتی اگه پاهات تو چکمه از سرما بی حس بشه...یه هوای تمیز...حس یه روز تازه....یه روز خوب...می دونی شبیه چی میشن همه اینا وقتی کنار هم بچینیشون..؟؟شبیه تو...شبیه خود خود تو.....
امروز اولین روز از ماهیه که توش متولد شدی....و اولین روز از هفته ای که در آخرین روزش متولد شدی
.....این وبلاگ قرار بود کادوی تولد پارسالت باشه.....که نشد...ولی امسال خواست زود تراز هرکسی تولدتو بهت تبریک بگه
....تولدت مبارک کماندار مغرور
.........و این آهنگ کنار وبلاگ با نام "نامه ای برای تو" و با صدای بهترین خواننده فعلی ایران"شجریان" اولین کادوی تولد تو....
و مشترکا برای دگری و پرنسس عزیز فقط با این آرزو که روزای خوبی رو در پیش داشته باشند
....پ.ن:اسپیکرتونو روشن کنید دیگه...پشیمون نمیشید
...پ.ن:عنوان نوشته ُ نام یکی از کتاب های ابراهیم گلستان


