تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

....

نمی دونم باید بگم لحظه های قشنگی را تجربه می کنم یا بگم دقایق پر اضطراب..بگم آرامش دلنشین یا بگم توهمی خیالی ....خودم که هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از اون طوفان هولناک که همه چی را ویران کرد حالا باز هم خیال باف ها پایگاهشون را باز سازی کنن. و حالا باز هم بشه از لحظه های غم و شادی..از احساس دوست داشتن تا حرف های نگفته ......

چه قدر خوب بود زمان را می شد در دست گرفت .میشد به گذشته  بر گشت یا به آینده رفت می شد بر گردی به عقب و اون طناب پوسیده را عوض کنی که هیچ وقت تلخی شکست را تجریه نکنی...

اینا که گفتم فقط آرزوهای آدم های خیال بافه  ولی باید جنگید  باید تلاش کرد  برای آرزوها برای رسیدن به روزهای قشنگی که ما نقاشی کردیم توی ذهنمون ..باهاش زندگی کردیم ....شاید همه این انگیزه ها کافی باشه که هیچ وقت نخوای تسلیم شکست بشی و همیشه امید وار باشی به رسیدن....

رسیدن به روزهایی که مال ماست....
!! نوشته شده توسط آگرین | 9:47 AM | پنجشنبه 1387/08/30

بغض نشکستنی

 

دلم باز هوای اون امامزاده سبز  رو داره...ولی فرصت نکردم برم.سر راه کلاس زبان باید می رفتم......ولی نمازم قضا شده بود.حس کردم اجازه ندارم برم.حس کردم مجازاتم اینه که نرم و دلتنگیمو تحمل کنم...تنهایی....می دونم که اون این جوری در مورد ما قضاوت نمی کنه.ولی خودم که می تونم یه کم انصاف داشته باشم.......

 

نمیرم تو امامزاده........دارم مسیر همیشگی رو میام،دستام بدجوری یخ کرده...مدام تو دست های مشت شده ام هاااا می کنم...با هر نفسم بغضم بیشتر میشکنه.

 

وقتایی که از کسی دلخوری یا عصبانی راحت تر میتونی ناراحت بشی.حتی میتونی گریه کنی.میتونی بذاری اشکات بریزن رو گونه هات........ولی وقتی از دست خودت دلگیری.وقتی حس می کنی علت همه ی این همه دلتنگی ...این همه بغض فروخورده،این همه نغمه غم انگیز فقط خودتی...فقط خودت.دیگه نمی تونی راحت ناراحتیتو نشون بدی....نفس عمیق می کشی که اشکات سرازیر نشن....زیر دوش حموم شیر آب رو تا ته باز می کنی و گریه هات رو پشت قطره های آب مخفی می کنی......

 

وقتی ان قدر زود رنج شدی که روی نوع نگاه تمام آدما اسم بذاری و محکومشون کنی.رو تموم جمله هاشون.روی نوع سلام و خداحافظی کردنشون.ان قدر بیجا و بی حد و مرز داری از آدما توقع پیدا می کنی......که باید همونی باشند که تو می خوای.تویی که هرگز برات مهم نبوده آدما کی هستند و چیکار می کنند و فقط فکر میکردی باید بهشون کمک کرد و هرگز درباره کسی اینجوری قضاوت نمی کردی.....و حالا.این حس تنفر که نمیتونی بگی خالی از حسادته.....داره روحت رو مثل کرم میخوره.....

 

وقتی هیچی اونی که می خوای نیست.وقتی هیچی خوشحالت نمی کنه.وقتی داری خودتو عادت میدی به شنیدن خبرهای غیر منتظره ای که اصلاخوب نیستند و با شنیدنشون روز به روز بیشتر تحلیل بری..........و کائنات دارن خیلی زود به تمام حس های بدت جواب میده و تو نمی تونی حست رو عوض کنی و میدونی که باید..... اما چون می دونی.و چون خیلی خوب می دونی که تو همه این دیوارهای بلند رو ساختی با دستای خودت و حالا لابد حقته که بینشون گیر کرده باشی.....فقط خود تو.....و این از همه حس های دنیا بدتره........

*این روزا بیشتر از همه به آدمهای مومن....آدمهای مومن.به معنای واقعی کلمه آدمهای معصوم که چشماشون پر از معصومیتیه که انگار هیچ وقت از دست نمی ره .از صمیم قلب غبطه می خورم.

* لطفا اگه تا هفت-هشت ساعت دیگه این مطلب رو خوندید...خودتون رو به نزدیکترین پنجره برسونید...و چشمتونو به سمت قرص کامل ماه باز کنید.........

!! نوشته شده توسط اوین | 6:43 PM | پنجشنبه 1387/08/23

مهمونی

تو مهمونی نشسته بودم و مامانم داشت یکی یکی فامیلای جدید رو از دور بهم معرفی میکرد و من با بی حوصلگی سر تکون میدادم....تو همین اوضاع و احوال یه دختر و پسر یا بهتر بگم یه زوج خیلی جوون اومدن با عمه اینا سلام و تعارف کردند ومامان گفت همون مستاجرهای جدیدشون هستند که تو تابستون عروسی کردند.

میدونید یه جورایی از اول ماجراشون برام جالب شده بود...طبقه پایین خونه عمه اینا یه جای خیلی کوچیکه یعنی فقط یه قسمت کوچیک از ساختمون زیر زمین داره...که همیشه دست یکی دو تا دانشجو بود..یه بار همون موقع ها من رفته بودم ببینم اونجا رو....وای کلی دلم برا اون دانشجوهای طفلی سوخت که اونجا زندگی میکنند....تا این که اوایل تابستون این زوج مورد نظر میان خونه رو میبینند و خوششون میاد و کلی خواهش که اجاره رو کم بگیرید تا ما بتونیم بیاییم و اینجا محلش خوبه و دیگه مجبور نیستیم کلی کرایه تاکسی بدیم.....عمه منم دلش سوخته بود ولی گفته بود اینجا اصلا واسه شما قابل سکونت نیست...چطوری میخوای جهاز نو و قشنگتو بیاری اینجا؟؟؟

اما به هر حال اومده بودند....عمه کلی قبلا ازینکه چقدر عشقولانه اومدند و خونه رو باهم بدون هیچ کس دیگه مرتب کردند تعریف کرده بود.میگفت شب عروسی ان قدر آروم اومدند توی خونه که نه عمه اینا نه اون یکی مستاجرشون اصلا متوجه نشدند.....می گفت پسره با این که سنش کمه صبحها ساعت شیش با دوچرخه میره سر کار تو یکی از کارخونه ها.....خیلی برام جالب بود ببینمشون.تا این که دیشب تورستوران دقیقا میز کناری ما نشسته بودند هیچ کس هم پیششون نبود و من حواسم فقط به اونا بود...دختره اول روبه روی پسره بود بعد اومد کنارش.ولی وسایلشو گذاشت رو صندلی اول و خودش رو اون یکی نشست....یعنی بینشون یه صندلی خالی بود...وای.اگه بدونید پسره چه جوری نگاش کرد...دوست داشتم اون لحظه رو ثبت کنم...دختره لبخند زد و اومد صندلی کنار پسره ....موقع شام هم پسره هی میگفت از کدوم بکشم..این که کمه؟؟بیشتر بریزم؟؟....بعد از شام هم وقتی رفتیم خونه...یه کوچولو با هم رقصیدند....خیلی بامزه..پسره معلوم بود بلد نیست برقصه....دختره شصت و پنجی و پسره شصت و سه بود...هم سن و سال ما بودند....آخر مهمونی پسره ان قدر خسته بود و چشماش پر خواب که رفت پایین.....

و اما خود عروس و داماد....خب خانواده هر دو طرف خیلی خوشحال بودند و البته خودشون...ولی می دونید انگار ازدواج هایی که تو سن های بالاتر انجام میشه...ان قدر هر دو طرف عاقلن و ان قدر همه ی چم و خم ها رو یاد گرفتند که انگار خیلی هیجان زده نیستند....یه طوری رفتار می کنند و آروم و جدی حرف میزنند که انگار چندین ساله زن و شوهرند و انگار نه  انگار که تازه شب نامزدیشونه....به نظرم اون دختر و پسر جوونی که چند ماهه ازدواج کردند و مطمئنا قبلش یه دوره عاشقانه رو هم تجربه کردند....و حالا دارند تو یه خونه خیلی کوچیک زندگی می کنند،خونه ای که اتاق خوابش فقط جای تختشونو داره و هیچ کمد دیواری هم نداره،آشپزخونه اش اندازه یه میز ناهار خوری8 نفره است.....خیلی خوشبختند...ان قدر که میتونی خیلی راحت به با هم بودنشون غبطه بخوری.....و آرزو کنی همیشه همین جوری بمونند....با انگشت های قفل شده تو همدیگه و نگاهی که از چشمای همدیگه برداشته نمیشد فارغ از این که تو اون مهمونی شلوغ پلوغ چه اتفاقاتی داره میفته....حالا هر قدر هم که مشکل اقتصادی داشته باشند و نتونند همه اون چیزایی رو که دلشون می خواد به هم هدیه کنند....دیدن این زوج دوست داشتنی باعث شد دیشب خوب بگذره........

 

!! نوشته شده توسط اوین | 1:3 PM | سه شنبه 1387/08/21

...........2 ماه گذشت.واقعا 2 ماه گذشت از آخرین روز.....از آخرین روزی که واسه یکی با بغضی سنگین و واسه یکی با کلی دل خوری و عصبانیت....روزی که بی تردید واسه هر دو مون یه پایان بود...یا دوست داشتیم که یه پایان باشه....یا مجبور بودیم بپذیریم که یه پایانه.....

ولی گذشت.روزها یکی پس از دیگری.خاطره روز های قشنگی که حالا یا گوشه ای از ذهنمون یا گوشه ای از کمدمون مخفی شده بود.و ترس از یاد آوری ..فرار از باور یه اتفاق ...قبول یه باور که دیگه حتی یاد اوریش هم نفسمون را در سینه حبس میکرد.نمی دونم....ولی بی گمان اگه می خواستی چهره غمگین آدمی را در جستجوی غم انگیز ترین خاطره ذهنش نظاره کنی .....شاهد قطرات اندوه و حسرتی خواهی بود که آروم روی گونه لرزانی سرازیر شده.....

...........2 ماه گذشت...وحالا...

    راست می گه کسی که در تردید میان کلمات ....درواهمه خواستن یا فرار کردن به دنبال جوابی می گرده..و میگه............چه جوری باشه؟

 

!! نوشته شده توسط آگرین | 10:12 AM | دوشنبه 1387/08/20

Ten minutes in image

به نظرتون دو تا آدم که هفته ای  دو-سه بار همدیگه رو می دیدند. و به نظرشون خیلی کم بوده. و همش دنبال یه بهونه می گشتند که این دو سه روز بشه هر هفت روز هفته....حالا بعد از دو ماه آزگار و بعد از یک ماه و نیم بی خبری مطلق...قرار باشه همدیگه رو ببینند....باید چه جوری باشه این دیدن.....چه جوری باشه این چند لحظه روشن....

بعد از یک ماه و نیم کلنجار رفتن با خودت و روح و جسمت که میشه...که عادت میکنی..که یکی بهتر میاد و جاشو میگیره.... کلی انرژی مثبت که فراموشی زیاد هم سخت نیست.......سعی کنی  اشتباهشو خیلی بزرگتر از اونی که بوده جلوه  بدی تا راحت تر بشه فراموش کرد.... برای این که خودتو راضی کنی.مدام به خودت بگی اون الان با یکی دیگه است..سعی کنی تو ذهنت ببینیش که کنار کس دیگه ای......ولی نشه..ولی نترسی حتی ازون غریبه ای که تو خیالت ساختی...ولی نشه.حتی نتونی به اون کیس بهتر برای چند لحظه فکر کنی..با این که خواستی...ولی نمیشه........مدام مقایسه..مدام خاطره.مدام فکر و حرف و آرزو....فکرها و حرف ها و آرزوها.....

دو تا آدم که  بعد از یه بحران همدیگه رو برای 10 دقیقه میبینند و قراره فقط یه ملاقات دوستانه ساده خیلی کوتاه باشه.....

چرا برای عقد فردا شب یکی از فامیلای نزدیک....که حداقل 4-5 ساعت طول میکشه..که کلی آدم غریبه و آشنا ی جدید قراره بیان و همه تو تبو تاب لباس خریدن و آرایشگاه رفتنن من ان قدر بی تفاوتم و هنوز اصلا فکر هم نکردم بهش..........ولی برای دیدار ساده و 10 دقیقه ای امروز 100000 برابر هیجان داشتم و خوشحال بودم....از دیروز ظهر نگرانی و هیجان و....چرا؟

خوشم نمیاد....همیشه این حسای تازه و بکر و دست نخورده رو که تو وجودم کشف می کردم لذت میبردم...ولی الان ازشون می ترسم، نمی  دونم چه قدر طول میکشه تاا دوباره اون دختر شجاع چند ماه پیش بشم...و نمی دونم اصلا میشم؟؟

کنار کدوم یکی از آدمهای این شهر میشه این طوری آروم شد؟حتی کنار آدمایی که مثل آقای رانندهه خوش تیپ ترند شاید...و البته مثل تو ضدحاااال.....؟؟؟؟از این حس های عجیب و آشنا هم می ترسم....

خیلی بیشتر از قبل به شجاعت یه آدم و به قوی بودنش نیاز دارم....خیلی بیشتر.چون خودم به شدت می ترسم....از همه چیزایی که اطرافم هست...از زندگی..از پول از کار...از مستقل شدن...از ازدواج...از آدم بزرگا ..از آدم بزرگ شدن....وحتی  ازین احساس ترس هم می ترسم....

 

نگفتید...دو تا آدم بعد از دو ماه بعد از یه دوستی سه ساله بعد  از یه بحران بعد از کلی حرف و خاطره  بعد از کلی مشکل فقط برای 10 دقیقه بخوان همدیگه رو ببینند......باید چیکار کنند ؟ از دور که همدیگه رو می بینند بدوند به طرف هم و بپرن تو بغل همدیگه و.....یا با قلبی که داره گروپ گروپ و تند تند میزنه..با قدمای آروم برن به سمت همدیگه به هم نگاه کنن.لبخند بزنن و بگن سلام.......

 

ازغم من و غم تو... تب من و تب تو.همه بی خبرن....از دل من و دل تو...شب من و شب تو همه بی خبرن......

 

 

!! نوشته شده توسط اوین | 7:19 PM | یکشنبه 1387/08/19

.......

کاش گذر لحظه ها آسان بود.کاش خواب ما سنگین بود.کاش رویای ما بی پایان بود...کاش دل ما آرام بود..کاش اشک ما جاری بود..کاش دفتر خاطرات  دیگر نبود....

هنوزم دوست دارم به آینه شکسته ام خیره بشم...تکه های شکسته ام را جستجو کنم.تکه هایی که دنیایی از غم..کوله باری از غصه های من ..درد های من اشک های نریخته من را تو خودش پنهان کرده....

هر تکه اش فریادی از من ..از حرف های من....تکه ها یی که واسه جمع کردنشون مدت هاست تلاش کردم....ولی دیر است..

..............................همواره دیر است...

هنوزهم نمی توانم بگویم...

         هنوزم می ترسم از گفتن....

                 هنوزم آرزوهای من میمیرن


اضافه شده توسط اوین:

بذار خیال کنم....

اگه تمومه قصه مون.....هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم  تو دلتنگیات.....غروب که میشه یاد من میفتی...

بذار خیال کنم منم.اون که دلت تنگه براش.اون که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش..

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه........

*این شعر لعنتی با صدای خواجه امیری تو این هوای بارونی.....میتونه خیلی راحت داغونم کنه.......

 لینک دانلود خیال 

!! نوشته شده توسط آگرین | 11:19 AM | دوشنبه 1387/08/13

روزی که رفت بر باد...روزی که ماند در یاد....تا باد چنین باد....

 

آره ..می دونم تموم شد...مثل خیلی چیزای دیگه که تموم میشه......مثل لذت یه خواب بعد از ظهر زمستون زیر یه لحاف گرم...مثل خوردن یه غذای خوشمزه که  یه آشپز ماهر درستش کرده باشه با همه وجودش.......تموم شد.درست مثل اینا نه مثل یه رابطه  بین دو نفر که به بن بست می رسند،با هم دعوا می کنند،از هم زده می شن.به هم خیانت می کنند....نه ..این طوری نبود......درسته که همین الانم اشکام دراومده...ولی دلم نه برای تو سوخت نه برای خودم.ما هردومون ان قدر کله شق و مغرور بودیم که هیچ نذاشتیم حقمون نادیده گرفته بشه...ولی رابطمون...میدونی دلم برای رابطمون خیلی میسوزه..خیلی معصوم بود...خیلی امیدوار بود....تازه به جاهای خوب رسیده بود..تازه داشت بزرگ می شد...گاهی فکر می کنم کاش دعوا کرده بودیم...کاش یه ذره از هم متنفر شده بودیم...کاش اون روز آخر روبه روی دانشگاه حرف زده بودم...اولین بار بود که نگام نکردی...و من انگار زبونم قفل شده بود....که فقط تو یه جمله بگی و ..گفتی:فقط یه خواهش،خودتو اذیت نکن ......صدات و نگاهی که میچرخید که به نگاه من گره نخوره پر از بغض بود...شاید پر از بغض بود ....و رفتی.

مامان میگه چرا ان قدر اخلاقت سگ شده؟؟تو این یک سال اخیر به طور غیر عادی بچه مهربون و خوبی شده بودم..و حالا که دوباره همون آدم قبلیم.تحمل کردنم سخته.میدونم....مامانی ببخش..

میرا رو ورق میزنم و هر ورقشو بو می کنم....کجای اون کتاب بوی منو میده.........شاید همه چی رنگ و بوشو از دست داده......

به سال 87 فکر می کنم.....بجز تصادف خواهرم......برای 6 ماه بهترین سال زندگیم و برای 6 ماه بعد تلخ ترین شروع برای یه پاییز......نمیدونم خدا چه تصمیمی برام گرفته نمیدونم چه برنامه ای برام داره.......

کوهن داره می خونه ومن همه مخم پره از....چه حالتی داره چشات.....نرگس بیمار چشات….کوهن بزرگ منو ببخش…

 نمی دونم شاید کس دیگه ای وارد زندگیت شده باشه یا قراره بشه....خداکنه کسی باشه که بتونی راحت باهاش حرف بزنی...ان قدر سخت حرف می زنی.ان قدر با هیچ کس حرف نمیزنی....که نگرانم میکنی....که این چند وقت دلم میخواست یکی بیاد که باهاش حرف بزنی و خودتو خالی کنی.همون کاری که خودم انجامش ندادم.....

نمی دونم اگه خواهرم به جای 3 ماه پیش الان تصادف کرده بود..چجوری لحظه هامو می گذروندم.چهار تا شب تا صبح از 10شب که تو بیمارستان خاموشی میزدند تا 6 صبح که خورشید از پشت پمپ بنزین روبه روی بیمارستان بیرون میومد....به چی  فکر می کردم...اگه خیال تو نبود.اگه نقشه ها و خاطره ها و برنامه هامون نبود...اگه اس ام اس های پشت سرهمت نبود.اگه تو نبودی..وقتی بردنش تو اتاق عمل کی می خواست اون طوری تو حیاط بیمارستان غافلگیرم کنه و اون چند ساعتو برام کوتاه کنه......

خیلی وقتا پر تردید می شدم....پر این فکر که من و تو به درد هم نمی خوریم........که تو به چیزایی که من دوست دارم اهمیت نمیدی...که تو اصلا به من اهمیت نمی دی......که ما با هم خیلی فرق داریم.....ولی نمیدونم چی  بود که باعث میشد همه این تردیدا جاشونو به یه حس بی نظیر بدهند.مخصوصا از زمستون پارسال.مخصوصا چند ماه آخر....این چند ماه خیلی خوب گذشت.......با این که چیزایی بود که من حق داشتم خیلی زودترا دربارشون بدونم....ولی وقتی خودت برام گفتیشون آروم شدم.با این که دیر بود برای شنیدنش....

این روزا به این فکر می کنم که مردم سر چه چیزای بیخودی با هم بحث می کنند..مثل دو سه روز قبل از آخرین بار...کلی ناراحت بودم از دستت، با این که خیلی سعی کردی آرومم کنی و هرچی که م ی گفتم میپذیرفتی....به همین خاطروقتی تموم شد…...رابطمون تو اوج نبود.خدا رو شکر که نبود...اگه بود معلوم نبود چی میشد.شاید هم  بدتر بود چون بعد از دو روز دوباره داشتم پیدات می کردم.دوباره داشتم یه شکل یگه عاشقت میشدم...درست همون لحظه هایی که منتظرت بودم تموم شد....

گاهی فکر می کنم کاش اون روز تو معاونت دانشجویی پشت اون کامپیوتر لعنتی نمی نشستم......شاید خودت همه چیزو برام میگفتی.....ولی  دیگه کی؟؟

تو هیچ وقت از جای زخم کوچیک روی دستت حرف نمیزدی...و من هیچ وقت نمی پرسیدم.....می دونستم که دوست نداری دربارش حرف بزنی وگرنه خودت تعریف می کردی....با خودم قرار گذاشته بودم.هروقت دربارش حرف بزنی..یعنی من همونیم که می خواستی.همونی که خودم همیشه دوست داشتم برات باشم....میخواستم روزی که دربارش حرف میزنی بهت بگم چه قدر دوسش دارم.و چه قدر دوست دارم نازش کنم و ببوسمش.....بهت بگم برام نشونه توئه......ولی تو دربارش هیچی نگفتی.

ولی وقتی اون روز پشت اون کامپیوترنشستم.......فهمیدم فقط جای زخم نیست که نمی دونم....چیزای دیگه....چیزهایی که شاید دونه دونه کوچیکن...ولی با هم میشن یه شوک...شوکی که قلبم تحملشو نداشت...تحمل این همه ندونستن.....تحمل حس این همه غریبه بودن بعد از این همه مدت.....شاید  محرم خوبی برای رازهات و مرهمی برای زخمات نبودم....و شاید اصلا نمی خواستی که......

 

*تا حالا کلیه درد کشیدید؟؟مثل وقتی زیاد و تند میدوی بعد پهلوت تیر می کشه....یه تیر کشیدن ممتد که برای چند دقیقه نتونی پلک بزنی از شدت درد....تجربه دردهای جدید صبر آدمو زیاد می کنه....

* امروز ثبت نام ارشد شروع میشه...!!!!!؟؟؟؟دقیقا تا یک ماه و ۱۲ روز پیش فکر می کردم با هم ثبت نام می کنیم و همه کاراش رو با هم انجام میدیم و کلی برنامه ریزی می کنیم که دیگه درس بخونیم و ..........

*قول میدم این آخرین پست این جوریه..که تو اعصاب باشه....ما اعتقاد داریم یا داشتیم که آدما باید خودشون مشکلشونو حل کنند....دیگه درست میشم...

 

!! نوشته شده توسط اوین | 10:25 AM | یکشنبه 1387/08/12

و تنهایی ادامه دارد.......

امروز دومین روز از دومین کارم بود.......تو یه موسسه تخصصی آموزش کامپیوتر،تقریبا نصف شاگردا از خودم بزرگترند.فعلا موقته....اگه وسطاش مثل کار قبلی ول نکنم برم..........تازه اون موقع حالم خیلی بهتر از الان بود.

مامان چند روزه رفته تهران ،دکتر قلب.....مطب دکتر ماندگار رفتید؟؟امیدوارم هیچ وقت نرید..ولی جای توپیه...منشیش هم متخصص قلبه.......یه مدته مامان دوباره  قلبش درد می کنه....

مامان که نیست خونه مثل غروبای جمعه دلگیره....

بلیطی رو که خریدم هی نگاه می کنم.مقصد:تهران  زمان:چهارشنبه 1 بعد از ظهر     تعداد: 1

اما این بار تنهایی قراره برم....کلا تهران رو دوست دارم .با این که می دونم این بار بازار تجریش و امامزاده صالح و کوچه های دزاشیب و انجمن خوشنویسان که از بچگی خیلی دوسشون داشتم  و این اواخر هر بار که می رفتیم به مامانم می گفتم..باید واسه خواستگارای من شرط بذاریم یه خونه تو این کوچه ها برام بخره!!!!!.....  هفت حوض  و پارک شفق وپارک ساعی.....میدونم  این بار هیچ کدوم اونی که همیشه بوده ،نیست.پر از خاطره های بچگی.....می دونم تو این دو روز حوصله خیلی هاشونو نخواهم داشت....

وقتی می رفتیم دانشگاه..بچه ها ی شهرستانی می گفتن تو اتوبوس خیلی خوبه...همش با دوست پسرمون حرف می زنیم....میدونم بچه گانه بود.....ولی من نسبت به این موضوع  حساس شده بودم که چرا هیچ وقت تنهایی نمی رم مسافرت  که تلفنی با اونی که دوست دارم حرف بزنم....  تا مسافرای عقبی و جلویی هی از لای صندلی ها گوششونو بیارن جلو که ببینن من چی می گم....

و حالا که دارم تنهایی می رم.....دیگه منتظر تلفن نیستم.....آدم به خیلی چیزا تو زندگیش می رسه...ولی گاهی ان قدر دیر که دیگه.....کاش یا خدا ان قدر صبور نبود یا ما رو یه کم صبور تر می آفرید.این جوری هماهنگیمون به هم خورده آخه......

یه دونه لاک خریدم،آخه امروز هفتمه.....

می دونی چی دوست داشتم این روزا ؟؟این که مثلا عضو تیم ملی والیبال نوجوانان بودم....تا با تموم وجود دور زمین می دویدم و فریاد میزدم از خوشحالی.........یا مثل کریستین رونالدو بهترین بازیکن سال جهان می شدم.... و بهترش این که آدمی رو که می دونستم و حتما باید اول مطمئن مطمئن می شدم که خیلی دوستم داره و قراره تا ابد عشقمون باقی بمونه و هیچ انتهایی نداشته باشه و من از همه چیزش خبر دارمو  از دور می دیدیم..بعد می دویدم.با همه وجود..و خودمو پرت می کردم تو بغلش....ان قدر محکم که میخوردیم زمین .....همون طوری رو زمین همدیگه رو می بوسیدیم . صدای خنده مون به آسمون می رفت.......

باز دارم هذیون میگم....

 امروز یاد روز بعد از تصادف خواهرم افتادم که تو اتاق عمل بود....و من داشتم از نگرانی می مردم تو محوطه بیمارستان راه می رفتم.....وقتی زنگ زدی.تو حیاط  بیمارستان جلوی چشمام بودی..... غافلگیر شدن واقعی....ممنونم.تو یکی از بدترین روزای زندگیمو برام کوتاه تر کردی..خیلی کوتاهتر.....

باور کنید..شماها بهترین و تنها دوستای ما هستید......باور کنید....و همتونو دوست دارم و شرایط همتونو می فهمم...... 

وقتی برگشتم....شاید.....آخه می دونید..گفتنش...هیچ سودی نداره.....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 12:54 PM | سه شنبه 1387/08/07

.......

یاد آوری خاطرات گم شده گذشته مثل کنار هم گذاشتن تکه های شکسته تندیس شیشه ای سخت و غم انگیزه . چون هر تکه اش تو را یاد زیبایی اون تندیس شکسته میندازه که دیگه از بین رفته...............

نقطه پایان را همیشه نمی توان تعیین کرد ولی میشه واسه پر کردن تمام ضعفات حداقل  واسه آخرین بار اون چه که هستی را نشون بدی ...واقعیت را بپذیری  چشمات را باز کنی و باور کنی  که به پایان رسیدی و واسه آخرین بار پاتو محکم روی زمین بزاری و باور کنی واسه رسیدن به اونجا چه هولت داده باشن چه با پای خودت قدم بر داشته باشی فرقی نداره......حالا قبول کنی که اونجا هستی

وقتی یه مسیری را اشتباه قدم بر میداری سعی میکنی آخر این کوچه بن بست دنبال یه راه فرار بگردی ولی همیشه پیدا نمی کنی..بعضی وقتها هم یه تنگ شیشه ای را تو دستات گرفتی و میدوی ولی نگاه میکنی میبینی ماهی کوچولوی دیروز دیگه نیست...

 

من هیچ چیز نداشتم و شما فقط دلت را به صداقت من خوش کرده بودی که اونم نداشتم....

این جوری خودم را بهتر شناختم...و شما را....

!! نوشته شده توسط آگرین | 7:11 PM | دوشنبه 1387/08/06

زندگی صبر کردن نمی داند.....

از لحظه های زندگی باید عبور کرد،حتی اگه تو هم نخوای اونا ازت عبور می کنند.

گاهی خودتم باور نمی کنی.با خودت میگی اگه همچین اتفاقی بیفته من میمیرم...دق می کنم...خودمو می کشم....ولی  اتفاق میفته....شبیه یه تصادف...مثل یه ماشین برزگ که تو جاده بزنه بهت....

سخته...ولی میبینی که زنده موندی...میبینی که داری ادامه میدی.......گاهی از خودت بدت میاد به خودت فحش میدی...میخوای همه چیزو نابود کنی....می خوای نباشی....میخوای با صدای قمیشی و پینک فلوید و اندی و کوهن گریه کنی......خیلی سخته.و گاهی هرچی میگذره سخت تر میشه......یه روز بیخیال میشی....ولی فردا چشمت که به یه کتاب میفته..یه شعرو که میشنوی..."نرگس بیمار چشات..."....یه دعا رو که می خونی.....یه آپارتمان بلند که میبینی....وقتی خیلی خوشحالی....وقتی خیلی ناراحتی......حس میکنی یه چیزی کم داری....همه چیزو نابود کنی..وبلاگو..نوشته هارو..پیام ها رو....ولی مغزت...خاطره ها رو.......

..دلت می خواد اتفاقی تو خیابون که داری میری...وقتی اتفاقی میری دانشگاه دنبال یه کاری....تو کتابفروشی.......ولی نه.....نه..حرفتو پس میگیری.می ترسی...میترسی....

آره....اتفاقا میان و میرن ولی حس آدمها....

تو مجله موفقیت نوشته بود.مردها خیلی زودتر از زنها یه اتفاق احساسی رو فراموش می کنند......نمی دونم باید غمگین بشم یا خوشحال.....قول میدم دعا کنم.حالش مثل من نباشه.....قول میدم...وقتی می دونی یکی با هیچ کس حرف نمی زنه و می خواد همه چیزو تنهایی .......دعا می کنم..امشب هم..مثل هرشب...

وقتی از یه چیز بزرگ تو زندگیت می گذری ولی حس میکنی هرگز حرمتش رو و قداستش رو خدشه دار نکردی،حس خوبی بهت میده....این روزا حس خوب یعنی بغضی که پشتش شماتتی نباشه....

وقتی به کسی که حس کردی  داره عشق رو بهت یاد میده....با احترام رفتار کرده باشی....دلتنگ دلتنگ که بودی گفتی بی انصاف.......

با سکوت رفتن سخته.....نمی دونم معنی سخت رو تا کجا می تونید تو دهنتون مزه مزه کنید....ولی سخته....ان قدری که حس کنی بزرگ شدی..شاید قد یه ساعت...یه دقیقه...ولی بزرگ شدی...بزرگ شدن اکتسابی....

آره...تو یه بغض و سکوت دو طرفه رفتن  سخته.....برای هر دو طرف....ولی جایی برای عذاب وجدان نمی مونه......اما تو می مونی با یه دنیا حرف نگفته.....

 

*ان قدر پر از حرفم که از هرچیز یه جمله ناتموم.....بغضه که فرصت نمیده....

 

!! نوشته شده توسط اوین | 0:10 AM | یکشنبه 1387/08/05

حرف حساب

دوربین لوبیتل عهد دقیانوس رو انداختم رو شونم و ازین مغازه به اون مغازه دنبال یه فیلم سیاه و سفید 12 تایی می گردم.....پسره میگه ای بابا شیر مرغ می خوای از آدم؟؟

دلم عکس سیاه و سفید می خواد....عکس خیابونی...عکس هنری..غیر هنری....بدون روتوش....بدون فتوشاپ....

 

بعد مدتها میرم تو اون امامزاده خنک و سبز ...می خوام خودمو بین پیرزنایی که مشتریای ثابتشن گم کنم تا نشناسم.ولی غیر از من کسی با کوله و کتونی اونجا نیست....زود لو میرم همیشه بین اون همه چادر سیاه و رنگی که چشمای صاحباشون از پشتش پیدا نیست،میشینم و زل می زنم تو چشماش.بلکه بفهمه که هرچی بگه حق داره... بهش حق می دم،فقط نباید نا امید بشه.مگه خودش نمیگه ما حق نداریم ازش نا امید بشم.پس اونم نباید نا امید بشه.....نمی دونم قبول کرده یا نه...اصلا ازین حسایی که آدما تو فیلما دارن و همه چی بهشون الهام میشه ندارم....کاش دو دقیقه میومد این پایین می نشستیم سنگامونو با هم وا می کندیم.این جوری سخته،یعنی نامردیه خب... که اون همه چیو راحت بفهمه و منو این جوری بذاره تو خماری و دلواپسی.......پس حقمه اگه حداقل یه نشونه بخوام..لطفا نگو همه جهان.همه دنیا.نفس کشیدنت...بودنت...یه نشونه واسه خود خود من...نشونه خوب،چون دیگه اتفاق بد نمی خوام.باور کن نمی تونم.....فقط یه نشونه کوچولوی خوب واسه من.......این که کاری نداره برات....

باور کن اگه من فکر می کردم یه کار خیلی کوچیکم یه آدمو این همه خوشحال می کنه حتما براش انجام می دادم...تازه.من که ان قدر آدم عوضی و بیخودیم......تو که دلت نمیاد مگه نه؟؟

 

*کاش بهم می گفتی که آیا موندم رو دستت؟؟می خوای منو بدی دست  سمسار؟؟؟یا برگشت خوردم ی خوای بدیم دست شر خر؟؟؟

 

!! نوشته شده توسط اوین | 2:27 PM | جمعه 1387/08/03

RSS