داشتم داستا ن معرکه "می خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم" "ریچارد براتیگان" را شاید برای دهمین بار می خواندم.......که یه دفعه یاد "اعلی" افتادم توی فیلم شهر زیبا،موقعی که این فیلم رو برای اولین بار دیدم ،تو هم تازه وارد زندگیم شده بودی...به نظرم خودش بودی.خود اعلا.
اون سکانسی که روی ریل با فیروزه بحث میکنند.اون پیرهن سرمه ای و سر کچل.تو هم اون موقع ها کچل کرده بودی یادته؟؟ازون کارایی که در حد مرگ آدمو غافلگیر می کنه و من عاشق این کارا......و بی تفاوتی ات نسبت به آدمای اطرافت....خیلی جذاب بود.خلاصه چند بار دیدمش و توی هارد هم ذخیره کردم..شاید یکی از اون روزا بیای و بتونیم با هم ببینیمش و کلی دربارش حرف بزنیم......و از آن واقعه سه سال گذاشت.........
*می دونی هوای چی به سرم زده؟؟اون کاپشن مشکی ات....همیشه هوا که سرد میشه توهمم این جوری میشه که تو یه روز سرد آخرای پاییز داریم قدم میزنیم. من خیلی سردم میشه بعد تو مثل این آقا جنتلمن های تو فیلما کاپشنتو درمیاری و میندازی رو شون من.......توش خیلی گرمه،خوبه،بوی عطر خوبی داره.انگار توی یه خونه گرم و روشنی....ولی بهم گشاده.وقتی می پوشمش توش گم میشم....میخندی...می خندم...دستمو میگیری و رو برگا به راه رفتنمون ادامه میدیم......
*تو کتابفروشی دهکده ایم.کلی کتاب کوه کردیم رو دستامون...هی مدام پچ پچ می کنیم و راجع به کتابا به هم نظرمونو میگیم و وسطاش به اون کتاب روان شناسیا یه کم می خندیم و آخرسر هم یکی دوتاشو می خریم....تو که میری سمت کتابای زبان اصلی منم می رم سمت کتابای مصور.یه کتاب مصور بچه گونه بر میدارم میرم طرف میزای کوچیک وسط کتابفروشی و ورقش میزنم.میای سمتم به جلد کتاب توی دستم یه نگاه میندازی..صندلی و میدی عقب و می گی بشین.خودتم می شینی....بعد می گی یه کمیشو برام بخون....من.هاج و واج....و تو لج بازززز...یه کمیشو همون طوری که باید این جور کتابا رو با آب وتاب و لهجه بچه گونه خوند، می خونم و تو یه نگات به منه یه نگات به عکسای کتاب.....و احتمالا همه دارن نگامون می کنن....
* داری از تز PhD ات با گرایش مخازن هیدروکربوی دفاع می کنی....توی یه سالن شیک خنک سفید بزرگ.پشت این جا استادی خوشگلا وایسادی .خودم همه صفحه ها رو با power point برات درست کردم،تو لپ تابمون.که هی اینتر بزنی بره صفحه بعد و توضیح بدی.....یه کت و شلوار سرمه ای پوشیدی با یه پیرهن سفید....بعد در سالن باز می شه و من با یه دسته گل خیلی خوشگل میام تو،منو که می بینی یه لحظه مکث می کنی مثلا صدات گرفته یه کم آب می خوری و یواشکی سری تکون میدی به طرفم
،میام اون ردیفای جلو میشینمو تو دوباره ادامه میدی...با صدای بلند ترو رسا تر و خوشحال تر....
*توی ساحل نشستیم (نمی دونم کدوم ساحل.فقط ساحل.....من دوست دارم دوبی باشه یا کیش.ولی فکر کنم تو شمال رو بیشتر دوست داری)...شبه....دیر وقت دیر وقت....و اطرافمون کاملا خلوته....سرمو گذاشتم روی شونه ات و دست تو دور کمرم حلقه شده.داری یه ترانه رو آروم زمزمه می کنی...و من غرق صدای تو و صدای دریا شدم....و آرامشی که تو اون لحظه تمام وجودمو پر کرده....
(راه برگشتن به هتل،مثل این عکسه روی شون هات میشینم.یادته چه قدرازین عکس خاطره داریم...)

*توی آغوشتم.....بدون فاصله،نزدیک نزدیک.دیگه هیچی هیچی هیچی بینمون نیست و نمی تونه باشه.....بالا و پایین رفتن قفسه سینه ات رو روی قلبم حس می کنم و نوازش دستهاتو روی موهام و کمرم
.....ومی تونم نفس هاتو دونه دونه بشمرم و آهنگ نفسهامو باهاش هماهنگ کنم....از هرچیزی توی دنیا بهت نزدیکترم حتی از صدای نفس هات.....تنها آرزوی اون لحظه ام ،کاش زمان ایستادنی بود......
پ ن 1:دوز توهم ها به ترتیب افزایش می یابد....
پ ن 2: تمام بدنم داغه...در صورتی که همیشه یخ بودم حتی تو تابستون....داغ داغم....از دست و پام از لبهام داره حرارت بلند می شه...می خو ام برم این بچه هایی رو که تو کوچه دارن فوتبال بازی می کنن،ان قدر بزنم و ان قدر بهشون فحش بدم که .......من که همیشه میگم چیکار دارید بذارید بازی کنن...بچه ان.بذارید بچگی کنن...تب دارم.....آرامبخش می خوام...من خیلی توقعم از زندگی زیاده؟؟؟؟؟
من فقط می خوام بات حرف بزنم...ببینمت...نمی خوام ازم بپرسی یعنی دوباره همدیگه رو میبینیم؟؟
حالم بده.تب دارم.....اون بالا هذیون نوشتم....تبم فقط با صدات میاد پایین ،فقط نگات... همون نگاهی که اینجا نوشته بودی.ولی اینو نمی دونن یا می دونن و نمی خوان به روشون بیارن .میگن تب بر بخور....سرما خوردگی بزرگسالان...من که سرما نخوردم تو این چله تابستون.من نگاتو می خوام همون که دوستای جدید و دوستای قدیم همه خوششون اومده بود....میدونی چند وقته نگام نکردی...میدونی چند وقته؟؟؟
پ ن 3:لبام دارن تو تب می سوزن....تو بودی گفتی لبای داغ دوست داری؟؟
پ ن 4:جشن فارغ التحصیلی در راهه.....و من اصلا دلم نمی خواد که برم....وقتی ثبت نام کردم،فکر می کردم تو هم باهام میای....اما حالا اجازه بردن همراه ندادن!!!!! چه خوب که اجازه ندادن...این طوری دیگه.......بازم دلم با رفتن نیست،اون دانشگاه وقتی قرار نباشه توش تو رو ببینم.چی داره که بهم بده؟؟جز یه دنیا خاطره...از پله های روبه روی نمازخونه......تا جمعه ظهر و معجون من.کاش بیشتر اصرار کرده بودم بخوری...شاید طعمش زیر زبونت می موند.....
پ ن 5: دلم تنگه.....گفتی:دلتنگ کدوم آدم خوشبختی؟؟......دلتنگ کنار تو بودن....
+ نوشته شده توسط اوین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت
10:40 PM |