بیشتر عاشقت می شوم....
بیشتر دلم می خواهد دستت را بگیرم به همه آدمهایی که باید،نشانت بدهم.
این روزها با یقین دوستت دارم....
با اطمینان...با عشق....
۷/۹/۸۸ نوشت:تولدت مبارک مرد شجاع من....امیدوارم از کادوت خوشت اومده باشه...
....
باز مثل همیشه خالق این روزهای قشنگ تو هستی ....تو هستی که بار دیگه نفس امید و زندگی را در روح خسته و مرده من دمیدی . تو هستی که باز هم لبخند را روی لب هام آوردی...
من ضعیف هستم واسه قدر دانی از این همه احساس و محبت تو...
و فقط می تونم خالصانه تشکر کنم ..بگم که دوست دارم ..با تمام احساسم....
یه روز یکشنبه که با همه روزهای سال فرق داشت...
که تو بودی و من ..تنها...و من از عشقی که در قلبم داشتم...و احساس خوبی که تمام وجودم را فرا گرفته بود می خواستم پرواز کنم..
حضورت کنارم چیزی کم تر از معجزه نیست...که روحم...وجودم..و قلبم را مسخر می کنه...
گرفتن دستات..دست های کوچیک و لطیفت...
نگاه کردن به چشم های مهربون و پر احساست..
همه باز من را عاشق میکنن....عاشق تر میکنن...
و بوسیدن لب های بی رنگت....من را قربانیه عشق میکنه...که چی قدر لذت بخشه...
دوستت دارم معشوقه بی مانند من
اوین نوشت:قرار بود ایشون تاریخ اولین بوسه رو اینجا ثبت کنند که گویا ...
زمان:1388/7/9
مکان:پژو405
مدت:دو دهم ثانیه!!!!!
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم
ساعت نزدیک یک شبه...ارمیا مامان و باباش رو ان قدر خسته کرده که طفلیا هرکدوم یه طرفی غش کردند و حالا خودش تو بغل من،براش شعر می خونم و اون با چشمای بسته میخنده...خواب خرگوشی...پچ پچ فرشته ها...یه حرکت فیزیکی لب...اسمش هرچی که هست،قشنگه...لذت بخشه...لذت بخش ترین اتفاق این روزها...حالا که چشماش بسته است و همه جا هم تاریکه میتونم دیگه بغضم رو قورت ندم...اشکم میلغزه روی دستای کوچولوش....تنها چیزی که توی ذهنمه اینه که نمی دونم باید چیکار کنم....رعد و برق می زنه ارمیا رو محکم تو بغلم فشار میدم ولی اون هنوز داره میخنده...می خوابونمش رو تشک آبیش..یه کم تقلا میزنه و دوباره خوابش می بره...میرم تو اتاق گوشی رو برمی دارم و میرم تو تختم.اس ام اس زدی..مثل همیشه ان قدر کوتاهه که بدون باز کردنش و از توی new event ها هم میشه خوندش...هندزفری رو میذارم تو گوشم و صدای فرهاد رو زیاد میکنم تا صدای رعد و برق رو نشنوم..من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم...نمی دونم امروز تو خیابونای تهران چه خبر بوده..بغض می کنم...از همه چیزایی که دلتنگ و دلگیرم میکنه این روزا...و تعدادشون هم زیاده..زیاد...صدا بلند تر میشه.بلند تر از صدای فرهاد...جدی جدی می ترسم با این درختی که چسبیده به پنجره اتاقم و ممکنه صاعقه بهش بخوره... این روزها پر از نبودنه...نبودن تو و آرامش ...پس حواسم رو پرت میکنم به روزای گذشته،روزای دانشگاه....چقدر کم استفاده کردیم از اون روزا چقدر راحت از دستشون دادیم...از محافظه کاری اون روزهامون ناراحتم...شاید اگه شکل رابطه مون مثل الان بود.نمی ذاشتیم اون روزا راحت بگذرند و حالا خاطره های مشترکمون ازشون انگشت شمار باشند....جدی جدی با اون همه لحظه هایی که می تونستیم داشته باشم چیکار کردیم؟؟اهیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی حسرت اون بچه مثبت بازی ها رو بخورم...مواظب همه چی و نگران همه کس بودن،غیر از لذت خودم...البته درستش میشه ترسیدن...حالا هر نوع ترسی... دوباره فکرحرفها و اتفاقای امشب توی خونه هجوم میاره به ذهنم..نمی دونم چی بگم.به خودم چی بگم که آروم بشم..بقیه نه...دیگه نمی خوام به بقیه فکر کنم.فقط میخوام به خودم یه چیزی بگم که آروم بشم.... مترجم دردهای لاهیری رو ورق میزنم...صدای نم نم بارون میاد....و رعد و برق کمتر شده...یا من ان قدر این کتاب رو دوست دارم که دیگه صدا رو حس نمی کنم....نیم ساعته خوابم برده که دوباره با صدای وحشتناکی از خواب میپرم....همه خیابون برای چندلحظه روشن میشه..ساعت پنج صبحه ...میرم کنار پنجره بازش می کنم.خیابون پر از بوی بارون و نسیم خنکه...پر از بوی پاییز... اس ام اس میزنی که فینگیلی پاشو سحریت رو بخور.....گوشی رو ،روی کلمه فینگیلی رو می بوسم...گوشی از اشکم خیس میشه...صدای اذون میاد، میرم پایین که نماز بخونم...مامان میگه نماز آیات هم بخون اگه ترسیدی از رعد و برق...میگم ترس؟؟ نه بابا من همش خواب بودم...میگه چقدر خواب سنگینی تو... از چشمات هم معلومه...
هوا بدجوری ابریه.با این که همیشه عاشق هوای ابر و بارونم.ولی امروز خیلی دلگیره...خیلی تاریکه...دلم گریه می خواد...
پ.ن دلم واسه دانشگاه خیلی تنگ شده...مدرسه رو دوست نداشتم هیچ وقت.ولی دانشگاه خیلی خوب بود...مخصوصا این اول مهری هوس دانشگاه کردم.
شاید باید باور کنم که چیزی نشده و همش بهونه گیریه...اون هم فقط بهونه گیری های من....
ولی هرچی هست خوب نیست....احساس..نمیدونم دقیقا اسمش چه احساسیه...غصه نیست..نگرانی نیست...حسادت نیست....حسرت نیست...دلتنگی نیست....گلایه نیست...
واقعا هیچ کدوم نیست....ولی حس بدیه...
شدم شبیه این دختره...تو خونه.سر کار و حتا با تو...سکوت....اغلب گفتن همون یکی دو کلمه هم پشیمونم میکنه...
راه و رسم حرف زدن یادم رفته....گرچه از اول هم بلد نبودم...
شایدم اصلا این وسط اونی که دلش میخواد یه کم تنها باشه منم و خودم خبر ندارم...
پ.ن: امروز یکی گوشیمو دزدید...و بعد از چند بار تلفن زدن انواع و اقسام آدمها از دکتر و پرستار و مغازه دار و خواهر و...و بعد حدود یک ساعت داد به یه نفر که اورد پس داد!!!!!!!باورتون میشه؟؟؟توی همچین دنیایی؟؟؟؟.......حتا دزد با وجدان هم پیدا بشه....میشه که پیدا بشه...شاید هم اصلا نباید اسمش رو دزد گذاشت....
چقدر پر از شایدم....
..
امید به اومدن روزهای خوب ..به رسیدن به خوشبختی....به تموم شدن روز های کم رنگ و شبهای طولانی و غمناک...
دل داری واسه فراموش کردن مشکلاتم...واسه تحمل این درد و مشکلاتی که روزی با غفلت خودم بزرگ شدن...بزرگ و بزرگ تر شدن..که حالا احساس میکنم من را میبلعند....
حوصله میخوام واسه تحمل کردن واسه به امید دل بستن....
آرامش می خوام که توی این دریای پر تلاطم مشکلات صبور باشم...لبخند بزنم...و دلم را قرص کنم که تمو م میشه تمام مشکلاتم...
من همه را می خوام ..به همشون نیاز دارم...
وقتی روبروت میشینم ..به چشمات خیره میشم.وقتی احساس میکنم در دریای بی انتهای چشمات ....که پر از آرامشه...
احساس میکنم که قلب پر تلاطمم به ارامش میرسه...لطافت نگاهت دلم را آروم میکنه...
امیدم را زنده میکنه که روزی سختی ها تموم میشه..
روزی این لبخند دل نشین..خنده های مهربون موندگار میشن....
کیه که طلسم نشه وقتی نگاهش به نگاهت دوخته بشه...
وقتی غرق شد توی دریای چشمات.....
کیه که دست و پاشو گم نکنه وقتی روبروت ایستاده....
من با تو همه چی دارم...هم امید...هم حوصله...هم آرامش دارم...دیگه دل تنگی واسه چی وقتی کنارت باشم...
من کنار تو زنده ام ...نفس میکشم...و این را احساس میکنم...من با تو عاشق میشم..تا ابد عاشق میشم....
دیگه من چی می خوام توی این دنیا ...
وقتی داشتن تو واسم هم نفس واسه زندگی ..
هم عشقی که به این زندگی معنا بده...
دوست دارم باشم...کنارت باشم تا همیشه...
دور از تو جایی ندارم....
یه گمشده سرگردان توی این دنیا...
اسطوره کاغذی من

وقتی وارد اتاقم میشم...وقتی در اتاقم رو باز میکنم..وقتایی که خیلی خسته ام...وقتایی که حوصله هیچی و هیچ کس رو ندارم...درست رو به روی در...وسط یه عالمه بریده روزنامه و عکس و جمله که روی یه حصیر قدیمی چسبوندمشون....یه نقش کوچولو هست...پشتش تمرین های خوشنویسی خواهرمه...درست معلومه که تو یه لحظه...یه لحظه خاص از دم دست ترین جای ممکن کندمش...و با آبرنگ روش چند تا خط رنگی کشیدم...بی نظم ،بی فکر...فقط با احساس....درست بعد از یکی از اون وقتهایی بوده که با هم حسابی حرف زده بودیم..نمی دونم شاید هم کنار هم بودیم...چه وقت و چه جوری بودنش مهم نیست...مهم اینه که پر شده بودم... لبریز...از تو...از حرفهات...نه این که این یه طرح قشنگ باشه(از نظر حرفه ای) و گرنه از نظر خودم که هست!!!
بیشر اینش قشنگه که نمی دونم،نمیشناسم ...بعد از چهار سال...هنوز هم..احساسی رو که بعد از دیدن تو پیدا میکنم...این که یه بارش بشه کشیدن این خطهای درهم و برهم رو یه ورق چکنویس و با یه پونز آبی بچسبه به دیوار اتاقم و از اون روز بشه نشون تو..نشونه تو...که حالا نزدیک دو سال باشه..هر وقت. وارد اتاقم میشم...وقتی در اتاقم رو باز میکنم..وقتایی که خیلی خسته ام...وقتایی که حوصله هیچی و هیچ کس رو ندارم...درست رو به روی در...وسط یه عالمه بریده روزنامه و عکس و جمله که روی یه حصیر قدیمی چسبوندمشون...چشمم که به اون نقش کوچیک میفته،بی اختیار لبخند بزنم...انگار شیرینی یه بوسه رو رو گونه هام حس میکنم...انگار یه جمله عاشقانه از زبون عزیز ترین آدم دنیا می شنوم...انگارخستگیم تموم میشه...انگار همیشه تویی که پشت در اون اتاق منتظرمی...که با چشمات بخندی و اون جوری که آدم هول میشه بهم زل بزنی...بعدا ها کنار اون نقش کلی جمله دیگه چسبید که مکمل اون نقش بشه...نمیدونم میشه خوند یا نه...ولی هیچی جای اون کاغذ چرکنویس کوچولو رو نگرفت...اون خودش تنهایی حرف میزنه....وقتایی که بعد از دیدن و حرف زدن باهات چشمام ترس خورده و تردید ناک میشه...وقتایی که دلم میگیره و بغض می کنم...وقتایی که از آینده میترسم...وقتایی که طولانی شدن این روزا اذیتم میکنه...وقتایی که فکرای مسخره به ذهنم هجوم میاره،وقتایی که پر دوست داشتنم..وقتایی که جز تو چیزی رو نمیبینم...وقتایی که منطقی میشم اون همیشه کار خودشو درست انجام میده....اون کاغذ رنگی کوچولو...حتی توی اون تاریخ کذایی هم به دیوار بود...اون برام سمبل عشق توی اتاق کوچیک و با صفام شده....حتا اگه جسما هم نباشی،بذر عشقی که تو زندگیم پاشیدی...انگار با اون تو اتاقم رشد میکنه سبز میشه و سبز باقی می مونه....

امروز وقتی ازت جدا شدم و برگشتم خونه.با آگرین کاغذیم کلی حرف زدم و کلی سوال و جواب کردیم....کلی کیف دیدنت برام مضاعف شد...عطر خوشبوت..عینک خوشگلت...حرفای پر از مهربونیت...کارای دوست داشتنیت...این که برش های گاز زده پیتزا رو از دستم کش بری و با ولع و اشتها بخوری و به چشمای پر از تعجب من بخندی...هدیه های خوشگل و ناز نازیت...کلی از همشون حرف زدیم و ذوق کردیم....ذوق کردیم برای روزهای خوب عاشقی...برای جای دنجی که امروز پیدا کردیم....برای بوسه ای که هنوز روی لبهام ننشسته...برای بوسه هایی که روي دستم نشست ...روی خال خیلی کوچولوی روی انگشتم...برای این که چه خوب که سلیقه تو با همه مردای دنیا فرق داره....ذوق کردیم برای روزهای خوبی که امیدوارانه دارند نزدیک میشن....هر روز یه قدم نزدیک تر....ذوق کردیم...عاشقی کردیم...
**هستم...می خونمتون...پیگیر..فقط کمی ساکت تر از قبلم....از مهسای عزیزم معذرت می خوام که نمی تونم تو این روزا چیزی بگم که آرومش کنه.و سکوتم براش شاید نشونه بی مهری شده...مهسا جان این طور نیست...فقط نمیدونم چی بگم که ناراحت ترت نکنه....
یک دیالوگ دوستانه
ميگه:سه روزه نديدمش
ميخندم.....
ميگه 2 ساعته نه زنگ زده نه اس ام اس.
ميخندم....
ميگه اين بار فقط 30 دقيقه با هم حرف زديم
ميخندم...
میگه همیشه باید التماس کنم که گوشی رو قطع کنه
میخندم...
ميگه موهاشو همون مدلي كه من ميخوام كوتاه ميكنه
ميخندم....
ميگه فقط عطري كه من براش خريدم ميزنه
ميخندم......
ميگه واسه مامان و خاله و عمه و همه فک فامیلش تعريف كرده كه بدجوري عاشقم شده
ميخندم......
ميگه آخرين بار 45 دقيقه جلوي سينما فرهنگ منتظرم شد
ميخندم.....
ميگه رفته تهران فقط واسه اینکه اون دستبندي رو كه من ميخواستم پيدا كنه
ميخندم....
میگه به خاطر من سه ماهه نرفته شهرشون خانوادشو ببینه
میخندم.....
...
...
...
ميگم تقريبا هر30- 40 روز يه بار همو ميبينيم اونم خیلی کوتاه..
ميگه چجوري طاقت مياره؟
ميگم همون جوري كه من ميارم
ميگه اون فرق داره....مگه عاشقت نیست؟
ميخندم......
ميگم بيشتر منم كه مشكل دارم.
ميگه بايد بياد سر راهت. يواشكي ببينت
ميخندم.....
ميگم خب اگه يواشكي بياد يا اومده باشه كه من نميفهمم!!!!
...
...
...
...
...
ميگه مطمئني دوستت داره؟
ميخندم.....
ميگه تو پسرا رو نميشناسي.
ميخندم....
میگم پسرا رو که نمیشه شناخت.باید فهمیدشون.
میگه اوین ازین شعا را واسه من یکی نده...
میخندم....
نمیدونه خیلی وقته شعارام یادم رفته.
ميگه الان يه ساعته اينجايي اصلا گوشيت صداش در نيومده...
ميخندم
میگم درس داره.سرش شلوغه..
ميگه روز زن چي برات خريد؟
ميخندم.
ميگم روز زن....من كه دخترم آخه
بهش برميخوره....
نميدونه بي منظور تر از اونيم كه فكر ميكنه....
ميگه فردا ظهر دعوتم كرده گل يخ....
فكر كنم يه سورپرايز داره
نمیپرسم چي؟
ميگه فكر كنم كار پيدا كرده.
ميخندم......
ميگم اينجا خيلي گرمه....بريم؟
...
...
...
...
توي راه تو برق آفتابم. تو پياده رو نميرم...
يه پرايد بوق مي زنه...
يه تاكسي....
یه ۲۰۶صورتی چرک....
يه پژو كنار پام نگه ميداره....نميره...
مقنعه ام رو ميارم جلوتر و تعجب ميكنم....میرم تو پیاده رو....من كه خيلي بچه مدرسه ايم با اين سر و وضع....
....
....
....
فهميدم
هنوز دارم
ميخندم.......
و اونا نمي دونند كه اين
تلخنده........
یا یه بغض یواشکی....
یاد آخرین جمله اش میفتم...
میگه دوستش داری؟
نمیخندم
محکم و جدی میگم آره...
میگه چندتا؟
میخندم.....
میگم قد همه ی دنیاها
میگه مگه دو تا دنیا بیشتر داریم؟
میگم آره خیلیییییییی بیشتر.
میگه اونم دوستت داره قد تمام دنیاها؟؟
میخندم....
و بغضم دیگه یواشکی نیست...
این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
این روزها..... دولت عدالتخواه! ارتباط من و تو را قطع کرده......
چه راحت.......
لیلی گفت: میخواهم زندگی کنم٬ساده٬بی تب٬بی تاب.....
خدا گفت: من تب و تابم٬بی من میمیری........
*از کتاب "لیلی نام همه دختران زمین است" عرفان نظرآهاری.
دروازه های دلم را گسستی
حوصله ام سر رفته.حالم خیلی از روزای قبلش بهتره ولی حوصله ام سر رفته.چشمم می افته به سوییچ روی اَپن، ماشین رو برمیدارم که برم کتابخونه که کتابها رو پس بدم با این که هنوز وقتش تموم نشده و درست نخوندمشون.....تو راه برگشت باید میدون رو بپیچم سمت چپ و برگردم خونه ولی فرمون پیچیده میشه به راست....میدون بعدی رو باز باید بپیچم به چپ تا دوباره به سمت خونه باشم.ولی مستقیم میرم...چیز خاصی تو ذهنم نیست فقط دلم می خواد همون طرفی که دلم میگه برم....چند دقیقه بعد....تو کوچه هاییم که درست نمی شناسمشون با سرعت 20 وسط خیابونو گرفتم و سیل بوق و فحشه که....کوچه ها تقریبا موازی و شبیه همه.قبلا چند باری اومدم ولی نه ان قدر طولانی....شروع می کنم به شمردن کوچه ها....هدایت 1..هدایت 2...عدالت1..درو خودم میچرخم.یکی از کوچه ها رو تا ته می رم که دو تا دختر پسر کوچولوی خیلی ناز شروع می کنند به داد زدن که خانوم نیا.نیا....ته کوچه باریک میشه و جای ماشین نیست...از وسط دو تا ماشین پارک شده دنده عقب میگیرم و برمیگردم...عدالت 2...دارم فکر میکنم چه خوب که هیچ وقت آدرس دقیق خونه تونو ازت نپرسیدم که حالا همه این پنجره ها همه درها به نظرم آشنا باشن هی به خودم میگم شاید اینه....نه اون یکی...20 دقیقه است که دارم تو کوچه ها می چرخم.مسجد امام علی...اون عقب نشینیه که مثل یه بازارچه کوچیک بود.مرکز فنی حرفه ای...دیگه همه رو یاد گرفتم.به خودم می خندم که حالا چی؟دیوونه شدی؟بین این همه کوچه اصلی و فرعی حتی یه کمی هم حدودش رو نمی دونی...دارم فکر می کنم کوچه بعدی اسمش باید چی باشه؟؟سعادت؟؟سلامت؟؟کوچه آخره به موازات بقیه...بشارت...این سری کوچه ها اسمشون بشارته.که یه دفعه یه نفر با یه پیرهن راه راه خوشگل و شلوار لی در حالیکه حواسش به کیف کوچیگ توی دستشه...از یکی از کوچه ها میاد بیرون....تقریبا شوکه شدم قلبم تالاپ میفته..تند تند میزنه.حس میکنم رنگم پریده....اصلا حواست نیست..بوق میزنم...میبینیم.میخندم..درست چشماتو میبینم...بین تعجب و خوشحالی گم شدند...رد میشم....از خوشحالی دارم پس میفتم. این که این اتفاق افتاده دور از تصورمه...کاملا تو لاین چپم و ماشین رو به رویی داره چراغ میزنه و دست تکون میده فکر میکنه نمیبینمش....میخوام نگه دارم تو آینه می بینم که وایمیسی و عقب رو نگاه می کنی...شک داری...مطمئنم حس می کنی شاید اشتباه کردی و خیالاتی شدی...خیلی به خونه تون نزدیکیم...نباید وایسم...نباید دور بزنم که سوار بشی....آدمای تو خیابون احتمالا همه میشناسنت...دور میدون میچرخم سمت راست و میرم سمت خونه....خوشحالم..وحشتناک خوشحالم....صدای رادیو پیامو زیاد میکنم..."دل تو دلم نیست به خاطر تو...دل تو دلت نیست به خاطر من..." حس بی نظیری دارم.که این اتفاق کوچولوی خوب افتاده.....دیگه تقریبا محله تون رو یاد گرفتم!!!


