یک دیالوگ دوستانه
ميگه:سه روزه نديدمش
ميخندم.....
ميگه 2 ساعته نه زنگ زده نه اس ام اس.
ميخندم....
ميگه اين بار فقط 30 دقيقه با هم حرف زديم
ميخندم...
میگه همیشه باید التماس کنم که گوشی رو قطع کنه
میخندم...
ميگه موهاشو همون مدلي كه من ميخوام كوتاه ميكنه
ميخندم....
ميگه فقط عطري كه من براش خريدم ميزنه
ميخندم......
ميگه واسه مامان و خاله و عمه و همه فک فامیلش تعريف كرده كه بدجوري عاشقم شده
ميخندم......
ميگه آخرين بار 45 دقيقه جلوي سينما فرهنگ منتظرم شد
ميخندم.....
ميگه رفته تهران فقط واسه اینکه اون دستبندي رو كه من ميخواستم پيدا كنه
ميخندم....
میگه به خاطر من سه ماهه نرفته شهرشون خانوادشو ببینه
میخندم.....
...
...
...
ميگم تقريبا هر30- 40 روز يه بار همو ميبينيم اونم خیلی کوتاه..
ميگه چجوري طاقت مياره؟
ميگم همون جوري كه من ميارم
ميگه اون فرق داره....مگه عاشقت نیست؟
ميخندم......
ميگم بيشتر منم كه مشكل دارم.
ميگه بايد بياد سر راهت. يواشكي ببينت
ميخندم.....
ميگم خب اگه يواشكي بياد يا اومده باشه كه من نميفهمم!!!!
...
...
...
...
...
ميگه مطمئني دوستت داره؟
ميخندم.....
ميگه تو پسرا رو نميشناسي.
ميخندم....
میگم پسرا رو که نمیشه شناخت.باید فهمیدشون.
میگه اوین ازین شعا را واسه من یکی نده...
میخندم....
نمیدونه خیلی وقته شعارام یادم رفته.
ميگه الان يه ساعته اينجايي اصلا گوشيت صداش در نيومده...
ميخندم
میگم درس داره.سرش شلوغه..
ميگه روز زن چي برات خريد؟
ميخندم.
ميگم روز زن....من كه دخترم آخه
بهش برميخوره....
نميدونه بي منظور تر از اونيم كه فكر ميكنه....
ميگه فردا ظهر دعوتم كرده گل يخ....
فكر كنم يه سورپرايز داره
نمیپرسم چي؟
ميگه فكر كنم كار پيدا كرده.
ميخندم......
ميگم اينجا خيلي گرمه....بريم؟
...
...
...
...
توي راه تو برق آفتابم. تو پياده رو نميرم...
يه پرايد بوق مي زنه...
يه تاكسي....
یه ۲۰۶صورتی چرک....
يه پژو كنار پام نگه ميداره....نميره...
مقنعه ام رو ميارم جلوتر و تعجب ميكنم....میرم تو پیاده رو....من كه خيلي بچه مدرسه ايم با اين سر و وضع....
....
....
....
فهميدم
هنوز دارم
ميخندم.......
و اونا نمي دونند كه اين
تلخنده........
یا یه بغض یواشکی....
یاد آخرین جمله اش میفتم...
میگه دوستش داری؟
نمیخندم
محکم و جدی میگم آره...
میگه چندتا؟
میخندم.....
میگم قد همه ی دنیاها
میگه مگه دو تا دنیا بیشتر داریم؟
میگم آره خیلیییییییی بیشتر.
میگه اونم دوستت داره قد تمام دنیاها؟؟
میخندم....
و بغضم دیگه یواشکی نیست...
این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
این روزها..... دولت عدالتخواه! ارتباط من و تو را قطع کرده......
چه راحت.......
لیلی گفت: میخواهم زندگی کنم٬ساده٬بی تب٬بی تاب.....
خدا گفت: من تب و تابم٬بی من میمیری........
*از کتاب "لیلی نام همه دختران زمین است" عرفان نظرآهاری.
دروازه های دلم را گسستی
حوصله ام سر رفته.حالم خیلی از روزای قبلش بهتره ولی حوصله ام سر رفته.چشمم می افته به سوییچ روی اَپن، ماشین رو برمیدارم که برم کتابخونه که کتابها رو پس بدم با این که هنوز وقتش تموم نشده و درست نخوندمشون.....تو راه برگشت باید میدون رو بپیچم سمت چپ و برگردم خونه ولی فرمون پیچیده میشه به راست....میدون بعدی رو باز باید بپیچم به چپ تا دوباره به سمت خونه باشم.ولی مستقیم میرم...چیز خاصی تو ذهنم نیست فقط دلم می خواد همون طرفی که دلم میگه برم....چند دقیقه بعد....تو کوچه هاییم که درست نمی شناسمشون با سرعت 20 وسط خیابونو گرفتم و سیل بوق و فحشه که....کوچه ها تقریبا موازی و شبیه همه.قبلا چند باری اومدم ولی نه ان قدر طولانی....شروع می کنم به شمردن کوچه ها....هدایت 1..هدایت 2...عدالت1..درو خودم میچرخم.یکی از کوچه ها رو تا ته می رم که دو تا دختر پسر کوچولوی خیلی ناز شروع می کنند به داد زدن که خانوم نیا.نیا....ته کوچه باریک میشه و جای ماشین نیست...از وسط دو تا ماشین پارک شده دنده عقب میگیرم و برمیگردم...عدالت 2...دارم فکر میکنم چه خوب که هیچ وقت آدرس دقیق خونه تونو ازت نپرسیدم که حالا همه این پنجره ها همه درها به نظرم آشنا باشن هی به خودم میگم شاید اینه....نه اون یکی...20 دقیقه است که دارم تو کوچه ها می چرخم.مسجد امام علی...اون عقب نشینیه که مثل یه بازارچه کوچیک بود.مرکز فنی حرفه ای...دیگه همه رو یاد گرفتم.به خودم می خندم که حالا چی؟دیوونه شدی؟بین این همه کوچه اصلی و فرعی حتی یه کمی هم حدودش رو نمی دونی...دارم فکر می کنم کوچه بعدی اسمش باید چی باشه؟؟سعادت؟؟سلامت؟؟کوچه آخره به موازات بقیه...بشارت...این سری کوچه ها اسمشون بشارته.که یه دفعه یه نفر با یه پیرهن راه راه خوشگل و شلوار لی در حالیکه حواسش به کیف کوچیگ توی دستشه...از یکی از کوچه ها میاد بیرون....تقریبا شوکه شدم قلبم تالاپ میفته..تند تند میزنه.حس میکنم رنگم پریده....اصلا حواست نیست..بوق میزنم...میبینیم.میخندم..درست چشماتو میبینم...بین تعجب و خوشحالی گم شدند...رد میشم....از خوشحالی دارم پس میفتم. این که این اتفاق افتاده دور از تصورمه...کاملا تو لاین چپم و ماشین رو به رویی داره چراغ میزنه و دست تکون میده فکر میکنه نمیبینمش....میخوام نگه دارم تو آینه می بینم که وایمیسی و عقب رو نگاه می کنی...شک داری...مطمئنم حس می کنی شاید اشتباه کردی و خیالاتی شدی...خیلی به خونه تون نزدیکیم...نباید وایسم...نباید دور بزنم که سوار بشی....آدمای تو خیابون احتمالا همه میشناسنت...دور میدون میچرخم سمت راست و میرم سمت خونه....خوشحالم..وحشتناک خوشحالم....صدای رادیو پیامو زیاد میکنم..."دل تو دلم نیست به خاطر تو...دل تو دلت نیست به خاطر من..." حس بی نظیری دارم.که این اتفاق کوچولوی خوب افتاده.....دیگه تقریبا محله تون رو یاد گرفتم!!!
بعضی وقتها آدم فکر می کنه توی این دنیا هیچ کس رو نداره و هیچ چیز رو....
ولی هنوزم نا امید نیست،غمگینه،پر از بغض و اشکه....ولی نا امید نیست...نیستم.
انگار میدونه هنوز کسی هست. کسی که هنوزم میدونی از همه قویتره،از همه مهربون تره...
یه روزی...یه چیزی....یه جایی..یه جوری....صبر داشته باش...صبر...
قانون های بی قانونی
چارسال پارسالا پیچ و مهره عزیز دعوتمان کردند به بازی "قوانین رابطه عاشقانه" اول به نظر خیلی سخت بود.و به قول آگرین انگار ما قانونی نداشتیم.ولی یه کم که فکر کردم کلی قانون قابل نوشتن و غیر قابل نوشتن داریم.اولی ها را نوشتیم. و دومی ها توی ذهن و قلب هرکسی است برای روزهای مبادای خودش...خودشان....
اینها آن قانون به معنای لغوی و کلمه ای و عرفیش نیستند...اصلا نیستند..
قوانین اوین:
1- یاد بگیرم عشقم را با دیگرانی که اطرافم هستند،یا طرف مقابل دیگرانی که اطرافم هستند مقایسه نکنم...با هیچ کس.و به این که هیچ دو نفری شرایط و خصوصیات و عقاید و پول و نسب وتحصیلات و قد و وزن و مو وچشم و ابرو و .... یکسان ندارند در عمل ایمان بیاورم....و انتخابم را باور داشته باشم.
2-اگراو بخواهد حرفی را بگوید و اگر از چیزی ناراحت باشد که بخواهد من درباره اش بدانم،مطمئنا به زودی خودش همه چیز را خواهد گفت.اصرار من برای حرف کشیدن از او بیهوده است،باید بگذارم خودش آن قدر احساس امنیت و آرامش کند تا حرف زدنش بگیرد...
3-آدم سختی نباشم.آدمی که خیلی سخت میشود خوشحالش کرد.که او همیشه نگران باشد که با این کارش خوشحال خواهم شد یا نه.بگذارم بهانه هایش برای خوشحالیم و تلاشش برای شاد کردنم نتیجه داشته باشد...اجازه بدهم شاد کردنم شیرین و خواستنی باشد نه تلخ و عذاب آور....
۴-او وقتهایی که اوضاع از نظر من خیلی رمانتیک باشد همزما می تواند به س..ک..ص هم فکر کند.تجربه در طی قرن ها ثابت کرده حرص خوردن بی فایده است.بهترین راه این است که به همان اندازه حتی بیشتر فکر کنم و لذت ببرم....
5-او نباید انتظار داشته باشد من در همه موقعیت ها با منطق و استدلال برخورد کنم.که انتظاری بس نا بجاست.
6-توی ارتباط عاشقانه به برد و باخت فکر نکنم..این اصلا عشقی باقی نمی گذارد.بده بستانکاریها و حسابگریهای تاجر مآبانه را کنار بگذارم.اگر می بخشم....هرچیزی را....عاشقانه ببخشم...
7-عشق دوطرفه است....گاهی این من باشم که بوسیدن و نوازش کردن و در آغوشش پریدن را آغاز میکنم.نگذارم با این فکر که همیشه پیش قدم است و من فقط به خاطر او، رضایت به انجام کاری می دهم سرخورده و دلگیر شود.این که بداند من چه قدر از این که در آغوشش باشم یا ببوسمش یا ببوسدم(چی شد!!!) چه حس بی نظیر و وصف ناشدنی ای دارم،هرگز از ارج و قرب و شان خانومانه ام نمی کاهد...
8-او مغرور تر از آن است که بگوید به خاطر کم توجهی من ناراحت و دمغ است و حوصله هیچ کاری را ندارد و خیلی هم بهانه گیر شده.....ولی واقعا به همین دلیل است....او لوس است...گاهی بیشتر از من...
قوانین آگرین:
۱.همیشه سعی کن بین بودن در کنار عشقت و تمام دنیای خارجی که باش ارتباط داری تمایز قائل باش .
مهم این نیست که روز خوبی داشتی یا نه .....همه اتفاق ها امروز به نفعت بوده یا نه .....
مهم اینه که الان پیش کسی هستی که حضورش به تنهایی واست بیشتر از تمام دنیا می ارزه...پس لبخند را فراموش نکن....
۲.قدر لحظه هایی که همه چیز خوب و رمانتیک هست را بدون ..چون ممکنه همه این لحظه های لطیف با یه اتفاق یا غفلت کوچولو خراب بشه..پس آینده نگر باش ..و از غفلت و اشتباه پرهیز کن...یعنی حواس جمع جمع....
۳.به هر حال همیشه سعی کن روز های خوب را نگه داری ...از دستشون ندی...مواظب حرف هایی که میزنی باش...حتی اگه به شوخی بیانشون میکنی...چون ممکنه مثل یه طوفان همه چیز را به هم بریزه....
اون وقت میدونی که ...هزینه آشتی کنون این روز ها با این نرخ تورم خیلی سنگینه....(((اینا واقعا واسه خنده گفتم....جون من جدیش نگیرید)))
۴.و از همه مهم تر اینکه همیشه عاشق باش...........
دعوت شدگان: مهسا- نقطه- بهار- دگراندیش(۲ نفر دوم در صورت بازگشت احتمالی...)
پی نوشت : شاید این قوانین نباید توضیح داشته باشه،ولی من حس می کنم باید یه چیزی رو بگم.این که می دونم یا لا اقل حس می کنم می دونم چرا قوانین دو و سه آگرین اینهاست.که تقریبا هم شیبه هم هستند.و من در این که این باشند خیلی نقش دارم!!!!!!زیاد تر از حد لازم....
هر زمان که یه چیز کوچیک پیش میاد،چیزی که من واقعا ازش ناراحت نمی شم و حتی ذهنم هم مشغول نمی شه. ولی نسبت بهش در حضور آگرین حساسیت نشون میدم و می خوام از درونی ترین و شخصی ترین احساساتش برای حرفی که زده یا کاری که انجام داده با خبر بشم.و اون به قول خودش کلی حرفهای فیلسوفانه می زنه و کلی تلاش می کنه تا برداشت احیانا اشتباه من رو درست کنه و سعی کنه دیگه اون کاری که باعث این موضوع شده رو انجام نده.(البته اینو بگم که هیچ وقت قهری نیست..و فقط حرفه حتی جدل هم نیست..چون اصولا آگرین سعی می کنه موضوع رو کش نده...).در صورتی که من اصلا اینو نمی خوام و گاهی خودمم از گفتن و حساسیت نشون دادن در موردش پشیمون می شم.ولی وقتی با آگرین حرف میزنم انرژی منفی ام رو در مورد اون قضیه منتقل می کنم و خودم دیگه کاملا احساس خوبی پیدا می کنم....اون وقته که تازه حس اون نسبت به قضیه مذکور تغییر پیدا کرده و انرژی منفی رو جذب کرده...خودم می دونم که کار اشتباهیه....ولی قصدم از گفتنش،واقعا شنیدن معذرت خواهی یا این که انجام ندادن اون کار یا نگفتن اون حرف نیست.واقعا نیست.....بیشتر یه جور اطمینان پیدا کردنه...نه از آگرین...از خودم...که یه نفر تاییدم کنه....که تصدیقم کنه...که حس کنم چیزی که ما داریم ایده ال ترین و بهترینشه....که بگه همون حس خوبی که ته قلبته درسته نه چیز دیگه ای...خب شاید باز این حس درست نیست.و مطمئنا طرز بیانش خیلی غلطه....خب خودم قبول دارم دیگه....الان دنبال راه حل خوبم.....
هرچی آرزوی خوبه مال تو/هرچی که خاطره داریم مال من
این روزها(دقیقا نمی دونیم چه روزی ولی یکی از همین روزا) عشقمون چهار ساله میشه...خب شاید تعداد روزهایی که توی این چهار سال کنار هم بودیم زیاد نبوده،حتا خیلی کم بوده.ولی تو همین روزای کم چیزای زیادی رو با هم تجربه کردیم.بزرگ شدیم.به نظر من که تو خیلی بزرگ شدی...خیلی بیشتر از چهار سال.تو یه دوره ای که اتفاقاتی پیش اومده بود و ماهم نمی تونستیم همدیگه رو ببینیم حدودا بعد از سه ماه که دیدمت اندازه سه سال بزرگ شده بودی....
حالا چهار سال گذشته از اون روزها...از عصرهای خلوت دانشگاه کنار باغچه روبروی ساختمون مطهری...از اون بلیز مشکی که روش نوشته بود گرین دِی...از کوله ات..از شازده کوچولو....از اولین نوشته هامون..از برنامه درسیت که هنوز لای جزوه آزمایشگاه مدارالکترونیکی دارمش...اولین نوشته عاشقانه ات...که ندارمش...اون پیرهن زرده .که درست مثل خواب من بود...و من اطمینان داشتم و دارم که تو دقیقا تعبیر خوابی بودی که دیدم.واضح ترین و شیرین ترین خواب...و کوتاهترینش....اولین شک....اولین عصبانی شدنهای من....اولین یقین ...اولین آرامش واقعی....همه اون اولین های دوست داشتنی...که خدا کنه هرگز تموم نشه...هیچ وقت...خداکنه همیشه یه چیزی واسه اولین بار داشته باشیم...
نمی دونم اونهایی که این لحظه ها رو توی زندگیشون ندارند،با چی جایگزینش می کنند.به جاش چی دارند و چی می ذارند...ولی این لحظه ها با ارزش ترین های زندگی منند...حتی اگه روزی نتونیم با هم باشیمُحتی اگه نذارند به همین کمی هم همدیگه رو ببینیم....باز هم خوشحال خواهم بود که تجربه کردم که زندگی کردم این روزها رو...که بزرگ شدم کنار تو....که ازت یاد گرفتم مشکلاتم رو دوش خودم بذارم.....که روزی همه فکر و آرزوم دیدن کسی بود و همه فکر و آرزوی کسی دیدن من بود...
خوشحالم که این تولد با آغاز قشنگترین ماه سال مصادفه...و خوشحالم که چهارسالگیش رو میبینم....
دوستت دارم،عشق اردیبهشتی من.....
و جز اينام هنری نيست که آشيان تو باشم تختات و تابوت ات
يادگاريم و خاطره اکنون
دو پرنده يادمان پروازی و گلويي خاموش يادمان آوازی
-------------------------------------------------------------------------------------------------
بنا به درخواست دوستان شعر مذکور این بود:
شگفتا
که نبوديم
عشقِ ما
در ما
حضورمان داد
پيونديم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
واقعهی نخستين دم ماضی
غريويم و غوغا
اکنون
نه کلامي به مثابه مصداقي
که صوتي به نشانهی رازی
هزار معبد به يکي شهر
بشنو
گو يکي باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشي
چندان دخيل مبند که بخشکانيام از شرمِ ناتواني خويش
درخت معجزه نيستم
تنها يکي درختام
نوجي در ابکندی
و جز اينام هنری نيست
که آشيان تو باشم
تختات و
تابوتات
يادگاريم و خاطره اکنون
دو پرنده
يادمان پروازی
و گلويي خاموش
يادمان آوازی
" احمد شاملو"
پ.ن1:البته این کاملشه.بخشهای خاصی ازش مد نظر من بود.
پ.ن2: اسم هم" ارمیا" بود.
....
امروز هم مثل روزهای دیگه گذشت..نه زود گذشت و نه دیر.....
گذشت.....همان طور که باید می گذشت......
وقتی دفتر خاطرات توی ذهنم را باز میکنم ...اول سطر صفحه های مهمش نوشتم چه قدر زود گذشت امروز......
وای خدا چه قدر دیر میگذره این روز لعنتی....این صفحه هاش را دوست ندارم ..ولی دست من که نیست این روز ها همه اتفاق افتادن ...و من فقط قادر هستم به آنچه گذشته نگاه کنم ...و هرگز نمی تونم پاکشون کنم...
روز های خوب....معنا ش را شما میدونید؟؟؟ روزی که همه اتفاق هاش قشنگ باشه...همه چیز خوب پیش بره.....
ولی واسه من معناش این نیست....
یک روز خوب یعنی روزی که تو را ببینم ....
اون هم با یه لبخند روی لبهای بی رنگت.....
نه مثل روز 1387.7.2
می دونی این روز ها دفتر خاطراتم برگ ها ش همه تکراری شدن .....
باید کلی بگردم تا یه روز خوب پیدا کنم....
خیلی کم شده.....اینا می دونستی؟؟؟؟
تین ایجری های من
اون وقتها،مثلا تو دوره دبیرستان شناخت و احساس من نسبت به جنس مخالف در حد شناختم نسبت به پایگاه فضایی ناسا بود(البته کماکان هم هست!!!!!) ولی خب اون موقع به معنای واقعی کلمه تو خط این موضوعها نبودم،(و این کاملا بد بود و نه خوب) یه بچه درسخون پاستوریزه.....یه بار تو خیابون یه پسری رو به دوستام نشون دادم گفتم واووو چه قدر خوشتیپه...دو تا اتفاق افتاد،اول این که دهنهاشون سه متر باز مونده بود دوما لگد و فحش و بد بیراه بود که میومد طرفم.که اَاَاَیییییییییی این چیه آخه......
حالا کاری ندارم طرف چه شکلی بود گرچه اگه خواستید توضیح میدم. فقط خواستم اینو بدونید بعد بیاییم سر اصل مطلب.که تو همچین شرایطی من دو تا کار انجام داده بودم.اول یه شعر از احمد شاملو بود که خیلی ازش خوشم اومده بود و می خواستم حتما توی کارت عروسیم !!!بنویسمش.و دوما اسم بچه هامو انتخاب کرده بودم،سه تا!!!البته یکی هم زاپاس که اگه اون نشد.این یکی...و اینها رو کاملا توی دفتر خاطراتم ثبت کرده بودم و ابدا با کسی دربارش حرف نمی زدم مبادا لو بره و شعر و اسمها زیاد بشن.
خلاصه....زمونه گذشت و یه روز که نمی دونم کی بود من از سر سادگی و همین جوری تو ارتباط خواهری،اون شعر شاملو رو برای خواهرم خوندم و آخرش قصدم رو توضیح دادم.خواهرم هم گفت نه این یه جورایی غمگینه و به درد کارت عروسی نمی خوره و کسی ازش سر در نمیاره و....تا این که روز عروسیش نزدیک شد و هی میرفت و میومد،مگفت اوین این شعرهای توی کارتها خیلی مسخره و تکراریند،نمی دونم چکار کنم اعصابم خورده!!!!(مثلا روش نمیشد مستقیم نقشه پلیدش رو بگه)اما مادر گرامی این کارو راحت کرد و گفت خب چه اشکالی داره همون که گفتی اوین بلده بنویس...حالا تا چند سال دیگه خدا بزرگه.....اولش کاملا مخالفت کردم.نه این که اون شعر و کارت عروسی ان قدر برام مهم باشه ولی احساسی که اون روزا باعث شده بود این شعرو انتخاب کنم و لذت خاصی که این شعر مال کارت عروسی منه،حس خوبی بود که دلم میخواست باقی بمونه.اما در نهایت اجازه دادم که ازش استفاده کنند و توی کارت عروسیشون چاپ شد.اونها این جوری توجیه می کردند که هیچ کس اون قسمت رو نمی خونه اهمیت نمیده و تکراری نمیشه،که البته این موضوع با حساسیت زیاد خودشون نسبت به این موضوع جور در نمیومد.
ولی موضوع این بود که داشتن اون و فقط مال من بودنش و خاص بودنش برام اهمیت داشت و از اون روز به بعد دیگه اون حس قشنگ رو نسبت بهش ندارم.دیگ مال من نیست مال اونهاست همه رو یاد اونا میندازه نه ما....
اما،اما.....قسمت بد ماجرا اینه که این موضوع برام درس عبرت نشد. از بین اون 3-4 تا اسم یه اسم پسر وجود داشت که من خیلی خیلی دوسش داشتم،شاید مسخره است ولی من حتی با پسربزرگم با اون اسم خاص حرف می زدم و شخصیتش تو ذهنم با اون اسم شکل گرفته بود.الان این اسم هست و شنیدم ولی انصافا اون زمان که من انتخابش کردم هرگز این اسم رو جایی نشنیده بودم و توی یه کتاب قدیمی دیده بودم.خلاصه توی یه عصرونه دوستانه همچنان در اوج سادگی و فکر نکردن به عاقبت کار من اسمو گفتم و این که خیلی دوسش دارم.......زد و گذشت وفهمیدیم که خواهرمان به زودی صاحب فرزند میشه...از همون ابتدا معلوم بود که روی این اسم به تفاهم کامل!!!! رسیدند. و بعد از این که مشخص شد بچه پسره،کار تقریبا تموم شده بود.گرچه خواهرم گفت امکان نداره که دیگه اینبار این کارو بکنه.ولی خب وقتی که لیستی از اسامی ترغلطی رو می خوند...مامانم و همسرش میگفتند...نه..اون اسمه یه چیز دیگه است.....بعدم مادر گرامی گفت که حالا تا چند سال دیگه خدا بزرگه ....و من اجازه بدم... و اصلا این چه کاریه و اون خواهرمه و بچه اش هم بچه خواهرمه!!!!!
منم اجازه دادم....گرچه باز خواهرم گفت نه حالا باز میگردیم.ولی مامانم بهش گفت این هم کم و خوشگله هم خیلی بی سر و ته نیست.ازهمشون بهتره.....احتمالا اسمهای قشنگ تری هم وجود داره،و گمونم جو و حساسیتی که از طرف من روی این اسم ایجاد شده بود تو علاقمند شدن بیشترشون به قضیه خیلی موثر بود.
این مثل قضیه شعره نیست....شخصیت اون پسر تو ذهن من شکل گرفته بود.میدونم، خودم گفتم باشه...اشکال نداره... ولی وقتی دربارش حرف می زنم، بغضم میگیره. حس میکنم یکی داره اونو ازم میدزده.....خب خنده داره میونم.ولی اون شعر این اسم.لحظه های نوجوونی من بوده...منی که در کل میشه گفت نوجوونی نداشتم و اصلا انگار فرصت حس کردن و زندگی کردن اون لحظه ها که باید اشتباه میکردیمُشیطنت میکردیمُبچگی میکردیم رو از دست دادم...همون لحظه های کوتاهی که از درس فرار میکردم به شعر و کتاب و نوشتن پناه میبردم.اینه که اینا رو برام مهم میکنه.نه فقط صرفا یه شعر یا یه اسم....


